راز بقاى ايران؛ عنايات اهل بيت عليهم السلام-1
۱۷ بهمن ۱۳۸۳

على ابوالحسنى (مفنْذفر)



اشاره: شايد بارها در ذهن ما اين پرسش مطرح شده باشد كه راستى چگونه كشور ايران، در طول تاريخ پرفراز و نشيب خود، با وجود جنگها، فتنه ها و آشوبهايى كه هر يك از آنها به تنهايى براى از پا در آوردن ملتى كافى بود، پايدار مانده و اگر چه بارها تا مرز سقوط كامل پيش رفته، اما باز قامت راست كرده و به حيات خود ادامه داده است؟
در سلسله مقالاتى كه از اين شماره تقديم شما عزيزان خواهد شد، نويسنده، تلاش كرده است كه پاسخى متقن و مستند به اين پرسش بدهد.

ايران - يا مشخص تر بگوييم: ايران اسلامى شيعه - طبق مشيّت الهى، در »طرحف كلانف خلقت« نقشى مهم و تاريخساز بر عهده دارد، كه عقل و نقل و تجربه و حسّ، گواه و شاهد آن است.
چنانچه با ديد »كفلّى« و »كَلان« به دستگاه خلقت بنگريم و بويژه با چراغ »وحىْ« بفطونف تو در تو و پيچاپيچ آن را بكاويم و درنورديم، جهان را »مجموعه اى همسو و هدفمند« مى يابيم كه به سوى استقرار »عدل مطلق« رهسپار است و از »اين منظر بلند، همه چيزف آن حتى تلخيها و ناگواريهايش، در جاى خود، بجا و بهنجار است. چه بگويم: حتى ابليس با وسوسه هاى عقل سوزش، و نفس امّاره با تمنيّاتف بدآموزش نيز، از اسبابف سعادت »اختيارى« انسان، و ملزومات راهف استكمالف وى، خواهد بود. و شايد »حافظف« قرآن، نظر به مردم ايران، بيش از هر ملت ديگر به روح اسلام توجه داشتند و به همين دليل، توجه ايرانيان به »خاندان رسالت« از هر ملت ديگر بيشتر بود و تشيّع در ميان ايرانيان ، نفوذ بيشترى يافت.

همين معنا داشته، آنجا كه گفته است:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد!
در طرح كلان خلقت - كه همان تقدير كلّى الهى است - جهان با آفرينش نور معصومين، عليهم السلام، آغاز مى شود و سپس همايش عامّ » روز اَلَسْت« بر پا مى گردد... و آنگاه پس از گذشت روزگاران دراز، عرصه زمين به عنوان »محل آزمون نهايى« انسان در عمل به عهدنامه روز اَلَست، آماده مى شود و آدم ابوالبشر، با هبوط خويش بدين خاكدان، فصلى نو در كهنه كتابف »تاريخ جهان« مى گشايد كه واژه ها و جملات آن، انبوه انسانها و جماعات بشريند و فرزندان وى، چونان كاروانى عظيم و پيوسته، در مسيرى پرفراز و فرود گام مى نهند و راهىف منزلگاهى مى شوند كه از طوفان نوح و حجّ ابراهيم و خروج موسى و عروج عيسى و بعثت محمّد، صلّى اللَّه عليه وآله، و همايش غدير و قيام عاشورا... مى گذرد و در پايان، به فرج كلّى بشريت (تحت رهبرى آخرين پيشواى معصوم از تبار پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله) مى رسد، كه آن خود، در حكم طلايه »قيام كفبرى« و گشايش محكمه عدل الهى در رستاخيز اعظم است....
خداى جهان - جلّت عظمته - اراده قاطع خويش را نوعاً از طريق »علل و اسباب« پيش مى برد1 و در فراهم ساختن زمينه هاى تحقق آن »فرج كلّى« نيز، بى شك ايران اسلامى شيعه يكى از علل و اسباب است.
زمانى كه اسلام از مرزهاى عربستان گام بيرون زد، دو سدّ بزرگ را فراروى خويش يافت؛ امپراتورى روم شرقى، و امپراتورى ايران ساسانى. اوّلى ، به رغم از دست دادن مهمترين مستعمراتش مصر و شامات، بيش از 8 قرن مقاومت ورزيد تا دژ مركزيش (بيزانس) زير ضربات ارتش اسلام فرو ريخت ؛ ولى دومى - امپراتورى ساسانى - در همان دهه هاى نخست قرن اول هجرى به سرعت فرو پاشيد و اسلام، براى هميشه، آيينف مردم ايران شد.
اين دوگانگى را چگونه مى توان توجيه كرد؟ اگر ارتش اسلام، توانف كوبيدنف سريعف يك امپراتورى عظيم را دارا بود، پس چگونه تسخير و فروپاشى بيزانس، 800 سال به تأخير افتاد؟!
پاسخ اين است كه نابودى سريع امپراتورى ساسانى، گذشته از فساد عميقى كه خرچنگ وار بر جان آن امپراتورى چنگ انداخته بود، معلولف موج انفجار اصول نجاتبخش اسلام بود. روشن تر بگوييم: فروپاشى رژيم ساسانى، »شكست« يك ملت در عرصه نظامى از قشون بيگانه و عدالتخواه از آرمانهاى رهايى بخش اسلام بود، كه نويد رهايى از يوغف »جَور« و »فساد« و »تبعيض« را مى داد؛ اما مردم ايران، در برابر پيامبرى كرنش كردند كه صلاى عدل و آزادى در داده بود؛ پيامبرى كه فراتر از »طبقه« و »نژاد« مى انديشيد، همه چيز را براى همگان مى خواست، و ملاك برترى را تنها و تنها »تقوا« مى شمرد، و بس.
آرى، جاذبه آن اصول رهايى بخش بود كه ايرانىف خسته از فساد و تبعيض ساسانى را، مشتاقانه به پيشواز اسلام فرستاد و موج انفجارش بنياد فرسوده آن رژيم را درهم ريخت . و درست به همين دليل نيز، زمانى كه اين ملّت بزرگ دريافت، حكّام اموى - در پوشش عنوان خليفةالرسول - در پى تحميل »عفروبه« (حاكميت نژاد عرب بر ديگر ملل و اقوام)اند، به »تشيّع« روى آورد كه اسلامف خاندان پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله، است و به تأسّى از قرآن و سيره رسول، صلّى اللَّه عليه وآله، را نه بر »نژادپرستى« و »تبعيض طبقاتى«، كه بر »عدل« و »تقوا« و »تساوى در برابر قانون« مى نهد و تشنگان حقيقت را مستقيماً از زلال معنويت اسلام، سيراب مى سازد.2
استاد شهيد مرتضى مطهرى، در اين باب - رمز اسلام و تشيع ايرانيان - سخنى نغز دارد. ايشان در كتاب »خدمات متقابل ايران و اسلام« مى نويسد:
حقيقت اين است كه، علت تشيّع ايرانيان و علّت مسلمان شدنشان يك چيز است: ايرانى روح خود را با اسلام سازگار ديد و گمگشته خويش را در اسلام يافت. مردم ايران كه طبعاً مردمى با هوش بودند و به علاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند، بيش از هر ملت ديگر نسبت به اسلام شيفتگى نشان دادند و به آن خدمت كردند.
مردم ايران، بيش از هر ملت ديگر به روح اسلام توجه داشتند و به همين دليل، توجه ايرانيان به »خاندان رسالت« از هر ملت ديگر بيشتر بود و تشيّع در ميان ايرانيان ، نفوذ بيشترى يافت. يعنى ايرانيان روح اسلام و معنى اسلام را در نزد خاندان رسالت يافتند. فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوى پرسشها و نيازهاى واقعى روح ايرانيان بودند.
آنچه كه بيش از هر چيز ديگر، روح تشنه ايرانى را به سوى اسلام مى كشيد عدل و مساوات اسلامى بود. ايرانى قرنها از اين نظر محروميت كشيده بود و انتظار چنين چيزى را داشت . ايرانيان مى ديدند كسانى كه بدون هيچگونه تعصّبى، عدل و مساوات را اجرا مى كنند و نسبت به آن بى نهايت حساسيت دارند خاندان رسالت اند . خاندان رسالت، پناهگاه عدل اسلامى، مخصوصاً از نظر مسلمانان غير عرب بودند.
اگر اندكى به تعصبات عربى و تبعيضاتى كه از ناحيه برخى خلفا ميان عرب و غير عرب صورت مى گرفت و دفاعى كه على بن ابى طالب، عليه السلام، از مساوات اسلامى وعدم تبعيض ميان عرب و غير عرب مى نمود توجه كنيم، كاملاً اين حقيقت روشن مى شود.
سخن استاد را دانشمند مسيحى لبنانى نيز تصديق مى كند:
فرزند ابى طالب، شهيد عظمتش شد. او از اين جهان درگذشت در حالى كه نماز ميان دو لبش بود و قلبش از شوق خدا لبريز بود. عرب، حقيقت مقام و مرتبت وى را نشناخت، تا آن كه گروهى از همسايگان و يا برادران ايرانىف اعراب بپا خاستند و ميان جواهر و سنگريزه تفاوت گذاردند.
ايرانى مسلمان، با كشف هوشمندانه »على و خاندان پاك نبى، عليهم السلام« در ميان اصحاب پيامبر، وايمان استوارش به »راه و رسمف« اين خاندان يعنى »تشيّع«، گام در گردونه تقدير كلى الهى (همان طرح كلان خلقت) گذارد و در نتيجه، بار سنگين رسالت الهى مبنى بر آماده سازى تدريجى جهان براى تحقق »فرج كلّى« (يعنى حاكميت توحيد بر سراسر گيتى، به رهبرى قائم آل محمّد، صلّى اللَّه عليه وآله) بر دوش وى نهاده شد. بى جهت نيست كه طبق روايات ظهور، اصحاب شاخص مهدى، عجّل اللَّه تعالى فرجه، يعنى آن 313 تنى كه با برخاستن نداى حضرت، برق آسا از اقطار گيتى به وى خواهند پيوست تا بازوى پرتوان وى در اصلاح جهان باشند، همگى يا ايرانى اند و يا ايرانى تبار! چنان كه باز به گواه روايات، مسئوليت شناخت و شناسايى تشيّع (به عنوان يگانه مكتب حق) به جهان را پيش از ظهور مهدى، عجّل اللَّه تعالى فرجه، قم بر عهده دارد3 و قم نيز - به مثابه پايتخت معنوى شيعه در جهان - از ايران است.
مطلب را درست دريابيم:
اسلام، البته با »امتيازات« نژادى« سر سازش ندارد و صرفاً به اعتبار طبقه و نژاد، ارباب قرشى را بر برده حبشى رجحان نمى نهد، امّا در عين
بى جهت نيست كه طبق روايات ظهور، اصحاب شاخص مهدى، عجّل اللَّه تعالى فرجه، يعنى آن 313 تنى كه با برخاستن نداى حضرت، برق آسا از اقطار گيتى به وى خواهند پيوست تا بازوى پرتوان وى در اصلاح جهان باشند، همگى يا ايرانى اند و يا ايرانى تبار!

حال، »تمايزات ذاتى و اكتسابىف« اقوام و ملل را (از حيث هوش و همّت و استعداد دستيابى به عاليترين مقامات علمى و معنوى، و بويژه پيشتازى و پيشوايى جامعه و تمدن بزرگ اسلامى) منكر نشده، بلكه به عنوان يك »واقعيت عينى و طبيعى« به رسميّت مى شناسد و حتى براى شكوفايى و ثمره چينى از آن به سود بشريّت، روى آن سرمايه گذارى هم مى كند. اين سخن معروف پيامبر كه:
اگر علم و ايمان به ستاره پروين آويخته باشد مردانى از سرزمين ايران بدان دست خواهند يافت.4

و آن همه تعريف وى از سلمان فارسى و هموطنان وى (به مناسبت نزول آيات شريفه 54 مائده، 133 نساء، 89 انعام، 5 اسراء، 198 و 199 شعراء، 38 محمد، صلّى اللَّه عليه وآله، 16 فتح، و 3 جمعه، كه كتب حديثى و تفسيرى شيعه و سنّى آن را نقل كرده اند) همه و همه انگيزه اى جز جلب توجه امّت اسلام به نقش خطير ايرانيان مسلمان در تاريخ، و نيز تحريض رجال مستعد ايران به اجراى هر چه بهتر نقش سترگ خويش در طرح كلان تاريخ بشر نداشته است؛ نقشى كه امروزه نيز پس از گذشت 15 قرن از عصر بعثت، آگاهان منصف به تاريخ تمدن اسلامى در شرق و غرب جهان بر آن مفهر تأكيد مى زنند.
ابن خلدون مغربى در مقدمه تاريخش فصلى مستقل گشوده و اظهار داشته است كه، حاملان علوم در اسلام غالباً از ايرانيان بوده اند و عبدالرحمان بدوى، نويسنده نوانديش مصرى، نيز سلمان فارسى را »آغازگر نقش يگانه«اى مى داند كه به قول او: ملت ايران در شكوفايى »حيات معنوى اسلام« يعنى »نهضت تشيع«، بر عهده دارد:
سلمان، اين نخستين ايرانى [مسلمان ]، نداى پر طنين و نيرومندى بود كه نقش »اعظم«ى را كه نژاد وى در تكوين حيات معنوى در اسلام بازى كرد اعلام مى نمود. گفتيم نقش »اعظم«، و بهتر بود مى گفتيم نقش »يكتا و يگانه«. چه، در واقع مى توان گفت كه حيات معنوى اسلام، همه چيزش را مديون اين نژاد آريايىف چند پهلوىف پفر مَلَكات است و از اين است كه نهضت تشيع، بدان معنى كه بزودى خواهيم گفت، به دست وى پا گرفت، زيرا در ميان همه نژادهايى كه به اسلام آمده اند، تنها اوست كه بر ايجاد چنين نهضتى تواناست.
در ميان آياتى كه فوقاً بدان اشاره شد، تقارن آيه 54 مائده »...فسوف يأتى اللَّه بقوم يحبّهم و يحبّونهم« كه در روايات به ايرانيانف هموطن سلمان تأويل شده ،با آيه معروف »إنّما وليّفكم اللَّه و رسوله و الّذين أمنوا« (55 مائده) كه از ولايت خدا و رسول و ائمه طاهرين، عليهم السلام، سخن مى گويد، تقارنى بسيار معنى دار و قابل ملاحظه است. خاصّه آن كه در آيه بعد (56 مائده) پيروان ولايت عَلَوى، به عنوان »حزب پيروز خداوند« قلمداد شده اند:
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هر كه از شما از دينش باز گردد چه باك؛ زودا كه خدا مردمى را بياورد كه دوستشان بدارد و دوستش بدارند. در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر كافران سركش؛ در راه خدا جهاد مى كنند و از ملامت هيچ ملامتگرى نمى هراسند. اين فضل خداست كه به هر كس كه خواهد ارزانى دارد و خداوند بخشاينده و داناست. جز اين نيست كه ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى كه نماز مى خوانند و همچنانكه در ركوعند انفاق مى كنند. و هر كه خدا و پيامبر او و مؤمنان را ولى خود گزيند، بداند كه پيروزمندان، گروه (حزب) خداوندند.5
 براستى كه پيرامون ربط و تناسب اين آيات، مشخصات ملّتف »ولايت شعارف« ايران، ارتداد اصحاب سقيفه از خط اسلامف ناب محمدى و آنچه كه بيش از هر چيز ديگر، روح تشنه ايرانى را به سوى اسلام مى كشيد عدل و مساوات اسلامى بود.

علوى، و مجاهدات پيگير ايرانى مسلمان در دفاع عاشقانه از امامت معصومين، عليهم السلام، در تاريخ پردرد و رنج اسلام، و بالأخره آينده روشنى كه در برابر منطق استوار تشيع از هم اكنون به چشم مى خورد، مى توان كتابى مستقل بلكه كتابها نوشت و در خاتمه ثابت كرد كه تاريخ اسلام و جهان با همه فراز و فرودهايش، چيزى جز صحنه استجابت تدريجى اين دعاى پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله، در همايش با شكوه غدير نيست، آنجا كه فرمود:
من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله...
بر اهل نظر پوشيده نيست كه »غيبتف« حضرت ولىّ عصر حجة بن الحسن العسكرى،عجّل اللَّه تعالى فرجه، هرگز به معنى »به خود وانهادگىف مطلق« شيعه و محروميّت آنها از الطاف و عنايات خاص آن حضرت نيست؛ الطاف و عنايات آن جناب، بويژه در مواقع سخت و بحرانى تاريخ، بسان درخشش خورشيد از خلال ابر، گهگاه برقى مى زند و جلوه اى بارز مى يابد. همان گونه كه، در ساير مواقع نيز سايه روشنف لطفف آن »آفتاب پنهان« ، كمابيش بر اهل دل محسوس است. در اين باب، بايستى خصوصاً از ايران اسلامى شيعه ياد كرد كه بالأخص در دو قرن اخير تاريخف پر تلاطمف خويش، بارها و بارها آينه دارف تابش »مفهرف« يار بوده است. به قول محمود شاهرخى (جذبه)، شاعر زبردست و دل آگاه معاصر:
تا كشتى امت را، سكّان به كف نوح است
بيمى نبود ما را از لطمه طوفانها
توضيح اين معنى، منوط به بحث پيرامون اهميت فوق العاده ايران در دايره مطامع و دسايس استعمارى«، و »دوام و بقاى شگفت انگيز اين كشور، به رغم توطئه ها و تجاوزهاى مستمر و رنگارنگ جهانخواران شرق و غرب« است، كه در آينده بدان مى پردازيم.



پى نوشتها:
1». أبى اللَّه أن يجرى الأشياء بأسبابها«، فرمايش امام صادق، عليه السلام، (اصول كافى، كتاب الحجة، باب معرفة الامام و الرد اليه، حديث 7).

2. در اين باب، بتفصيل در كتاب »رمز اسلام و تشيع ايرانيان« (مخطوط) بحث كرده ايم.

3. »سيأتى زمان تكون بلدة قم و أهلها حجّة على الخلائق و ذلك فى زمان غيبة قائمنا الى ظهوره و لو لا ذلك لساخت الأرض بأهلها«، فرمايش امام صادق، عليه السلام، (بحارالأنوار، ج60، ص213) و نيز: »ستخلوا كوفة من المؤمنين و يأزر عنها العلم كما تأزر الحيّة فى جحرها ثمّ يظهر العلم ببلدة يقال لها قم و تصيرف معدناً للعلم و الفضل حتى لا يبقى فى الأرض مستضعف فى الدّين حتى المخدرات فى الحفجال و ذلك عند قرب ظهور قائمنا فيجعل اللَّه و أهله قائمين مقام الحجّة و لو لا ذلك لساخت الأرض بأهلها و لم يبق فى الأرض حجة، فيفيض العلم منه الى سائر البلاد فى المشرق و المغرب فيتمّ حجّة اللَّه على الخلق حتى لا يبقى أحدٌ على الأرض لم يبلغ إليه الدّين و العلم، ثمّ يظهر القائم، عليه السلام، و يصير سبباً لنقمة اللَّه و سخطه على العباد لأنّ اللَّه لا ينتقم من العباد الاّ بعد انكارهم الحجّة«، فرمايش امام صادق، عليه السلام، (همان، ج60، ص213) و نيز: »انّما سمّى قم لأنّ أهله يجتمعون مع قائم آل محمّد، صلوات اللَّه عليه، و يقومون معه و يستقيمون عليه و ينصرونه، فرمايش امام صادق، عليه السلام، (همان، ج60، ص216).

براى مطالعه احاديث گوناگون درباره قم، ر.ك: سفينة البحار، محدث قمى (مطبعه علميه، نجف، 1355 ق) ذيل »قمم«، ج2، ص449-445؛ بشارة المؤمنين در تاريخ قم و قميين ، حاج شيخ قوام اسلامى (قم، 1353 ش.) ص 8- 40؛ تاريخ قم، محمد حسين ناصر الشريعه، با مقدمه و اضافات على دوانى (انتشارات دارالفكر، قم، 1350 ش.) صص13-6 و 71-55.

4. لو كان العلم منوطاً بالثريا لتناوله رجالٌ من فارس (بحارالأنوار، ج1، ص195، به نقل از قرب الأسناد).
اين حديث، با اندكى تفاوت در الفاظ، در كتب حديثى و تفسيرى شيعه و سنى فراوان آمده است. ر.ك: مجمع البيان، تصحيح و تعليق سيد هاشم رسولى محلاتى (مكتبة الاسلامية، تهران،بى تا)، ج3، ص208 و ج9، ص108؛ نور الثقلين (مطبعه حكمت، قم، 1383 ق.)، ج1، ص532؛ تفسير كشاف (دارالمعرفة، بيروت، بى تا)، ج1، ص345؛ تفسير فخر رازى (دارالكتب العلمية، ج2، تهران، بى تا)، ج12، ص20ù19؛ و...

5. سوره مائده (5)، آيه 56 - 54.



 


ماهنامه موعود شماره 25