غرب و آخرالزمان -3
۱۴ تير ۱۳۸۵

 

  اسماعيل شفيعي سروستاني



به همان سان كه آثار فاخر فرهنگي و  هنري  عموم اقوام ناظر و متذكر موارد چهارگانه زير است:
1. شرايط تاريخي و موقعيتي كه قوم در آن سير مي‌كند.
2. تصويري از نقطه عطف‌ها، سوگيري‌ها و دريافت‌هاي كلي دربارة هستي،
3. تصويري از آينده و فراز و نشيب‌هاي پيش‌روي،
4. تذكار و توصيه براي چگونگي و نحوة بودن در عرصة تاريخ.
آثار فرهنگي و هنري فاخر مردان فرهيخته غربي نيز خواننده را متذكر موارد سابق‌الذكر مي‌سازد و پرده از بسياري مراتب برمي‌دارد. حتي اگر در تأييد و يا رد وضعي و عملي نگاشته شده باشند.
نقش «تمجيدي و توبيخي» شاعران و معلمان و اهل فرهنگ، و ميزان اعتنا و يا غفلت مردم از كلام و ذكر آنان قابل تأمل است. در ميان آثار و متون فرهنگي غربي ـ طي قرون پانزدهم تا بيستم ميلادي- آثار بسياري را مي‌توان برشمرد كه در ميان آنها از آينده و پايان تاريخ غرب و وضع انسان غربي سخن به ميان آمده و از روي اشاره و يا به صراحت دربارة آن سخن گفته اند.
در ميان آن نامداران، درام نويساني چون «كريستوفر مارلو و گوته»، مورخين و فلاسفه تاريخ چون «اشپنگلر و توين‌بي»، شاعراني چون «هولدورلين آلماني»، و نظريه‌پردازاني چون «فوكوياما، هانتينگتون» و ديگران را مي‌توان برشمرد كه هر يك از «پايان و سرانجام سير و سلوك» در جاده خودبنيادي، فردگرايي و سكولاريزم سخن رانده‌اند و يا وجهي و وضعي را مورد پرسش قرار داده‌اند.
اساساً عنوان «پايان تاريخ» كه امروزه در حوزه مطالعات اجتماعي- سياسي بر سر زبان‌ها افتاده و در كشور خودمان هم در محافل مختلف دانشگاهي درباره‌اش نشست و كلاس برپا مي‌كنند، متعلق به غرب است و توسط هم‌آنان مطرح شده است. ضمن آنكه از طرح موضوع و محتوا و عنوان آن سال‌ها مي‌گذرد.
گفت‌وگو از منتقدان غرب، دفتر بزرگي فرا روي ما قرار مي‌دهد و در اينجا به اجمال به برخي آثار اشاره مي‌شود.

كرويستوفر مارلو و «فاستوس» (قرن 16م.)

در نيمه دوم قرن شانزدهم، همزمان با سال‌هاي حيات و حضور «شكسپير» در صحنه ادبيات و فرهنگ انگليسي، «كريستوفر مارلو»- درام‌نويس معروف انگليسي _ سه درام به رشتة تحرير كشيد. «تيمور لنگ»، «يهودي مالت» و بالاخره «فاستوس» سه اثر مهم مارلو بودند كه در هر سه به نحوي حرص و آز و طمع بي‌اندازة بشر براي كسب مال و ثروت مجسم شده و عاقبت شوم اين آزمندي بيان شده است.
در «دكتر فاستوس» كه نسخه‌اي از آن با همين عنوان در سال 1340 شمسي به وسيله مرحوم دكتر «لطفعلي صورتگر» ترجمه و توسط «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» منتشر شد، «برخي از بارزترين تجليات انسان‌گرايي و فردگرايي رنسانس را مي‌توان مشاهده كرد.1»2.
«فاستوس»، تجلي اشتياق انساني است كه براي شناخت جهان و تسلط بر تمامي رازهاي طبيعت به اتكاي توانايي خود به راه مي‌افتد و در هواي دستيابي به «قدرتي» است كه او را به تمامي آرزوها و تمايلات نفساني و سركشي به تمام زواياي جهان برساند. از همين رو از شيطان (مفيستوفلس)3 مي‌خواهد تا او را در رسيدن به تمامي خواسته‌اش ياري دهد. عهدنامه‌اي خونين ميان فاستوس و شيطان امضا مي‌شود تا «در پايان، فاستوس دين و ايمان و آزادگي و پاكي را در مقابل وقوف به اسرار جهان به وي تسليم كند.»4
جالب توجه اينكه پيش از انعقاد عهد، آنگاه كه فاستوس شيطان را مخاطب خود ساخته و به او مي‌گويد:
اي بدكار تبه‌روزگار، به تو فرمان مي‌دهم كه حاجت مرا برآوري و سرّ همه چيز را با من بازگويي.5
شيطان او را از عاقبت كار بيم مي‌دهد و مي‌گويد: «هرچه با جهان و قلمرو ما مربوط باشد از تو پوشيده نخواهيم داشت. اما فقط بايد از دوزخ انديشه كني زيرا به لعنت ابدي دچاري».6فاستوس آمرانه خطاب به شيطان مي‌گويد:
به تو امر مي‌دهم تا زنده هستم در ملازمت من باشي و هر چه امر مي‌دهم انجام دهي. اگر خواستم ماه آسمان از مدار خودش خارج شود يا آب دريا طغيان كند و عالم خاك را فرا گيرد، فوراً اطاعت و كني و ترتيب آن را بدهي.7
در آخرين ساعت از زندگي، آنگاه كه فاستوس به بسياري از هواجس خود دست يافته در وضعي نگون‌بار در لحظاتي كه چيزي به موعد مقرر براي تسليم روح به شيطان نمانده، به خود مي‌گويد:
آه اي فاستوس، اينك بيش از يك ساعت از زندگي تو باقي نيست، و از آن پس تا پايان دنيا ملعون خواهي بود! اي ستارگان آسمان كه همه دم در جنبش و تكاپوييد، دمي از حركت باز ايستيد تا مگر زمان معدوم گردد و نيمه شب هرگز نرسد. اي ديدة درخشان و زيباي طبيعت بار ديگر از خاور بدرخش و جهان تاريك را روشني بخشيده، روزي دراز و شب ناشدني بساز يا اين آخرين ساعت را درازاي سال، ماه، هفته يا اقلاً يك روز تمام عطا كن تا مگر فاستوس بتواند توبه كرده، روح خويش از عذاب مؤيد برهاند.8
شايد مارلو در غم‌نامة دكتر فاستوس، «در زمينه برخي از اساسي‌ترين پيامدهاي انسان‌گرايي و فردگرايي رنسانس از جمله پيامدهاي بالقوه ضد مذهبي آنها به تأمل پرداخته بود و شايد هم به صرافت طبع از آيندة فرارو سخن مي‌راند.
فيلسوفان رنسانس از آزادي انسان و نبود غايتي تغييرناپذير براي او به وجد آمده بودند. اما آزادي، لزوم انتخاب را مطرح مي‌سازد؛ اين فرد چگونه مي‌بايد غايت‌هاي خويش را برگزيند؟ پاسخ مارلو اين بود كه انسان بايد تابع تمنيات خويش باشد... اين فكر، بعدها در تفكر ليبرالي نقشي عمده ايفا نمود.9 اين عبارت «مارلو» انعكاس عيني خود بنيادي انسان عصر مارلو است.
كريستوفر مارلو در سال 1593م. در جواني از دنيا رفت اما، پس از وي با موضوع و محتواي درام فاستوس، آثار ديگري خلق شد كه در بسياري وجوه از فاستوس الهام گرفته بودند. در ميان آن همه هيچ اثري به پاي «تراژدي فاوست» اثر «گوته»10 آلماني نمي‌رسد. «يوهان ولفگانگ فن گوته»، دو قرن پس ازمارلو، نمايشنامه «فاوست» را سرود.

گوته و «فاوست»(1832-1749م.)

فاوست (قهرمان گوته) عالمي است عالي‌قدر و دانشمندي است نامور، اما افسرده و حرمان‌زده... در پي كشمكش با تمنايي دروني و وسوسه‌اي تمام‌نشدني. فاوست به سحر و افسون و جادو روي مي‌آورد و مي‌كوشد بلكه از رهگذر مطالعة اينگونه كتاب‌ها راهي به سوي خوشبختي مفروضش بيابد، اما در اين تلاش نيز هم‌آغوش نااميدي مي‌شود و در آندم كه قصد مي‌كند با نوشيدن جام زهر به زندگي بي‌حاصل خويش پايان دهد، «مفيستو» (شيطان) در كسوت مرد مسافري پاي به درون مي‌گذارد و پيشنهادي به او مي‌كند كه با خشنودي خاطر وي روبه‌رو مي‌گردد. مفيستو آماده است: «آرزوهاي انجام نيافته و آمال سرخوردة او را برآورد، مشروط به اين‌كه او در پايان سال‌هاي شادكامي، خويشتن را به ابليس بسپارد و عقوبتي را كه شيطان جاودانه براي او مقرر مي‌دارد بدون چون و چرا بپذيرد».11
فاوست، عالم خسته‌دل و پير، در پناه معجزه شيطان، زورمند و فرحناك و جوان شده است و در پهنة هستي در ميان موهبت‌هاي بي‌شماري كه ابليس قادر است در اختيار او نهد، نخستين چيزي كه طبع هوس‌جويش مي‌طلبد، هم‌آغوشي دختري است كه به حسب تصادف مظهر معصوميت و پاكدامني است و... .12
در فرازي از اين تراژدي، آنگاه كه در برابر قاصدي (عجوزة اضطراب) كه آمدن مرگ را به او خبر مي‌دهد قرار مي‌گيرد، مي‌گويد:
در اين دنيا كار من يكه‌تازي بود. به دنبال هر هوسي دويدم، هرچه را كه ناخشنودم مي‌ساخت رها مي‌كردم و آنچه را كه از من مي‌گريخت مي‌گذاشتم بگريزد. پياپي آرزو مي‌كردم و پياپي به وصال مي‌رسيدم و بار ديگر آرزو مي‌كردم و به دنبال آن همة عمر خويش را با طوفاني از هوس‌ها انباشته ساختم... .13
در پايان گفت‌وگو، «عجوزة اضطراب» با دميدن نفس شررباري فاوست را كور مي‌كند. آخرين پيام او اين است كه «بشر در سراسر زندگي نابينا است و حقايق را نمي‌بيند، همان بهتر كه تو نيز نابينا باشي!» آنگاه او را ترك مي‌كند و مي‌رود.14
اگر چه هيچ يك از دو اثر و تصويرارائه شده توسط «مارلو» و «گوته» ناظر بر تمناي گذار از خودبنيادي و فلك‌زدگي بشر غربي نيست و دعوت براي هيچ مبارزه و مجاهدتي را در خود و با خود ندارد و به اندازة كورسوي شمعي موجب خروج از نفسانيت و خودپرستي كه چون بختك بر تاريخ غرب افتاد، نمي‌شود ليكن، هر يك ضمن ارائه تصويري از اين شرايط و سمت و سوي انسان غربي، مرتبه‌اي از اين سير را كه در قرن 19 و 20 به پايان انجاميد، انعكاس مي‌دهند. تعبير جناب دكتر رضا داوري دربارة غرب و به تبع آن «فاوست» شنيدني‌تر از همة سخن‌هاست كه در خود دريافت انديشمندانه‌اي دربارة اين اثر و تاريخ غرب دارد:
غرب، رؤيايي است كه شيطان به فاوست القا كرده است.15
فيلسوف تاريخ آلماني ـ اشپنگلر ـ زمان شروع و انحطاط غربي را پس از انتشار فاوست گوته مي‌داند.16به تعبير ديگر، تجربه فاوست، تجربه انسان غربي است كه در فاوست متجلي مي‌شود و با خود «تمدن غربي» را كه تجلي «عمل خودكامانه و متكي به دمدمه‌هاي شيطاني» است به ارمغان مي‌آورد.
«فاوست» انعكاس «ارادة معطوف به قدرت انسان غربي» است كه براي نيل به اين «قدرت»، زمين را از هر گونه باور و سنت و ادب قدسي و اسطوره‌اي كه رويي به عبوديت دارد تهي و باير مي‌خواهد؛ قدرتي كه جز با حمايت و همراهي تمام عيار شيطان حاصل نمي‌آيد. در واقع اين دو اثر، دو پرده از يك نمايش يا دو تصوير منعكس شده در آينه تاريخ غربي‌اند كه مارلو و گوته ارائه مي‌كنند ورنه، هر دو، سوار بر يك كشتي رو به عالمي واحد روانه‌اند؛ عالمي كه ذاتاً با عالم شرقي و فرزانه مردان شرقي تفاوت دارد. به زبان استاد فرويد:
گوته از انسان و همه چيز مي‌گويد، ولي ميقات او ميقات خود بنيادانه است. ميقات حافظ، عالم ديگري است.17
در ميان آثار ادبي و ادبيات غرب، آثار ديگري از اين دست را مي‌توان برشمرد.
تصوير ارائه شده از آينده انسان غربي توسط نويسندة انگليسي، آلدوس هاكسلي نيز ديدني است. از همان سال‌هاي اولية اين تاريخ، شاعران و متفكراني بوده‌اند كه پايان دورة جديد را حس كرده بودند.18

آلدوس هاكسلي و «دنياي قشنگ نو» (1967 ـ 1894م.)

آلدوس لئونارد هاكسلي19، نويسندة انگليسي (متولد1894م.)، با نفرت از سياست بازي‌ها و صنعت‌زدگي‌ها در رمان «دنياي قشنگ نو»20 سخن به ميان مي‌آورد. وي، تصويرگر آينده‌اي شد كه تكنولوژي در پيشرفته‌ترين شرايط، تمامي وجوه معنوي، شاعرانه و ذوقي را از انسان اخذ كرده و از او موجود صددرصد مكانيكي ساخته است. موجوداتي كه در كارخانه توليد و در عين برخورداري از تمامي امكانات زندگي در شهري رؤيايي و فراصنعتي به سر مي‌برند اما، بي‌خبر، دور مانده از هرگونه نگاه و ادب سنتي و شاعرانه كه حسب استعدادها و نياز شهر مدرن صنعتي تربيت مي‌شوند. هاكسلي متعرض «بيگانه شدن انسان از خود ـ الينه سيون ـ و غوغاي صنعت است و در رماني نه چندان قوي، در سطح ولايه بيروني تمدن غربي (قرن نوزدهم و بيستم) مي‌ماند بي‌آنكه توان رسوخ به لايه‌هاي زيرين و پرسش از منشأ اين آلينه شدن انسان داشته باشد.
اثر او بيشتر مورد تقليد روشنفكران شرقي واقع شد كه در آثار متجددمآب خود متعرض «ماشين‌زدگي» شدند و دلخوش به صورتي از تاريخ گذشته، خود را با سفالينه‌ها و كشكول و قهوه‌خانه‌هاي سنتي راضي ساختند و در خودبنيادي و خودپرستي نحوي ديگر از غرب‌زدگي را در خود تكرار كردند. اما، به هر صورت به قول جناب دكتر رضا داوري، «مدينه‌اي كه هاكسلي توصيف مي‌كند مدينه فلاكت و ادبار و بردگي است كه در آن مهر و معرفت و تفكر جايي ندارد.»21
هاكسلي، تصويرگر يك اتوپيا در آيندة غرب است. نوعي پيش‌بيني براي تمدني كه بر شالوده «خودكامگي» انسان و امارگي نفس او (امانسيم) استوار گشته است.
در ابتداي شهر توصيف شده، نويسنده تابلويي فراروي بازديدكننده قرار مي‌دهد با اين عنوان:
«دولت جهاني، همبستگي و همساني، و سپس كارخانه‌اي كه محل توليد و زايشگاه انسان‌هايي است كه از خطوط توليد چونان كالايي بيرون مي‌آيند بي‌آنكه اراده‌اي از خود داشته باشند. ساكنان آيندة شهري فوق مدرن، پيشرفته اما عاري از هرگونه نشانة شعر و شعور و عشق و دين».
هدايت و مديريت شهر را جماعتي پنهان در پس پرده عهده دارند. اتفاقي ساده نظم ماشيني و نظام بوخافسكي را در هم مي‌ريزد. ـ «بوخافسك» را نويسنده به عنوان نام اين شهر خيالي به كار برده است ـ فردي تازه‌وارد، باقي‌مانده از نسل‌هاي پيش با پس‌مانده‌هايي از «شعر و عشق در جان». اين پس‌ماندة كم‌جان به يكباره نظم و آهنگ ميان اين شهر را در هم مي‌ريزد. مردي كه چون ديگران و همسان با آنان نيست و همگان او را وحشي مي‌خوانند. وحشي سرانجامي دردناك و رقت‌بار دارد اما، اين سرنوشت، رقت‌بارتر و دردناك‌تر و فلاكت‌بارتر از روز و روزگار ساكنان اين شهر نيست. به راستي رقم‌زنندگان به اين سرنوشت و طراحان «دولت جهاني» نظام بوخافسكي در ساية نوعي «همبستگي و همساني» (جهاني‌سازي) كيانند؟
شايد هاكسلي در ديروز خود، امروز ساكنان غرب را در آخرين مرحله از تاريخ غربي ديده بوده. چنانكه امروزه، مردان و زنان استاندارد شده، در دسته‌هاي متحدالشكل و عاري از هرگونه نشانه‌هاي «فطرت» و همسان با هم از لابه‌لاي ماشين‌ها و خانه‌هاي فوق مدرن رفت و آمد مي‌كنند.
جز اين نيست كه غرب، با از بين بردن سابقه فرهنگي و نشانه‌ها و عناصر معنوي ساير اقوام و زدودن همه هويت‌هاي مذهبي و شاعرانه، سعي در دستيابي به فرهنگ جهاني، و به عبارتي «جهاني كاملاً غربي» دارد.

جرج اورول و «1984»

اورول(1950-1903م.)، با خلق اوتپياي 1984 به وجهي ديگر از اين سمت و سير، بر بشر غربي و البته ساختار برخي حكومت‌هاي توتاليتر آن اعتراض مي‌كند. از آنجا كه او خود وابسته به يك «جنبش كارگري سوسياليستي بود»، همة اعتراض خود را متوجه نظام‌هاي سوسياليستي مي‌كند و در كتاب 1984 از زبان يكي از قهرمانانش مي‌نويسد:
... براي تو زمان آن رسيده كه چيزهايي كه در معناي قدرت بداني... . اين شعار خوب را كه «آزادي بردگي است» مي‌داني. هيچ به خاطرت رسيده است كه اين شعار را مي‌توان وارونه كرد: «بردگي آزادي است». تنها و آزاد، انسان همواره شكست مي‌خورد، بايد هم چنين باشد اما اگر بتواند خالصانه و مخلصانه تسليم شود، اگر بتواند از هويت خويش بگريزد، اگر بتواند چنان در حزب مستحيل شود كه خود حزب گردد، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است.
دومين چيزي كه بايد متوجه باشي اين است كه قدرت، اعمال قدرت بر روي انسان‌هاست. بر روي جسم اما بالاتر از آن بر روي ذهن.
به قول شهيد آويني، اورول، عالم جديد را كه «اراده به قدرت» و توجه به قدرت است دريافته است،22 چنانكه حكومت‌هاي توتاليتر استاليني مظهر همين اراده‌اند. در مدينه سال 1984، جنگ صلح است، بردگي آزادي است و جهل نيرو و قدرت است.23
دنياي ما ـ جهان مدرن غربي ـ طي قرن بيستم بدل به مصداق خارجي و ظهور تصوير خيالي و ذهني هاكسلي و اورول شد. سير در حيويّت تمام، دور شدن از وطن مألوف، غرقه شدن در خودكامي در سايه صورت مترقي زندگي مادي و تكنولوژيك كه بشر غربي غافلانه آن را «كمال» مي‌شناسد. در حالي كه در همين قرن، چنانكه اورول پيش‌بيني مي‌كرد، معني واژه‌ها در ادبيات سياسي و اجتماعي وارونه شده‌اند.
جنگ، صلح شد. بردگي، آزادي معني شد و تسليم بي‌قيد سياستمداران پشت‌پرده و اربابان قدرت دموكراسي و ليبراليسم و جهاني‌سازي، فريبي بزرگ  براي مبدل كردن همه جغرافياي زميني به شهر يك‌پارچة «بوخافسكي» هاكسلي كه تصوير آن را در «دنياي قشنگ نو» عرضه كرده بود.

حيراني ميلان كوندر
ا
چنانچه كسي قصد برشمردن نام «منتقدان تاريخ جديد غرب» از ميان اهل ادب و فرهنگ غرب و ذكر پاره‌اي از سخنان و آثارشان را داشته باشد، مجموعه‌اي بزرگ در قد و قوارة  دايرةالمعارف بزرگ فرانسه فراهم خواهد آمد. نمي‌بايست از نظر دور داشت كه بسياري از اينان در مطالعه و اظهار رأي خود با مسايل زير نيز رويارو بوده و هستند:
1. از داخل و در ميان امواج متلاطم تاريخ غربي به آن نگريسته‌اند.
2. با همان روش و «متدولوژي» مرسوم و رايج غربي (و البته مورد نقد) به ارزيابي و اظهار رأي نشسته‌اند.
3. تنها وجهي از يك كل را مشاهده و ملاك اظهار رأي دربارة آن قرار داده‌اند.
4. با حقيقت «شرق» و بنياد نظري و مبادي آن بيگانه‌اند و جز تعداد معدودي كه «از طريق تتبع و پژوهش منابع» و گاه همنشيني با برخي عالمان و متفكران شرقي» بر وجوهي از فرهنگ شرق آگاهي يافته و آن را حصول كرده‌اند، بقيه «شرق سكولاريزه شده» را اساس «نگاه به شرق» قرار داده‌اند كه در اين ميان «شرق‌شناسان»‌ گوي سبقت را از همگان ربوده و بدل به همواركنندگان راه سلطه سياسي- نظامي غرب در شرق نشده‌اند.
ميلان كوندرا24، نويسنده و منتقد چك كه آراي انتقادي او دربارة تاريخ تحول رمان غربي قابل تأمل است، با توجه به بحران بشر اروپايي و گفت‌وگو از اينكه «فلسفه و علوم غربي، هستي انسان را فراموش كرده‌اند» و با بيان اين مقدمات مي‌نويسد:
در قرون وسطي [وحدت اروپا] بر مذهبي مشترك [مسيحيت] مبتني بود. در عصر جديد، مذهب از صحنه خارج شده و... جا به فرهنگ داده است، مشتمل بر ارزش‌هاي والا كه انسان اروپايي خود را با آن يكي مي‌داند، تعريف مي‌كند و به عنوان اروپايي باز مي‌شناسد.
حال به نظر مي‌رسد كه در قرن ما تغيير ديگري صورت مي‌گيرد، به همان اهميت تغييري كه قرون وسطي را از عصر جديد جدا ساخت. درست همان‌طور كه مدت‌ها پيش خدا جاي خود را به فرهنگ داد [اكنون] فرهنگ به نوبة خود جا خالي مي‌كند.25
ميلان كوندرا اگر چه متذكر بحران در تاريخ غرب است اما جمله سئوالات و گسترة ديد او در سطح مي‌ماند و متذكر مبادي و مباني اين تاريخ «نيست انگار» نمي‌شود از همين رو براي كوندرا و امثال او امكان گذار از «غرب بحران‌زده» وجود ندارد. او نگران اتحاد اروپاي غربي است:
چه مجموعه‌اي از ارزش‌هاي والا توان آن را دارد كه اروپا را متحد سازد؟ پيشرفت‌هاي فني؟ بازار؟ وسايل ارتباط جمعي؟ (آيا جاي شاعر بزرگ را روزنامه‌نگار خواهد گرفت يا سياست؟ چه سياستي؟ راست يا چپ؟ آيا هنوز آرمان مشترك مشخصي وجود دارد كه وراي ثنويت چپ و راست، كه در عين حال احمقانه و علاج‌ناپذير است، باشد؟ آيا اين عامل وحدت اصل تسامح است، اصل احترام به عقايد مردمان اما اگر اين تسامح ديگر نتواند از آفرينش غني يا مجموعه عقايدي نيرومند حمايت كند آيا پوچ و بيهوده نخواهد بود؟ يا بايد تبعيد فرهنگ را نوعي رهايي بينگاريم و خود را مجذوبانه تسليم كنيم؟ يا خداي [غايب] تا فضاي خالي را پر كند و خود را آشكار سازد؟ من نمي‌دانم، هيچ چيز در اين باب نمي دانم. فكر مي‌كنم فقط اين را بدانم كه فرهنگ از صحنه خارج شده ست... .26
كوندرا، گيج و منگ، بسان كسي كه در ميانة شب از لرزش و هياهوي زلزله‌اي مهيب از خواب جسته باشد سخن مي‌گويد. سخن او انعكاس همان «نيست‌انگارانة» جاري در حوزة فرهنگ غربي است و با مرداني چون «هوسرل»27 به عنوان فيلسوف و نظريه‌پرداز آلماني تفاوت جدي دارد. به نظر هوسرل:
اين بحران بشريت اروپايي چنان عميق بود كه بعيد به نظر مي‌رسيد بتواند از آن جان سالم به در برد.
 او  اين بحران را ناشي از ماهيت «يكسو نگرانه علوم اروپايي در عصر جديد» مي‌دانست و بر آن بود كه هر چه انسان در دانش خود پيش مي‌رود، از كلّيت جهان و خويشتن خويش دور مي‌شود. مضموني كه بعدها در زبان متفكر ديگر آلماني به «فراموشي هستي» تعبير شد.

پي‌نوشت‌ها:

1. شايان توجه است كه هيچ‌گونه پرسش جدي از ذات فرهنگ و تفكر دامن مي‌گسترد در اين اثر نيست.
2. ‍Cristopher Marlowe.
3.  Mephistophelesشيطاني كه فاستوس روح خود را به او فروخت.
4. صورتگر، لطفعلي، تاريخ ادبيات انگليس، ص305، انتشارات دانشگاه تهران.
5. همان، ص 310.
6. همان.
7. مارلو، كرويستوفر، دكتر فاستوس، ترجمة لطفعلي صورتگر، ص 39.
8. صورتگر، لطفعلي، همان، ص311.
9. آر بلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ص159.
10. گوته (1832 ـ 1749) شاعر، درام نويس، منتقد، داستانسرا و عالم آلماني.
11. گوته، تراژدي فاوست، ترجمه و تفسير حسن شهباز، انتشارات علمي، ص29.
12. همان، ص53.
13. همان، ص95.
14. همان،ص93.
15. داوري اردكاني، رضا، عصر اتوپي، ص19.
16. زرشناس، شهريار، درآمدي بر امانيسم، ص37.
17. مدد پور، محمد، ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان، ص40.
18. داوري اردكاني، رضا، همان، ص16.
19. Aldous Leonard Huxley.
20. اين اثر در بهار 1352 با ترجمه آقاي سعيد حميديان، توسط انتشارات پيام منتشر شد.
21. داوري اردكاني، رضا، همان، انتشارات حكمت، 1356.
22. شهيد آويني، مجلة سوره، زمستان 70، مقالة «بشر در انتظار فردايي ديگر».
23. داوري اردكاني، رضا، همان، ص104.
24. Milan Kondera.
25. كوندرا، ميلان، كلاه كلمفنس، ترجمة احمد ميرعلايي،‌ تهران، دماوند، ص64 و52.
26. همان، ص53.
27. Edmund Husserl (1855-1938)

ماهنامه موعود شماره 64