راز بقاى ايران-3
۱۶ بهمن ۱۳۸۳
قسمت سوم


عنايات اهل بيت، عليهم السلام
على ابوالحسنى (منذر)


راز بقاى ايران چيست؟!
در پاسخ به سؤال فوق، نكات مختلفى به نظر مى رسد كه به مهمترين آنها اشاره مى كنيم:
1. مجاهدات و جانفشانيهاى مردم شجاع و غيور اين سرزمين به رهبرى علماى دين وهميارى برخى از رجال مستقل سياسى، كه نهضتهايى چون نهضت مبارزه با قرارداد رويتر، نهضت تحريم تنباكو، نهضت عدالتخواهى منتهى به مشروطيت، رستاخيز ملت ايران در جنگ جهانى اول، نهضت ملى كردن صنعت نفت ، و... انقلاب اسلامى اخير از آن جمله اند.
2. بهره گيرىف رندانه رجال سياسى هوشمند (و احياناً علماى دين) از تضاد سياسى قدرتهاى خارجى در جهت حفظ منافع و پيشبرد مصالح ايران واسلام.
نقش آن مجاهدات ملى - اسلامى، و نيز اين بهره گيريهاى رندانه از تضاد قدرتهاى خارجى، در خنثى كردن بسيارى از توطئه ها و تجاوزها، امرى آشكار و انكارناپذير است، و بى گمان بايستى آنها را نيك شناخت و براى بهروزى حال و آينده كشور، از درسها و عبرتهاى بسيارى كه در آنها نهفته است بهره جست.
امّا حقيقت اين است كه دو عامل فوق - با همه اهميت و تأثير تاريخى آن چنانكه بايد، گره از معمّاى فوق نمى گشايد، زيرا اولاً، قدرتهاى مزبور، به رغم تضاد منافع با يكديگر، در محو اسلام و تشيع و سركوبى ايران شيعه با هم وحدت نظر دارند و عملاً نيز درمواقع متعدد و بسيار حساسى نظير جنگ جهانى اول و دوم با هم بر سر تجزيه ايران به توافق رسيده اند. و ثانياً، در عرصه جنگ نابرابرى كه ملّت و روحانيت اين كشور با استعمار داشته اند، موارد مكرّرى پيش آمده است كه قشون بيگانه قوّه مقاومت آنان را بسختى درهم شكسته وبه دلايل گوناگون داخلى و خارجى، سير حوادث به شكست فاحش دولت و ملت ايران انجاميده است.
شكست سخت ايران از روسهاى تزارى در عصر فتحعليشاه، زخم زبانها را بناحق - متوجه فقهاى صادر كننده حكم جهاد ساخت و سبب شد كه شخصيتى چون سيد محمد مجاهد (مرجع تقليد وقت شيعه) از فشار اندوه آن شكست وآسيب اين زخم زبانها، جان بازد و در حقيقت »دق مرگ شود«. در جنگ جهانى اول نيز كسانى چون حاج آقا نوراللَّه اصفهانى نه تنها نتوانستند جلوى هجوم قشون روسها را در حومه تهران و قم بگيرند، بلكه اصفهان نيز به دست ژنرال باراتوف افتاد و حاج آقانوراللَّه ناگزير از مهاجرت به نجف شد و آن گونه كه سرپرسى سايكس در تاريخ ايران نوشته عناصر روسى و انگليسى دراصفهان اشغال شده جشن و پايكوبى به راه انداختند . جاى دورى نرويم، در همين جنگ تحميلى عراق با ايران در سالهاى اخير نيز، كه روحانيت در رأس قواى سه گانه كشور قرار داشت و ملّت نيز گوش به فرمان رهبر قاطع ونستوه انقلاب بود، صدّام (كه به صورت »يد واحده« استكبار جهانى، و »نماينده مشترك« امريكا و انگليس و روسيه و فرانسه و... اذناب آنان در كويت وعربستان و... عمل مى كرد) توانست سالها بخشى از خاك كشورمان را اشغال كند وحتى پس از پايان جنگ نيز تا مدتى رجز بخوانَد و در پى تحميل مطامع خويش به دولت ايران باشد(ومعلوم نيست كه اگر، به خيال تمهيد مقدمات سلطه بر كويت، آن اراضى را به ما پس نمى داد و حتى با كشيدن منّت، باب دوستى با ايران را نمى گشود و بعد هم آن گونه كه ديديم توسط دوستان و حاميان قبلى امريكايى و انگليسى و كويتى وسعودى خويش تار و مار نمى شد، با ما كه در موضع ضعف بوده و دوران نقاهت شديدف پس از جنگ با صدام، و در حقيقت با استكبار جهانى، را مى گذرانديم، چه مى كرد؟!).
به هرحال،با همه آن مجاهدتها و جانفشانيهاى ملّت ايران و نيز بند بازيهاى هنرمندانه رجال سياسى اين سرزمين، بفحرانها و طوفانهاى سخت بسيارى پيش آمده كه مردم ايران (از زبده و توده، و پير و جوان) دست به آسمان برده و از سوز دل و عمق جان به درگاه الهى ناليده اند كه:
أللّهم إنّا نشكو اليك... كثرة عدوّنا وقلّة عددنا وشدة الفتن بنا وتظاهر الزمان علينا...
افزون بر اين همه، پاره اى از اين توطئه ها، دقيقاً در زمانى خنثى شده كه ملت ايران اسير چنگ دشمن بوده وامكان يا آمادگى تجهيز قوا و جنگ با خصم را نداشته است (نظير توطئه تجزيه ايران بين روس و انگليس در كمسيون سه جانبه منعقد درمسكو به سال 1324 ش، كه غائله حزب دموكرات در آذربايجان جزئى از همان توطئه بود) بلكه گاه پايتخت از توطئه بى خبر بوده وخداوند »سبب ساز و سبب سوز« ، هواپيماهاى دشمن را در خاك طبس با طوفان شديد شن برخاسته از كوير يزد خاكستر ساخته است! در ماجراى خاكستر شدن هواپيماهاى امريكايى در طبس (اوايل پيروزى انقلاب) مرحوم شهيد دكتر سيد رضا پاك نژاد، نويسنده معروفف سفرىف كتابهاى »اولين دانشگاه و آخرين پيامبر« و نيز »مظلومى گمشده در سقيفه« كه آن زمان وكيل مردم يزد در مجلس شوراى اسلامى بود، مى گفت:
ناگهان ما شاهد برخاستن طوفانى از شن و خاك شديم كه با سرعت به سمت كوير مركزى مى رفت و پيرمردان كهنسال شهر مى گفتند در 80-70 سال اخير چنين طوفانى سابقه ندارد... وبعداً فهميديم كه به سراغ هواپيماهاى امريكايى در حدود طبس مى رفته اند!(و سخن در اين مقوله ها بسيار است).
پس باز بايد پرسيد: راز بقاى ايران چيست؟

راز اصلى بقاى ايران:
عنايات اهل بيت، عليهم السلام

حقيقت اين است كه بايستى، در پشت همه علل و عوامل ظاهرى - كه به جاى خود درست وصحيح هم هست - به دنبال علتى نهانى و ماورايى، و روشنتر بگوييم، دستى غيبى و معنوى و الهى بگرديم. وجالب است بدانيم كه حتى برخى از سياستگران مطلع  خارجى، كه خود مدتها عهده دار وزارت خارجه يكى از قدرتهاى بزرگ بوده و يا به هر حال بابسيارى از بند و بستها و قبض و بسطهاى سياست جهانى آشنا و مرتبط بوده اند، در تحليل وضعيت شگفت انگيز»ايران اسلامى شيعه« بدينجا رسيده اند كه يك نيروى غيبى دست اندركار حفظ ايران است. سخن آقا خان محلاّتى وتصديق سازانوف (وزير خارجه روس تزارى) در اين باب خواهد آمد. چيزى كه هست، آنان قضيه را به نحو كلّى ومجمل مطرح ساخته، و مصداق آن را مشخص نكرده اند »ذلك مبلغهم من العلم و ما بلغوا معشار مما آتيناهم«.
سرّ بقاى ايران و دوام موجوديت آن، عمدتاً همان است كه در مدخل بحث بدان اشاره كرديم: عنايات خاص پروردگار، به بركت اهل البيت، عليهم السلام، بويژه حضرت حجة بن الحسن العسكرى - ارواحنا فداه - به ايران اسلامى شيعه!
در اين باب، نقل داستانى شگفت از مرحوم آيةاللَّه ميرزا محمدحسين نائينى(استاد بسيارى از مراجع تقليد عصر اخير همچون حضرات آيات عظام حكيم و خوئى و...)، سرآغازى خجسته براى بحث در باب اين موضوع است:
مى دانيم كه در جنگ جهانى اول، كشور ما از همه سو مورد هجوم قشون متفقين (روس و انگليس) وعكس العمل متقابل متحدين (عثمانى و آلمان) قرار گرفت و بويژه نيروهاى ارتش تزارى به رهبرى ژنرال باراتوف، براى رساندن خود به جنوب عراق وشكستن محاصره شديد قواى انگليس توسط دولت عثمانى، تا قم واصفهان بلكه تا حدود خانقين نيز پيش رفت. حضور قشون متجاوز اجنبى در خاك ايران، و كشتارهاى فراوانى كه از مردم مظلوم و غيور اين سرزمين در جريان كشاكش مزبور صورت گرفت، همراه با قحطى و كمبود شديد ارزاق عمومى كه خود داستانى دراز دارد، قلب همه عناصر شريف و مستقل اين ديار را به درد آورده و شديداً نگران اسلام وايران و تشيع ساخته بود. مرحوم آية اللَّه نائينى نيز يكى از همين افراد بودكه مشاهده وضع اَسَفبار ايران و مردم مسلمان و شيعه آن در زير چكمه صاحب منصبان ضد اسلام، آرام و قرار را از وى گرفته بود. يكى از وعاظ مشهور سابق تهران مى گويد:
در دوران جنگ جهانى اول و اشغال ايران توسط قواى انگليس و روس كه حملات و هجومها به ملت شيعه اوج گرفته بود، مرحوم آيةاللَّه العظمى نائينى، رحمةالله، خيلى پريشان بودند و نگران از اينكه وضع به كجا خواهد انجاميد. نكند كه اين كشور محبّ و دوستدار امام زمان، سلام اللَّه عليه، از بين برود و سقوط كند. در همين زمانها شبى به امام عصر، عجّل اللَّه تعالى فرجه، متوسل مى شود و در حال توسل و گريه وناراحتى به خواب مى رود و خواب مى بينند كه ديوارى به شكل نقشه ايران، كه شكست برداشته و خم شده و در حال افتادن است. در زير اين ديوار يك عده زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روى سر اينها خراب مى شود.
مرحوم ميرزا وقتى اين صحنه را مى بينند به قدرى نگران مى شوند كه فرياد مى زنند و مى گويند كه: خدايا اين وضع به كجا خواهد انجاميد؟ در اين حالات، مى بينند كه حضرت امام عصر، ارواحنافداه، تشريف آوردند و انگشت مباركشان را به طرف ديوارى كه خم شده و در حال افتادن بود گرفتند و آن را بلند كردند و دومرتبه سرجايش قرار دادند و بعد فرمودند:
- اينجا شيعه خانه ماست. مى شكند، خم مى شود، خطر هست، ولى ما نمى گذاريم سقوط كند، ما نگهش مى داريم.
داستان ديگر (كه ناقل آن فقيهى بزرگوار و صاحبدل است كه حوزه علميه قم وى را علاوه بر فقاهت اعلا، به مراتب والاى زهد وتقوى و صدق گفتار و كردار مى شناخت) باز مربوط به همان دوران فتنه بارف جنگ جهانى اول است و ضمناً پرده از برخى جزئيات امر حمايت حضرت ولى عصر - عج - از استقلال ايران برمى دارد ونمونه اى از عملكردف »رجال الغيبف« آن طبيب دوّار را به دست مى دهد.
مرحوم آية اللَّه حاج شيخ مرتضى حائرى (فرزند مؤسس محترم حوزه علميه قم) در يادداشتهايى كه به مناسبت منبر خويش در ايام فاطميه(قسمت شب پنجشنبه دوم جمادى الثانى1392ق) مرقوم داشته اند، به مناسبت بحث از آيات 33-30 بقره:
افذْ قالَ رَبّفكَ لفلْمَلائفكَة افنّى جاعفلٌ ففى الأرْضف خَليفة...
و استدلال بر ولايت و سلطنت الهى ائمه اهل البيت عليهم السلام بر جامعه بشريت با استناد به آيات مزبور، نوشته اند:
...قدر متيقّن از دلالت آيه شريفه، به حسب ظاهر، اين است كه اين خليفه و جانشين، همان قدرت و توانايى الهى را - باذنه و اعطائه و قيموميّته - تا حدى كه دخالت در تكميل نفوس مستعده دارد دارا مى باشد و در هر عصرى به مصالح بندگان خدا قيام مى كند؛ چه ظاهر باشد و حكومت ظاهرى داشته باشد، يا ظاهر باشد بدون حكومت، يا آنكه از انظار نوع مردم غايب باشد.
ظاهر آيه شريفه اين است كه همواره يك جانشين بايد در روى زمين باشد، براى اينكه كلمه خليفه مفرد است و ظاهر اين است كه تاى آن علامت وحدت مى باشد. مانند حق متعال، كه يكى است، خليفه او نيز يكى است. و اگر احتياج به اعوان وانصار داشته باشد براى آن مقصدى كه بايد به جهت اراده حق متعال دنبال كند خود به حسب مصلحت كه آن خود نيز متخذ از سرچشمه علم الهى است انتخاب مى كند. چنانچه مسلّم است كه در اين عصر، حضرت خليفة اللَّه الأعظم، اعوان وانصارى دارند كه در مواقع مقتضى، به مصالح عباد و بندگان شايسته حق، كه صلاحيت تكميل دارند، قيام مى فرمايند. داستان آقاى دكتر شيخ حسن عاملى، كه خودم در مشهد مقدس ملاقاتشان نموده بودم، يكى از داستانهاى محكم و قابل استناد است:
سپس مى افزايند:
جناب ثقه معتمد، آقاى حاج سيد عيسى جزائرى كه فعلاً در خرّم آباد مى باشند و از تلاميذ مرحوم والد استاد بودند، براى حقير در مدرسه خان در قم نقل نمودند وجناب عالم جليل نبيل صالح، جناب آقاى حاج شيخ محمد صدوقى [= شهيد محراب و امام جمعه معروف يزد] نيز سال گذشته، على الظاهر به همين نحوى كه مى نگارم ذكر نمودند از آقاى حاج اكبر آقا كه ايشان اهل مشهد مقدس مى باشند وسيد ظاهر الصلاح و كثيرالعباده اى مى باشند وعلى الظاهر در حين كتابت در حال حيات مى باشند.
اولى، از جناب حاج عباس خان آصف، كه حقير خود اورا در مشهد مقدس ملاقات كردم و قصه را با او در ميان گذاشتم، ايشان اصل قصه را تصديق كردند ولى به واسطه كبر سنّ، بعضى از خصوصيات از يادشان رفته بود. و دومى، على الظاهر از خود دكتر شيخ. غرض، سند اول:آقاى جزائرى از آصف از دكتر شيخ؛ سند دوم صدوقى از حاج اكبر آقا از دكتر شيخ،كه تمام سلسله سندين را حقير ديده ام ومى شناسم وهمه مردمان مورد اعتمادى بودند ومى باشند. كه دكتر شيخ گفت:
در جنگ بين الملل اول، كه على الظاهر از 1914 الى 1918 ميلادى طول كشيده است، دولت ايران بيطرف بود و داخل جنگ نبود ولى قشونى در اختيار مجلس شوراى ملى بود كه نام آن ژاندارمرى بود. اين قشون على الظاهر به تيپهاى مختلف تقسيم گرديده و در مرزهاى ايران مشغول محافظت بودند. از جمله قشونى در حدود 2 هزار نفر در كوههاى رضاييه، از تجاوز روسها به ايران جلوگيرى مى كردند كه رئيس آن تيپ، ماژور فضل اللَّه خان بود و طبيب جرّاح قشون جناب آقاى دكتر شيخ حسن خان عاملى بوده است.
ايشان شبى در همان كوهها[ى] اطراف رضائيه، كه در آن وقت على الظاهر اروميه ناميده مى شده است مشغول رسيدگى به مجروحين بوده اند و اينكه شب را اختيار كرده بودند براى اين [بود] كه روزها بيم زد و خورد و جنگ بود ولى در شب هر دو طرف به واسطه تاريكى از جنگ احتراز داشتند. در همان پيچ و خم درّه ها مى بيند كه يك نعشى، كه على الظاهر در آن حدود آن وقت از تركه مى ساخته اند مانند سبد، بر دوش 2 نفر هست و مرد زنده اى در آن دراز كشيده است، نعش را جلوى دكتر به زمين مى گذارند. خود آن مرد مستلقى [=خوابيده] به آقاى دكتر مى گويد كه: تيرى از طرف پشت، قسمت راست، وارد بدن شده است. حاجت من اين است كه اين تير را درآ[و]رى. گفتم : اين كار مشكلى است كه در اين شب نمى شود و وسايل بيشتر ومجهّزترى مى خواهد . گفت: مگر چاقو و سوزن ونخ ندارى؟ گفتم: چرا. گفت: با چاقو پاره كن و پارگى را بخيه بزن. گفتم: طاقت تحمل درد ندارى. گفت: دارم.
دكتر مى گويد: گفتم مى توانى روى سنگى كه در آنجا بود و حكم صندلى را داشت بنشينى؟ گفت: آرى. اورا روى سنگ نشانيدند و پشت او طرف من بود، روى او خم بود به جانب زمين. من چاقو را كشيدم و قسمتى از پشت اورا پاره كردم و تير را درآوردم. ديدم ابداً ناله اى از او بلند نشد. من تصور كردم كه قلب او ايستاده ومرده است. به طرف صورتش خم شدم، ديدم در حال حيات است و اشتغال به ذكر الهى دارد و زمين جلو روى اوداراى تلألؤ و درخشندگى مى باشد. خيلى به نظرم عجيب آمد. مشغول بقيه  كار شدم و پشت اورا بخيه زدم و او را در چادرمخصوص خوابانيدم.
روزها براى رسيدگى و پانسمان به چادرش مى رفتم. فرداى آن روز كه رفتم، گفتم: تعجب كردم از اينكه هيچ ناله اى نكردى. گفت: اين طبيعى است، مگر نشنيده اى كه مولى اميرالمؤمنين تير را در حال نماز، از بدن مباركش بيرون مى آوردند و ابداً اظهار تألّم نمى فرمود؟ سرّش اين بود كه توجه او به طور كامل متوجه حق بود و متوجه بدن خود نبود تا حسّ تألّم نمايد، وحسّ تألّم متوقف بر توجه [به بدن و محل درد] است و بحمداللَّه اين قدرت در من نيز مى باشد.
دكتر گفت: اين مرد كرد در نظرم جلوه[اى] بزرگ نمود. تا آنكه در همين ايام، ديده بانها خبردادند كه قشونى از طرف روسيه رهسپار است و به طرف مرز ايران در حركت مى باشد، تعداد آنها در حدود 30 هزار است. اين خبر را فقط ماژور دريافت كرد و به من نيز گفت و گفت كسى از افراد مطلع نشود؛ زيرا به طور غيرمنظم فرار خواهند كرد و ما به طور منظم عقب نشينى مى كنيم بدون اينكه افراد نظاميها مطلع از واقع جريان شوند. من هم به كسى نگفتم جز به همين مجروح كه براى اصلاح جراحت و پانسمان نزد او مى رفتم و چون او مرد جليلى بود و صاحب سر، به او گفتم.
پس از شنيدن،توجهى كرد يا گفت، توجه كردم و آنان مراجعت مى كنند يا الساعه مشغول مراجعت مى باشند (ترديد از نويسنده اين سطور است). من جريان را به ماژور گفتم، او گفت كه اين كردها مردمان دروغگو مى باشند و حرفشان بى اساس است. ولى پس از چند ساعت، ديده بانها كه با دوربين مراقب طرف دشمن بودند - خبر دادند كه آنان مراجعت مى كنند و به طرف مملكت خود رهسپار شدند يا اشتغال به اين كار دارند(ترديد از اين جانب است).
على الظاهر ، دكتر مى گويد پس از مشاهده اين دو نيروى عجيب در اين مردف به حسب ظاهر عادى، به او گفتم: شما كه مى باشيد؟ گفت: ما چهار نفر هستيم كه از اعوان حضرت خليفةاللَّه امام زمان هستيم و يك نفر ما فعلاً در پاريس است (مسلّماً آقاى صدوقى نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نيز نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نقل كرد كه يكى ديگر در مراكش است) و من مأمور اين حدود مى باشم. گفتم: شما كه چنين قدرتى دارى، پس تصرفى كن كه دولت روس بكلّى مضمحل شود. گفت : ما تا حدودى كه نگذاريم كشور شيعه پامال اجنبيان شود دستور داريم كه اعمال نفوذ بكنيم وبيش از اين حق نداريم. گفتم: شما مى ميريد و آلات قتل در بدن شما كارگر است؟ گفت: بله، از اين لحاظ كاملاً ما يك موجود عادى هستيم. منتها، به محض اينكه ما مرديم، جانشين شخص متوفّى از طرف ولى اعظم معيّن مى شود و كارها معطّل نمى ماند. گفتم: پس من، اگر گلوله را از بدن شما بيرون نمى آوردم مى مرديد، بنابراين من حق حيات بر شما دارم، شما بايد در مقابل حق مذكور پاداشى به من بدهيد. فرمود كه، شما به مشهد مقدس رضوى، عليه السلام، مى رويد و من در آنجا شما را خواهم ديد و حق شما را ادا مى كنم ان شاءاللَّه.
دكتر مى گويد: پس از مدتى چند در مشهد بودم و در دستگاه جان محمد خان و او با قشون تهران، كه اوايل رضا شاه پهلوى يا هنگام سردار سپهى او بود، در جنگ بود ومن نيز جرّاح او بودم. شبى دنبال من فرستاد و گفت بايد به فلان پاسگاه، كه در چند كيلومترى شهر است، بروى و مجروحين را پانسمان كنى. شبى بارانى و سرد، درشكه اى هم براى من گرفتند و من تنها با اساس [كذا] جرّاحى كه در كيف بود روانه شديم. در بيابان هم كسى نبود و هوا هم تاريك و هم سرد وهم بارانى بود، و على الظاهر مى گفت كه باد سرد هم مى آمد. در اين بين كه درشكه در حال حركت بود يكمرتبه مشاهده كردم كه هواى لطيفى است و دو نفر نزديك درشكه هستند كه يكى از آنها همان كفرد سابق الذكر است.
او با رفيقش صحبت مى كرد و مى گفت: ايشان آقاى دكتر شيخ مى باشند و حق حيات بر گردن من دارد، وظيفه او اين است كه پس از رفتن به پاسگاه وانجام كار جراحى، شبانه به شهر مراجعت كند. چون همين امشب قشون از تهران مى رسد و پاسگاه را به توپ مى بندد وبايد از كار جان محمد خان بركنار شود چون او مغلوب و منكوب خواهد شد. رفيقش گفت: پس به او بگو. گفت :او سخنان ما را مى شنود. پس از اين مذاكره وضع عوض شد و ديدم كسى در بيابان نيست وجز باد و باران وسرما وصداى شلاّغ [كذا] كه درشكه چى به اسبها مى زند، چيزى مشهود و مسموع نيست. به درشكه چى گفتم كسى را نديدى؟ او گفت: كدام ديوانه در اين حال در بيابان مى آيد؟! غرض، به گفته آن مرد عظيم كفرد عمل كردم و همان طور شد كه خبر داده بود.1
 آن فقيه امين ووارسته، در يادداشت منبر فاطميه دوم 1398 ق. نيز، به مناسبت تفسير سوره كوثر واقامه دلايل متعدد بر اينكه مقصود از كوثر در اين سوره وجود نازنين صديقه طاهره، سلام اللَّه عليها، است، مى نويسند:
...چه كسى مى توانست تصور كند از ذريه وجود پربركت او، يازده حجت خدا به وجود خواهد آمد كه يكى از آن[ها] سالهاى متمادى مقام خلافت اللهى را دارا مى باشد وبه قدرت معنوى خدا، باذنه تعالى، زمين و موجود بشرى را اداره مى نمايد و اوامر غيبى حق متعال را به وسيله يا بدون وسيله اجرا نموده و مستعدين را به كمالات لايقه خود مى رساند. همين الان بنده در نظر دارم موردى را كه از اولاد علماست و پدر او موقع رفتن از دنيا الحق والانصاف يك شاهى از سهم مبارك امام براى آنان نگذاشت وبا امام خود لااقل در آن موقع با كمال صداقت و امانت رفتار نمود. امام، عليه السلام، براى بعضى ازفرزندان آن مرحوم در مواقع اضطرار مستقيماً وجوه ارسال مى فرمود ومراقب اين جزئيات مى باشد. بيش از اين پرده بردارى على الظاهر مصلحت نيست. در اين دو جنگ بين المللى كه در مدت عمر ما واقع شد كه دنيا را آتش [فرا]گرفت حتى بلاد اسلامى سنّى نشين، مملكت ايران - كه مفتخر به اسم تشيّع و پيروى از مكتب اهل بيت است - آرام بلكه براى آنان بسيار خوب بود. يعنى منافع مادى جنگ به جيب آنان رفت بدون آنكه دود اين آتش به چشمشان برود. براى اينكه مشهود گردد كه ولى عصر، عجّل اللَّه تعالى فرجه، كه يكى از ذرّيه كوثر است ، چگونه مراقب وضع ايران بوده است در جنگ بين المللى گذشته داستان متقن السّندى را حقير در منبرهاى سال 1392 گفتم و در نوشته مربوط به آن درج نمودم.
بيش از اين با خلق گفتن روى نيست
بحر را گنجاى اندر جوى نيست
كلّم الناس على قدر العقول
عيب نبود، كان بود كار رسول
حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ اسماعيل نمازى شاهرودى (از علماى كنونى مشهد، و اخوى مرحوم حاج شيخ على نمازى معروف نويسنده آثار و تأليفات ارزشمندى چون مستدرك سفينة البحار) از كسانى است كه در سال 1336 شمسى، در مسير بازگشت از سفر حج، به محضر حضرت ولى عصر، عجّل اللَّه تعالى فرجه، مشرف شده و ساعاتى چند را، همراه با همسفران، در خدمت آن حضرت گذرانده است.
داستان اين تشرّف، كه طولانى و بسيار جالب و شنيدنى است، خوشبختانه از زبان خود ايشان در سالهاى اخير در نوار ضبط شده (نوار مزبور، در آرشيو راقم اين سطور موجود است). اجمال داستان آن است كه ماشين آنها راه را گم مى كند و آن قدر در بيابانها سرگردان مى شود تا بنزين آن تمام شده و در ميان رملها متوقف مى گردد. در نتيجه اين حادثه، همگى دل بر مرگ مى نهند وحتى قبر خود را حفر مى كنند وبا توصيه آقاى نمازى، از اعمال گذشته خويش توبه كرده و ملتجى به ساحت قدس حضرت مهدى، عجّل اللَّه تعالى فرجه، مى شوند. در خلال توسل و انقطاع مطلق، حضرت به صورت عربى همراه 7 شتر پر از بار وآذوقه به صورت خلق الساعه بر آنها تجلّى مى كند و راه را به آنان نشان مى دهد. آنها بسيار خوشحال ولى از ترس سرگردانى مجدّد وى را به قرآن قسم مى هند كه تنهايشان نگذارد. حضرت مى پذيرد و آنها را سوار همان ماشينف بى بنزين مى كند! طىّ چند ساعت به جَرْيه مرز بين عربستان وعراق رهنمون و در آنجا ناگهان از نظرها غايب مى گر

پى نوشت ها:
1. مرحوم آيت اللَّه حائرى به دنبال مطلب فوق نوشته اند: »داستان تمام شد وممكن است در بعضى از خصوصيات، كه مضرّ به اصل مقصود نيست، زياد و كمى شده باشد، ولى حتى الامكان مراقبت شده است و ممكن است آقاى جزائرى يا آقاى صدوقى اشتباهاتى داشته باشند، از آن جمله شايد جان محمدخان نباشد و كلنل محمدتقى خان باشد، ولى اصل داستان محكم و قابل استناد است، وهو الموفّق«.
2. پايان اظهارات آقاى موسوى تهرانى.
 


ماهنامه موعود شماره 26