مناجات با اباصالح المهدی-2
۰۸ خرداد ۱۳۸۵

بيا كه عاشقان رويت، بيا كه محبان خويت ، بيا كه مستان بويت، بيا كه اسيران سلسله مويت همه در بند بلايند، تا كي كو به كو در ميان خلق بدنبال چهره اي آشنا، بيا كه منتظرانيم اگر مي دانستم و مي دانستيم پيمان الست را هرگز قالوا بلي نمي گفتيم، چه مي دانستيم كه يار اينچنين بازي كند، اينچنين طراري كند و رسم عياري با عاشقان به پيش گيرد؛ نمي دانستيم كه عشق از اول سركش و خونين بود. در برش بنشسته بوديم چهره نمود به شكل تو بود، گفت كه در خاكش پيدا كنيد، ولي هر دم از كويي به كويي و هر وقت و زماني در مكاني . زين رو دل من از عشق تو هر جايي شد، نصيحتش كردم كه اي دل، هرزه و هر جايي نشو، ولي گفت كار عشق است گريز نتوانم. حرف من، حرف من نيست، حرف آنان است كه ميسوزند چو شمع كه از عشق تو روشن كنند ويرانه ها كه منتظرانت در كوخ هايند نه در كاخ ها كه عاشقان هميشه فقيرند كه عاشقان مستضعفند.


دلخوشيم به وعده حق كه گفت مستضعفين كه همان عاشقان جمالند، زمين از آن آنان است و آنگاه كه عشق بر اريكه حكومت نشيند دگر ظلمي نيست، دگر جهلي نيست و تو پيام آور راستين عشقي، آنگاه كه كتاب بر دست گيرم همه چهره تو بينم كلام تو بشنوم، بيا كه شمار عاشقان رو به افول است، بيا كه محبت و عشق رو به نزول است، بيا كه به عشق رنگ مال زدند و رنگ غفلت و خواب. آدميان كه به خواب روند نشان از بي عشقي است ور نه عاشق هميشه در تكاپوست و قرار ندارد چه برسد به خواب بيا كه آدميان از سرمستي دنيا رسيده اند به خودپرستي، بيا كه عشق يافته كاستي و چون اينچنين شده آدميت به توحش رسيده، مي گردد كه بخورد، چو حيوان جفت شود از سر غريزه، چون حيوان پاره كنند يكديگر از سر قدرت و منيت . بيا كه باز فرعون زنده شده، نمرودها حكومت كرده اند، بيا كه شدادها باغ ارم ميسازند، بيا كه گودالهاي اخدود دوباره كنده شده، بيا كه كاخهاي خضرا عَلَم شده، بيا كه ايوان مدائن ساخته شده كه خر به عدالت خواهي رود، بيا كه آب حيات تيره گون شد خضر فرخنده پي كجايي؟ بيا كه آتش نمرود دوباره افروخته شد، بتخانه ها دوباره برپا شده، ببستند در ميخانه ها را و در تزوير و ريا گشودند، بيا كه پرده هاي عفت دريده شد، بيا كه انسان به اول خود باز مي گردد، باز لخت و عور، بيا كه قابيل زنده شد و دوباره هابيل ذبح، بيا كه ابوجهل آمده، ابولهب آمده. كجايي، اي محمد دوران تا باز تاويل كني كتاب محمد را ، بيا كه باز به قوم جاهل رسيده ايم، باز قبيله قبيله، باز به خون هم تشنه و باز لذتها زن و جنگ و شراب، بيا كه باز متوليان كعبه خود مست غرور در حرمسراي خويش، بيا كه ام القري و بلد ايمن بدست بولهب افتاده و بولهبان، بيا كه عاشقان ببينند و بيشتر بسوزند. تو كه اين بي وفايي ساز كردي، اين بازي ساز كردي، پس چرا دچار اين همه درد مي كني. يا بگير عشق و يا در عشق بسوزان، عشق تو، عشق به تو چه مقوله ايست كه نه تنها غفلت به پيش نيارد بلكه همه آگاهي دهد و اين آگاهي همه سوز، سوز عشق تو همه از معرفت دست دهد. عاشق تو بيدارترين است، بيناترين، بيدل ترين، چو عاشق تو بيدل شد، دل از دست داد. عقلش بيشتر، ديدگانش بازتر، گوشهايش شنواتر، لبانش مترنم تر، جوارحش پوياتر، قدمهايش استوارتر، دستانش مصمم تر، اميدش بيشتر ولي از سويي سوختنش دردآورتر. تو اين ميخواهي؟ بفرما ! كه معشوق هميشه از سوختن عاشق لذت مي برد تا كه چهره از پشت حجاب برآيد تا يك جا مرهم درد شود و مرهم زخمها. بيا، بيا و ببين دوستان علي، بيا ببين محبان زهرا را، بيا و ببين كه بر سر فدك فاطمه چه غوغايي است بيا و ببين.
نام تو ابا صالح است، بقيه الله است، ذخيره آخرين خدا، ذخيره آخرين حق در زمين، زيباترين، مهجورترين، عزيزترين، لطيف ترين، عادل ترين، مهربان ترين، چگونه مي شود دل نداد، چگونه مي توان آرام بود. بيا و ببين حال روزگاران را، ولي درد اينجاست تو مي بيني همه را ولي غايب از نظري، تو حاضري در دل، غايبي از نظر. چه عشقي، چه معشوقي، حكايت معشوق حاضر است ولي غايب از نظر عاشق؛ آن نيمه شعبان كه پا گذاشتي بر خاك، حق گفت برو! دل ببر! خون دل عاشق بيار كه آن خون، شفاعت عاشقان است و مدرك مستند دلدادگي. كدام خون؟ يكي خون دل، يكي خون جگر، يكي خون سر كه عاشقان اين زمانه هر سه دهند . نازنينا! از فراق تو هميشه دست به دعائيم به سوي آن لايزال كه هر دم بناليم" اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن" بيا، كاخها افراشته، كاخها بسيار، خانه دل ويران، خانه هاي هرزگي بسيار، محبت ها ذبح خودپرستي. بيا كه بندگي خدا فراموش شد، همه بندگان شهوت، بيا نشاط رفته، بيا كه زمستان زمين است از عاطفه، بيا و بهار باش تو گلي هستي كه با تو بهار شود. گويند با يك گل نمي شود ولي با تو بشود، مطمئن باش كه خون عاشقانت به زير پاي تو دشتي از لاله به بار آورد هر چند كه اين زمانه چون شقايق به خون نشسته اند و عمر لاله و شقايق دو روزي بيش نيست، بيا، بيا كه در چهره تو عشق ازلي خويش ببينيم. بيا و ببينمت، تا از نماز بي نياز شوم كه همه نمازم از بهر ديدار توست. دگر نماز، نماز نيست كه هر چه هست نياز است، ركوع و قعود و سجودم از نياز است، اگر تو پرده برداري مبهوت شوم عاشق مبهوت كجا به ركوع و سجود رود كه دگر ركوع و سجود غفلت است از ديدن رويت و دولت ديدار را حتي براي لحظه اي از دست ندهد كه ديدن رويت ركوع و سجود است، يعني فناي مطلق است، فناي مطلق عاشق است؛ دگر از خود ياد نيارد وقتي كه خود فراموش كرد فناي جمال تو شد دگر كدام سجودي و دگر كدام … .
بيا، بيا كه عاشقان هر دم از پشت تيغ خورند بيا كه كار مردم راست كنند و مردم بي عشق از پشت زنند و برانند. بيا كه لااقل در پاي تو جان دهيم، لااقل به زير پاي اغيار زمين نخوريم، هر چند اگر بدانم كه ميدانم از براي رضايت تو خاك شوم در پاي مردمان، عزت است در نزد تو. تو چگونه معشوقي كه اين همه درد مي رسد، مي دانم چرا كه حتي اين شكوه هم نكند و به رضا تن در دهد.
بيا، بيا كه در تن بشريت از عاطفه خبري نيست، بيا كه عقل در جامعه بشري همه به شكم است و مادون آن. بيا مطبخ ها آباد، مكتبها به ظاهر آباد ولي بي محتوا، بيا كه علم ز بهر دنياست، بيا كه ادب ز بهر فريب است، بيا كه علم از براي تفرقه است، بيا كه باز كلام حَق بر سر نيزه است، بيا كه در دفير و مسجد و كنشت تزوير هست و دل نيست، بيا زمانه اي شده كه خدا هم از كعبه رخت بر بسته؛ بيا كه علي باز تنهاست، بيا كه فاطمه باز سيلي مي خورد، بيا كه حسن باز مسموم زهر جفاست، بيا كه باز كربلا فرياد مي كند، مي دانم كه شنيده اي صداي فرياد عاشورائيان را كه در عاشورا باز تو مي آيي، تكيه بر كعبه زده. آري خدا قهر كرده و از كعبه رفته تو بيا كه از وجود تو باز به كعبه باز آيد. نه تنها كعبه گل كه كعبه دل نيز به اجاره رفته به دست خدايان زميني، بيا كه كعبه دل و كعبه گل هر دو رو به ويرانيست، بيا كه با عشق رويت بنايش كنيم، بيا كه كعبه دل بتخانه شد. تو بيا با كتاب محمد و ذوالفقار علي تا اين بتها بشكند. بيا، نيمه شعبان كه آمدي نويد دادي كه مي آيي. بيا كه در عرفات باز معرفت يابيم. بيا كه در مشعر باز شعور يابيم. بيا كه در سعي صفا و مروه خويش، خود را دريابيم. بيا كه در رمي جمرات، شيطانهاي عَلَم شده در دلها را سنگ زنيم. بيا با اصحاب بدر، بيا تا كاروان غاصبان را كه مال التجاره شان غيرت و هميت انسانهاست و به تاراج مي رود باز پس گيريم، بيا و دروازه هاي خيبر خودپرستيها و منيتها و شهوتها را با بازوي تواناي تو بشكنيم .
بيا كه باز فتح مكه كنيم چون فتح مكه كرديم لاجرم فتح دنيا كنيم، بتازيم بر كاخهاي مدائن و كسري. بيا تا برچينيم اساس خودپرستي را، بت پرستي دوباره را، تا كي عاشقان به حسرت بمانند، تا كي ببينند و دم نزنند اگر زنند آنان را به تيغ زنند، تا كي ببينند در كاخها اساس بردگي مي نويسند و در دارالعلم ها اساس مسخ انسان. تا كي مفتيان جامي از خون مردم، سر سجاده زلف نگاري به دست، دوباره از دلها خدا را بيرون كنند و تا كي، بيا.
بيا با عمامه احمد و ذوالفقار علي به جمال حضرت حق، بيا با كتاب معرفت كه مردم مست باده انگورند. تو بيا سرمستم كن با باده عشق و معرفت . تو آموختي كه كار عاشقان، عشقست و صبر است و تنهايي ولي تا كي صبر كه اين تنهايي مي كفشد و اين عشق مي سوزاند. تو بيا كه اگر بميرم چو آيي بر سر بالينم، زنده مي گردم ز بويت گر نمي داني بدان.
بيا كه اكثرهم شب زده اند، بيا كه سرا، سراي بي كسي است. بيا كه دنيا سراي بي كسي است بيا كه همتي نيست ز بهر برافروختن چراغي، بيا كه چراغ بدستان از شدت سوختن خود شمعي اند به بالين خفتگان كه شايد بيش از اين نخوابند، تو بيا. باز هم از سر نيازم با تو حضرت حق ناله سر دهم و ناله سر دهيم "اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن."
با درود بر محمد و آل او كه اينان پيام آوران راستين آدميتند و عشق و مبشران آمدن حكومت حق به دست ابا صالح و با درود و سلام بر
بي بي دو عالم زهراي اطهر كه مطمئناً همانگونه كه ياور علي بود، ياور عاشقان نيز هست و با درود و سلام بر علي مرتضي كه باز اوست به صورت حجت حق، ابا صالح و با سلام و درود بر اولياي حق كه اينان عاشقانيند كه منتظرند كه در پاي معشوق عشق را به نمايش گذارند و با درود و سلام بر مردام و عشقم كه او آموخت مرا و بشارت داد به من و از دولت عشق او عشق را شناختم و از او آموختم خون دل خوردن و دم نزدن كه او اين چنين بود.