قسمتی از مقدمه دنیا بازیچه دست یهود
۰۸ خرداد ۱۳۸۵
تاريخچه يهود
يعقوب فرزند إسحاق، كه او را اسرائيل (بنده خدا) مى‏گويند دوازده فرزند داشت كه چهارمين فرزند او (يهوذا) بود.
يهوذا و برادرانش با پدر خود يعقوب، در كنعان (فلسطين) سكونت داشتند و پس از واقعه مشهور حضرت يوسف كه يهوذا هم در آن شركت داشت، در سال1740 قبل از ميلاد، كنعان را به عزم مصر ترك گفتند.
آن روزها مصر مملكت پر جمعيّت و با ثروتى بود و هركس بر آن حكومت مى‏كرد، چنان بود كه بر جهان حكومت مى‏كند.


هنگامى كه برادران يوسف وارد اين سرزمين شدند حضرت يوسف پادشاه آن بود، از اين جهت آنها زندگى بسيار با شكوهى بهم زدند. و كم‏كم تعدادشان از هزار تجاوز كرده و قبائل متعددى را تشكيل دادند.
اين قبيله‏ها سالهاى درازى را در أمن و أمان بسر بردند، تا آنكه زمان (فرعون) فرا رسيد و چون ميان او و قبيله‏هاى بنى اسرائيل دشمنى هائى از گذشته بود، آنها را ذليل كرده و به گفته قرآن (مردهايشان را كشته و زنانشان را به اسيرى برد)(1).


پيش از آنكه حضرت موسى(ع) به پيامبرى مبعوث گردد، بنى اسرائيل سخت‏ترين روزهاى خود را زير شكنجه‏هاى طاقت فرسا و فشارهاى گوناگون فرعون بسر مى‏بردند.

ولى چون موسى(ع) در حوالى سال1213 قبل از ميلاد مبعوث شد، روحهاى پژمرده آنها را جوان كرده و به جانهاى دربند شده آزادى بخشيد.

امّا اين پيامبر بزرگ، در برابر اين خدمات از آن‏ها چه ديد و آنها چه پاداشى باو دادند؟

براى مثال يكى از آن پاداشهاى ننگين را تاريخ چنين مى‏نويسد: شبانگاه حضرت موسى(ع) باتفاق بنى اسرائيل، مصر را مخفيانه ترك گفتند و به رود نيل رسيدند، موسى(ع) با عصاى خود آب‏ها را فرمان داد تا اينكه در ميان رود راهى نمايان شد.

موسى(ع) أمر كرد تا همگى آن راه را در پيش گرفته و از نيل عبور كنند ولى آنها يك صدا گفتند: ما از دوازده قبيله‏ايم و هر قبيله‏اى عادات و رسوم خاص خود را دارد، بايداين راه به دوازده قسمت تقسيم شود يعنى براى هريك از قبائل يك راه و يك مسير خصوصى باشد، تا فرمانت را اجرا كنيم.

موسى(ع) به دريا ندا داد: تا دوازده مسير باز كند و به فرمان خداوند چنين شد.

ولى آنها يك قدم بجلو نرفتند و عذرشان اين بود:

ممكن است كه در ميان راه ما را با يكديگر احتياجى افتد، پس دريا را بگو تا چون پنجره‏ها سوراخ‏هائى در ميان ديوارهاى آب باز كند، تا هر قبيله‏اى بتواند قبائل ديگر را ببيند و با آنها گفتگو كند، و چنين شد.

ولى باز هم برجاى خود ايستاده حركت نكرده و فرياد زدند:

پاهاى ما برهنه است و زمين دريا رطوبت دارد و تا امر نكنى زمين خشك شود ما از آنجا عبور نخواهيم كرد.

خداوند امر كرد... زمين خشک شد ولى باز هم برجاى خود ايستادند و اين بار بى‏ادبى و وقاحت را به منتهى درجه رساندند و با يكديگر چنين گفتند:

موسى ما را از شهر آواره كرده و اينك مى‏خواهد كه در دريا نابودمان كند تا ثروت و اندوخته‏هاى ما را بتصرّف خويش در آورد.

موسى(ع) با يك دنيا دهشت، در حاليكه لبخند تلخى بر لبانش نقش بسته بود پا به رود نهاده و پيشاپيش آنها به راه افتاد.

اين نخستين تجربه و آزمايش تلخى بود كه بنى اسرائيل به موسى(ع) نشان دادند.

باز تاريخ مى‏نويسد: چون بنى اسرائيل، از رود نيل خارج شده و به صحراى سينا رسيدند، به موسى(ع) گفتند: ما را از آشيانه خود بيرون آورده و در صحرائى شن زار، سكونت دادى؟ اين چه رفتارى است كه با ما مى‏كنى؟ مگر ما سنگ هستيم، مگر ما احتياج به آب و غذا نداريم؟

خدا امر كرد تا از آسمان براى آنها طعام فرستاده و ابرى بر آنها سايه افكند و سنگى را امر فرمود تا به آنها آب دهد.

زمانى به همين منوال گذشت تا آنكه روزى به موسى(ع) گفتند: ما طعامهاى آسمانى نمى‏خواهيم به خدايت بگو، همان پياز و عدس را براى ما بفرستد زيرا ما آنها را بهتر دوست مى‏داريم.

موسى(ع) گفت: به نزديكترين قريه‏ها كه رسيديد: آنچه مى‏خواهيد، خود بكاريد و خداوند ديگر براى شما طعامى نخواهد فرستاد.

نافرمانى آنها آنقدر زياد شد، كه خدا عذابى بر آنها نازل كرد و آن اين بود كه مدّت چهل سال در صحراها و بيابانها سرگردان بودند و آنها كه با موسى(ع) از مصر بيرون آمدند، آرزوى شهر را بگور بردند و نوه‏ها و نواده‏هايشان با يوشع بن نون سال1500 قبل از ميلاد وارد شهر كنعان شدند(2).

نخستين دولت يهودى هنگامى تشكيل شد كه (طالوت) يا (شأوول) در بين سالهاى 1095 ـ 1055 قبل از ميلاد پادشاه گشت، و پايتخت را در سال1049 قبل از ميلاد به يبوس (بيت‏المقدّس) تغيير داد.

سليمان فرزند داود، كه پس از پدرش به مقام پادشاهى و نبوّت رسيد، از بزرگترين پادشاهان آنها شناخته شد، در زمان او همه از آرامش و سعادت برخوردار بودند، مى‏گويند كه بناى هيكل سليمان را او ساخت و مدّت هفت سال مهندسين مصر، الجزيره و فينيقيا در آن ساختمان كار مى‏كردند(3).

پس از مرگ سليمان (بين سال932 قبل از ميلاد) دولت آنها به دو قسمت تقسيم شد، يكى در شمال كه پايتختش سامره (نابلس) بود و ديگرى در جنوب كه پايتختش اورشليم (بيت‏المقدّس) بوده است(4).

اين دو دولت مدّت200 سال باهم جنگيدند تا آنكه (سرجون) امپراطور آشوريها 722( قبل از ميلاد) بر آنها پيروز گشت و فرمان داد تا همه يهود را از آن منطقه خارج سازند(5).

پس از آنكه نينوى بدست كلدانيها سقوط كرد (614 قبل از ميلاد) يهود براى بهم زدن ميان آنها و مصريها كه بر كنعان حكومت داشتند سخت مشغول فعاليّت شدند، در اثر آن جنگ دامنه‏دارى ميان آنها واقع شد بالاخره (نبوخذ نصر) پادشاه بابل در سال (562 قبل از ميلاد) پيروز شد و براى انتقام از يهود اورشليم را خراب كرد و هيكل‏ها را نابود نمود و همه را دست بسته به بابل حركت داد (586 قبل از ميلاد).

مدّت زيادى را در اسيرى گذراندند، تا آنكه (كورش) پادشاه ايران، آنها را كه به (افسراى بابل) مشهور بودند، نجات داده و دوباره هيكل را بنا كرد (516 قبل از ميلاد)(6).

در ايّام (هيلين) يهود مورد حمله‏هاى بسيارى قرار گرفتند و آخرين آنها وقتى بود كه رهبر معروف رومانى (قيطس) اورشليم را خراب كرده، هرچه يهودى بود اسير كرد و به (رم) فرستاد، اين حادثه در سال70 ميلادى واقع شد.

و در سال125م (ادريانوس) امپراطور رومانى بر آنها حمله كرد اورشليم را خراب نمود و تعداد پانصد هزار يهودى را كشته و پنجاه هزار نفر از آنها را اسير كرد(7).

در عهد (تراجان ـ 106م) تعداد زيادى از يهود مخفيانه وارد اورشليم شده و بناى خرابكارى را گذاردند و چون (ادريانوس) پادشاه روم شد. (117 ـ 138م) اورشليم را به تصرف در آورد و انجام دادن مراسم مذهبى را بر يهود آزاد كرد.

يهود به رهبرى باركوخيا (135م) شورش كردند، ولى پيروز نشدند، در اين واقعه بيش از580 هزار يهودى بقتل رسيد و آنها كه جان سالم بدر بردند، شهر را ترك كرده ادريانوس مجددا اورشليم را خراب كرده و به جاى آن شهر (ايليا) بنا كرد(8).

پس از اين تاريخ، يهود خرابكارى‏هاى زيادى كردند و بدنبال آن چندين بار قتل عام شدند كه خود مسبب همه آنها بودند(9).


صفات يهود و فشار دولتها

گوستاولوبون فرانسوى مى‏گويد: اگر ما بخواهيم صفات يهود را در چند كلمه خلاصه كنيم، بايد بگوئيم: يهود مانند انسانهائى هستند كه تازه از جنگل وارد شهر شده‏اند و هميشه از صفات انسانى بى‏بهره بودند، چرا كه همچون پست‏ترين مردم روى زمين زندگى مى‏كنند(1).

بنى اسرائيل هميشه مردمى وحشى، سفاك و بى‏غيرت بوده، حتّى در زمانى كه خود آنها بر كشورهاى خود حكومت مى‏كردند، باز هم از سفاكى خود دست بر نداشته‏اند، بى‏پروا وارد جنگ شده و چون از پاى در مى‏آمدند، به يك مشت خيالات غير انسانى و بى‏اساس پناه مى‏بردند. خلاصه آنكه هيچ فرقى ميان يهود و حيوانات نمى‏توان گذاشت(2).

برجسته‏ترين صفات يهود، چنانچه قرآن بيان مى‏كند از قرار ذيل است.

1 ـ قساوت و توحش:

چنانچه خداوند متعال مى‏فرمايد: (ثفمَّ قَسَتْ قفلفوبفكفمْ مفنْ بَعْدف ذلكْ فَهفىَ كَالْحفجَارَةف اَوْ أشَدّف قَسْوَةً وَ إنَّ مفنَ‏الحفجَارةف لَما يَتَفَجَّرف مفنْهف الأنْهارف وَ افنَّ مفنْها لَما يَشَّقَّقف فَيَخْرفجف مفنْهف الْماءف وَ افنَّ مفنْها لَما يَهْبفطف مفنْ خَشْيَةف اللَّهف وَ مَا اللَّهف بفغاففلف عَمَّا تَعْمَلفونَ)(3) پس با اين معجزه بزرگ باز چنان سخت دل شدند كه دلهايشان چون سنگ يا سخت‏تر از آن شد چه آنكه از پاره سنگها نهرها بجوشد و برخى ديگر سنگ‏ها بشكافد و باز آبى از آن بيرون آيد و پاره‏اى از ترس خدا فرود آيند (اى سنگدلان بترسيد كه) خدا از كردار شما غافل نيست. و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

(فَبفما نَقْضفهفمْ ميثاقَهفمْ لَعَنّاهفمْ وَ جَعَلْنَا قفلفوبَهفم قَاسفيَةً يفحَرّفففونَ الْكَلفمَ عَنْ مَواضفعفهف وَ نَسفوا حَظّا مفمّا ذفكّفرفوا بفهف وَلا تَزالف تَطّلفعف عَلى خائفنَةف مفنْهفمْ افلاّ قَليلاً مفنْهفم)(4) پس چون بنى اسرائيل پيمان شكستند آنان را لعنت كرديم ودلهايشان را سخت گردانيديم (كه موعظه در آنها اثر نكرد) كلمات خدا را از جاى خود تغيير مى‏دادند و از بهره آن كلمات كه به آنها داده شد در (تورات) نصيب بزرگى را از دست دادند و دائم بر خيانتكارى و نادرستى آن قوم مطّلع مى‏شوى جز قليلى از آنها كه با ايمان و نيكوكارند.

قساوت قلب و سنگدلى آنها را تاريخ در تمام اعصار و قرون خود روشن كرده است.

(كاسيوس) در كتاب78 خود در فصل32 در حوادث سال117 م، مى‏نويسد:... مطابق همين تاريخ يهود در غرب درياى طرابلس به رهبرى (آندريا) براى كشتن روميها و يونانيها خروج كرده همه را از دم تيغ گذراندند، سپس خونهايشان را آشاميده، گوشتهايشان را خوردند، سرها و استخوانها را قطعه قطعه كرده و به سگها دادند.

خيلى از ما را هم مجبور كردند كه يكديگر را مثل حيوانات بكشيم. تعداد آن كسانى كه در اين كشتار به قتل رسيدند به220000 نفر رسيد.

و همانند اين كشتار را در مصر و قبرس به رهبرى (آرتميون) تكرار كردند و در اين كشتار هم240000 نفر به قتل رسيدند.

در (سافيل) واقع در اسپانيا،138 مسيحى را به يكى از مقابر دور از شهر برده و آنها را با گلوله مجروح و سپس زنده به گور كردند، بطوريكه دستهايشان از قبر بيرون مانده و برخى از اجساد بطور كامل زير خاك پنهان نشده بود.

البته اين قساوت قلب براى يهود، تازگى ندارد و حتّى در همين جنگ اخير (1967م) مسلمانان و اسرائيل هنگامى كه آنها بر بيت‏المقدّس پيروز شدند، به يكى از قريه‏هاى نزديك شهر حمله برده و مردم بى‏دفاع و بى‏گناه از ترس به مسجد پناه بردند. ولى يهود مگر مسجد مى‏فهمد؟ وقتى همه مردم وارد مسجد شدند هلى‏كوپترها بر فراز مسجد به پرواز در آمده و دهها نفر از مردم بى‏گناه و بى‏دفاع را با مواد منفجره به خون خود آغشته نموده و آتش زدند(5).

2 ـ كشتن انبياءالله:

قرآن مجيد در اين باره مى‏فرمايد: (وَلَقَدْ اتَيْنا مفوسَى الْكفتابَ وَقَقَّيْنا مفنْ بَعْدفهف بفالرّفسفلف وَ اتَيْنا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيّفناتف وَأيَّدْناهف بفرفوح الْقفدفسف أفَكفلَّما جائَكفمْ رَسفولٌ بفما لا تَهْوى اَنْففسَكفمف اسْتَكْبَرْتفمْ فَفَريقا كَذَّبْتفمْ وَ فَريقا تَقْتفلفونَ)(6).

و ما به موسى كتاب تورات را عطا كرديم و از پى او پيغمبران را فرستاديم و عيسى(ع) پسر مريم را به ادلّه روشن، حجّتها داديم و او را به واسطه روح‏القدس اقتدار و توانائى بخشيديم، آيا هر پيامبرى كه بر خلاف هواى نفس شما اوامرى از جانب خدا آورد از امرش سرپيچى كرده از راه حسد گروهى را تكذيب مى‏كنيد و گروهى را مى‏كشيد؟

همچنين مى‏فرمايد: (وَافذا قيلَ لَهفم امفنفوا بفما أَنْزَلَ اللَّهف قالوفا نفؤْمفنف بفما افنْزفلَ عَلَيْنا وَ يَكْففرفونَ بفما وَرآءَهف وَ هفوَ الحَقّف مفصَدّفقا لفما مَعَهفمْ قفلْ فَلفمَ تَقْتفلفونَ اَنْبياءَ اللَّهف مفنْ قَبْلف افنْ كفنْتفمْ مفؤْمفنينَ)(7).

و چون به يهود گفته شد ايمان بياوريد به قرآنى كه خدا براى (هدايت بشر) فرستاده، پاسخ دادند كه تنها به تورات، چون به ما نازل شده ايمان مى‏آوريم و به غير تورات كافر مى‏شوند در صورتى كه قرآن حقّ است و كتاب آنها را تصديق مى‏كند، بگو اى پيغمبر اگر شما در دعوى ايمان به تورات راستگو بوديد به كدام حكم تورات قبل از اين پيغمبران را كشتيد؟

و باز قرآن مى‏فرمايد: (لَقَدْ اَخَذْنا ميثاقَ بَنى اسْرائيلَ وَاَرْسَلْنا افلَيهفمْ رفسفلا كفلَّما جآئَهفمْ رَسفولٌ بفما لا تَهْوى اَنْففسفهفمْ فَريقاً كَذَّبفوا وَ فَريقاً يقتفلوفنَ)(8).

از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم (كه خدا را اطاعت كنند) و پيامبرانى بر آنها فرستاديم (كه احكام خدا بياموزند) هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها گفت، گروهى را تكذيب كرده و گروهى را كشتند.

عجيب آنكه كشتن پيامبران آنقدر در بين آنها معمول شده بود كه صورت طبيعى به خود گرفته بود، چنانچه در روايات است كه يهود مابين طلوع فجر تا طلوع آفتاب70 پيامبر را سر بريدند و سپس دكانهاى خود را باز مى‏كردند مثل اينكه هيچ كارى نكرده‏اند(9).

از جمله پيامبرانى كه بدست آنها به قتل رسيدند، يحيى و زكريّا(عليهماالسلام) بودند كه فقط بخاطر آنكه آنها را از فحشاء و منكرات منع مى‏كردند مستحق قتل شدند.

چنانچه مى‏خواستند (هارون) جانشين حضرت موسى(ع) را به قتل برسانند. و براى عيسى(ع) چوبه‏هاى دار نصب كردند.

و از همه بزرگتر آنكه پيامبر اسلام(ص) را شهيد كردند چنانچه در تواريخ مى‏نويسند: پس از فتح خيبر همسر (سلام بن مشكم) يهودى كه ظاهرا اسلام آورده بود طعامى از گوشت ران گوسفند مهيّا كرده، و به خدمت رسول اكرم(ص) فرستاد، پيامبر خدا(ص) كه هيچ وقت عادت نداشت غذا را تنها ميل كند، (بفشر بن براء) را دعوت كرد بفشر هم دست برده و قطعه‏اى از آن گوشت را خورد و مقدارى از آن را جويد، يك مرتبه لقمه را از دهان انداخته، فرياد زد (به خدا قسم كه اين گوشت به من خبر مى‏دهد كه مسموم است) ولى آن زهر آنقدر قوى بود، كه بفشر را در همان جا به قتل رسانيده و پيامبر اكرم (ص) را پس از چند هفته شهيد كرد(10).

3 ـ دروغ، افتراء، تحريف:

قرآن مى‏فرمايد: (وَدَّتْ طائففَةٌ مفنْ اَهْلف الْكفتابف لَوْ يفضفلّفونَكفمْ وَ ما يفضفلّوفنَ افلاّ اَنْففسَهفمْ وَ ما يَشْعفرونَ)(11).

گروهى از اهل كتاب انتظار و آرزوى آن دارند كه شما را گمراه كنند، به آرزو نخواهند رسيد و اين را نمى‏فهمند.

و مى‏فرمايد: (يا اَهْلَ الْكفتابف لفمَ تَلْبفسفونَ الْحَقَّ بفالْباطفلف وَ تَكْتفمفونَ الْحَقَّ وَ اَنْتفمْ تَعْلَمفونَ)(12).

اى اهل كتاب چرا حقّ را به باطل مشبه مى‏سازيد تا چراغ حقّ را به باد شبهات خاموش كنيد در صورتى كه به حقّانيّت آن آگاهيد.

(مفنَ الَّذينَ هادفوا يفحَرّفففونَ الْكَلفمَ عَنْ مَواضفعفهف وَ يَقفولفونَ سَمفعْنا وَ عَصَيْنا وَاسْمَعْ غَيْرَ مفسْمَعف وَ راعفنا لَيّا بفاَلْسفنَتفهفمْ وَ طَعْناً ففى‏الدّينف وَلَوْ اَنَّهفمْ قالفوا سَمفعْنا وَ اَطَعنا وَاسْمَعْ وَانْظفرْنا لَكانَ خَيْرا لَهفمْ وَ اَقْوَمَ وَلكفنْ لَعَنَهفمف‏اللَّهف بَكففْرفهفمْ فَلايفؤْمفنفونَ افلاّ قَليلاً)(13).

گروهى از يهود كلمات خدا را از جاى خود تغيير داده و مى‏گويند: فرمان خدا را شنيده و از آن سر مى‏پيچيم و (به زبان جسارت با تو خطاب مى‏كنند) مى‏گويند بشنو كه كاش شنوا باشى و گويند ما را رعايت كن و گفتار شان زبان بازى و تمسخر به دين است و اگر به احترام مى‏گفتند كه ما فرمان حقّ را شنيده و تو را اطاعت كنيم و تو سخن ما بشنو و به حال ما بنگر، آنان را نيكوتر بود و به صواب نزديكتر. خدا آنها را چون كافر شدند لعنت كرد كه به جز اندكى از آنها (لايق رحمت خدا نيستند) ايمان نمى‏آورند.

(... مفنَ‏الَّذينَ هادفوا سَمّاعفونَ لفلْكَذفبف سَمّاعفونَ لفقَوْمف آخَرينَ لَمْ يَأتفوكَ يفحَرّفففونَ الْكَلفمَ مفنْ بَعْدف مَواضفعفهف...)(14).

و نيز اندوهگين مباش از يهودانى كه جاسوسى كنند، سخنان فتنه خيز به جاى كلمات حق تو به آن قومى كه از كبر نزد تو نيامدند، مى‏رسانند (مانند يهودان خيبر) (آنها از دشمنى و عناد به اسلام كلمات حقّ را بعد از آنكه به جاى خود مقرّر گشت) به ميل خويش تغيير دهند.

4 ـ مكر و خدعه:

اين دو صفت دو عصاى ضخيمى است كه هميشه يهود در كارهاى خود بر آنها تكيه مى‏كنند. مكر و خدعه در ذات هر يهودى است، در هركجا و در هركارى كه انجام مى‏دهد با او همراه مى‏باشد.

قرآن مى‏فرمايد: (وَ مَكَرفوا وَ مَكَرَاللَّهف وَاللَّهف خَيْرفالْمكفرينَ)(15).

يهود با خدا مكر كردند، خدا هم در مقابل با آنها مكر كرد و از همه كس خدا بهتر مكر تواند كرد.

(يا اَيّفهاالرَّسفول لايَحْزفنْكَ الَّذينَ يفسارفعفونَ ففى‏الْكففْرف مفنَ‏الَّذينَ قالفوا آمَنّا بفاَفْواهفهفمْ وَلَمْ تفؤْمفنْ قفلفوبفهفمْ...)(16).

اى پيغمبر غمگين از آن مباش كه گروهى از آنان كه به زبان اظهار ايمان كنند و به دل ايمان نياورند به راه كفر مى‏شتابند.

5 ـ مال اندوزى و ثروت پرستى:

وقتى كه موسى(ع) براى آوردن الواح به كوه طور رفت و سامرى گوساله‏اى از طلا و نقره براى آنها ساخت، از آن روز تا به امروز ثروت بزرگترين معبود يهود است.

هر يهودى سعى مى‏كند مالهاى جهان را تحت اختيار خود در آورد و ازاين راه اختيار دار مردم باشد.

خداوند متعال مى‏فرمايد: (وَلَقَدْ جائَكفمْ مفوسى بفالبَيّفناتف ثفمَّ اتَّخَذْتفمف الْعفجْلَ مفنْ بَعْدفهف وَ اَنْتفمْ ظالفمفونَ)(17).

و با آن همه آيات و دلايل روشن كه موسى براى شما آشكار نمود باز گوساله‏پرستى اختيار كرديد در غياب او، كه مردمى سخت ستمكار بوديد.

(وَ تَرى كَثيرا مفنْهفمْ يفسارفعفونَ ففى‏الافثْمف وَالْعفدْوانف وَ اَكْلفهفمف السّفحْتَ لَبفئْسَ ماكانفوا يَعْمَلفونَ)(18).

بسيارى از آنها را بنگرى كه در گناه و ستمكارى و خوردن حرام مى‏شتابند، بسيار كار بدى را پيشه خود ساخته‏اند.

6 ـ پيمان شكنى و نقض عهد:

اگر امكان داشت تا پيمان شكنى را مجسّم كنيم... مى‏بايستى به يهود نگاه كرد. چه پيمانها و عهدهائى را كه زير پا نهادند و شرافت انسانيّت را لگدمال نمودند؟

هنگامى كه پيامبر اسلام(ص) خندق را حفر كرد و مانع عبور سپاه كفار شد، يهود (بنى قريظه) كه هم پيمان رسول الله(ص) بودند يك جلسه اضطرارى تشكيل داده و با خود قرار گذاشتند، كه آنها از پشت بر لشكر اسلام حمله كنند و هم از طرف ديگر كفار بر آنها حمله‏ور شوند تا بدين وسيله اسلام را از ريشه نابود سازند، ولى سرانجام لشكر أحزاب شكست خورد و اين بار نوبت اين قبيله خائن رسيد.

پيامبر اكرم(ص) مدّت25 روز آنها را محاصره كرد، تا بالاخره تسليم شدند.

بعد از آن700 مرد سلحشور را دربند كرده خدمت پيامبر اسلام(ص) آوردند، پيامبر اكرم فرمود: هركس را كه مى‏خواهيد انتخاب كنيد تا در باره شما قضاوت كند. آنها (سعد بن معاذ) را كه قبلا از همان قبيله خيانت كار بود انتخاب كردند، سعد كه طبيعت آنها را مى‏دانست أمر كرد، تا تمام مردها را گردن زده و زنهايشان را اسير كنند. هنگامى كه پيامبر خدا(ص) قضاوت سعد را شنيد، فرمود: بخدا قسم حكم تو مطابق حكم خدا بود(19).

7 ـ فساد اخلاق:

فساد اخلاق، يكى از وسائل شرافتمندانه پيشرفت يهود است و به قول هيتلر هر دفملى را كه انسان بشكافد خواهد ديد كه ميليونها يهودى داخل آن مشغول فسادند(20).

قرآن مجيد مى‏فرمايد: (لفعفنَ الَّذينَ كَفَرفوا مفنْ بَنى افسْرائيلَ على لفسانف داوفدَ وَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ذلفكَ بفما عَصَوْا وَ كانفوا يَعْتَدفونَ كانفوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مفنْكَرف فَعَلفوهف لَبفئْسَ ما كانفوا يَفْعَلوفنَ)(21).

كافران بنى اسرائيل به زبان داود و عيسى بن مريم مورد لعن و نفرين واقع شدند كه نافرمانى حكم خدا كرده و از حكم حقّ سركشى كردند، آنها هيچگاه از كار زشت خود (با آن همه پند و اندرز رسولان) دست بر نداشتند و آنچه مى‏كنند چقدر زشت و ناشايسته است.

8 ـ ربا خوارى:

قرآن مجيد در اين باره مى‏فرمايد:

(فَبفظفلْمف مفنَ‏الَّذينَ هادفوا حَرَّمْنا عَلَيْهفمْ طَيّفباتف افحفلَّتْ لَهفمْ وَ بفصَدّهفمْ عَنْ سَبيلف اللَّهف كَثيرا وَاَخْذفهفمف الرّفبوا وَقَدْ نفهفوا عَنْهف وَاَكْلفهفمْ اَمْوالَ النّاسف بفالْباطفلف وَ اَعْتَدْنا لفلْكاففرينَ مفنْهفمْ عَذابا اَليما)(22).

پس به جهت ظلمى كه يهود (در باره پيامبران و عيسى(ع) و در حقّ خود) كردند و هم بدين جهت كه بسيارى از مردم را از راه خدا منع نمودند، ما نعمتهاى پاكيزه خود را كه بر آنان حلال بود، حرام كرديم و از اين جهت كه ربا مى‏گرفتند، در حالى كه از آن نهى شده بودند، نيز از اين رو كه اموال مردم را به باطل (مانند رشوه و خيانت و سرقت) مى‏خوردند. و ما براى كافران آنها عذابى دردناك مهيّا ساختيم.

اين شمه‏اى از صفات رذيله و برجسته يهود است و شايد همين عادات و روشهاى ناپسند بوده كه هميشه آنها را تحت فشار دولتها قرار مى‏داد و همين سبب شد كه يهود را از بيشترين كشورهاى جهان اخراج كنند.

در سال1290 ميلادى يهود، مردم (انگلستان) را بستوه در آورد، در نتيجه (ادوارد) فرمان داد كه همه آنها را از كشور انگلستان بيرون كنند و در اعلاميه‏اى كه از طرف او منتشر شد آمده بود كه: يهود بايد قبل از عيد قدسين از كشور انگلستان خارج شوند و چنانچه كسى از اين تاريخ خارج نشود او را اعدام كرده و به دار آويزان كنند و جسدش را چهار قسمت بنمايند.

در اثر اين فرمان، تعداد16000 يهودى كه ساكن انگلستان بودند آنجا را ترك كرده و تمام اموال آنها مصادره شد.

پس از اين تاريخ مدّت400 سال ورود يهود به انگلستان ممنوع بود، تا آنكه (كرمويل) در سال1657 ميلادى تحت شرائطى اجازه داد كه وارد كشور انگلستان شوند(23).

در همين سال براى نخستين بار به يهود اجازه داده شد كه اوّلين كنيسه خود را در لندن بنا كنند.

و فقط در سال1674 به يهود (آمريكا) كه در آن وقت يكى از مستعمرات بريتانيا بود اجازه دادند كه علنا عبادت كنند. و در سال1841 اولين روزنامه يهودى در انگلستان منتشر شد.

در كشور فرانسه (لويس اغسطس) يهود را از آن كشور بيرون كرد و تا مدّت20 سال از ورود آنها جلوگيرى نمود. و در عهد (فيليپ زيبا) براى دومين بار آنها را از فرانسه بيرون كرده و تمام دارائيهاى آنها را مصادره نمود. و در سال1341 ميلادى، مردم بر عليه يهود شورش كرده و هزاران يهودى را سر بريدند، اين شورش چندين سال ادامه داشت، بطوريكه در سال1394 يك يهودى در كشور فرانسه وجود نداشت.

در سال1492 به آنها اجازه داده شد كه وارد فرانسه شوند، ولى تا اواسط قرن شانزدهم به آنها اجازه سكونت در شهر را ندادند(24).

يهود چندين بار در كشور (آلمان) طرد شدند كه آخرين مرتبه بدست هيتلر انجام گرفت و مدّت12 سال وحشت‏ناكترين شكنجه‏ها را از طرف نازيها تحمّل كردند.

ما نمى‏دانيم هيتلر روى چه اساسى آنها را نابود كرد، ولى همين قدر مى‏دانيم كه يهود ملتى پست و بى‏شرافت است و انسانيّت از دست او زخمهاى زيادى بر تن دارد و آنچه بر سرش آمده كيفر خونريزيهاى او نخواهد بود.

در كشور (اسپانيا) در تاريخ31 مارس سال 1492 (فرديناند) اعلاميه‏اى صادر كرده و در آن از يهود خواست كه تا آخر ماه يوليو اين كشور را براى هميشه ترك گويند، در اثر اين فرمان تعداد500000 يهودى از اسپانيا خارج شدند.

همچنين از كشورهاى (شوروى سابق، لهستان، ايتاليا، روم، بلغارستان، سويس و مجارستان) يهود چندين بار طرد و اخراج شدند.

آرمانهاى غير انسانى


يگانه آرمان يهود كه صراحتا اعلام مى‏شود آن است كه يك دولت يهودى جهانى بپا كنند، يعنى همه دنيا را تحت تصرّف خويش در آورند.

اين حكومت بنا به گفته خود آنها از اسرائيل سرچشمه خواهد گرفت و پس از غلبه بر (نيل تا فرات) در راه آن گامهاى بزرگترى خواهند برداشت.

به عقيده آنها، اگر از (نيل تا فرات) را بدست بياورند بقيه مناطق، خواهى نخواهى تسليم خواهند شد، زيرا اين منطقه كه با منابع سرشار خود ثروتمندترين مناطق جهان را تشكيل مى‏دهد، گلوى دنيا محسوب مى‏شود و كسى كه بتواند بر آن حكومت كند چنان است كه بر جهان حكومت داشته است.

تورات مى‏گويد: در آن روز به ابرام (ابراهيم) گفت: اين زمين را به نسل تو خواهم داد، از نهر مصر تا نهر بزرگ فرات(25).

تا آنكه خداوند تو و نسل تو باشم... همه زمين‏هاى غربت تو را به تو و نسل تو بر مى‏گردانم... زمين‏هاى كنعان را به ملك ابدى تو خواهم در آورد(26). يهود پروردگار ما در (حوريب) با ما سخن گفت: بس است آنچه در اين كوه توقف نموديد، برويد بالاى كوه اموريين جنوب و سواحل دريا و زمين‏هاى كنعان و لبنان تا نهر بزرگ فرات را به تصرّف درآوريد. داخل شويد و زمينهائى را كه خداوند به آنها قسم ياد كرده كه آنها را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب و فرزندان آنها بدهد تملّك كنيد(27).

يهود براى تحقّق بخشيدن به اين نويدها و مژده‏هاى ديگرى كه در (تلمود) وارد شده است در مرحله اوّل يك حكومت مخفيانه مركب از300 يهودى را تشكيل داد و يك نفر را (وارث سليمان و داود) بعنوان پادشاه آن انتخاب نمود.

اين حكومت مخفى در حقيقت صاحب مال، نفوذ و همه كاره اروپا بود(28).

آقاى (ولترراتنو) يهودى در روزنامه خود در تاريخ 25/12/1909 مى‏نويسد: سرنوشت اروپا فقط بدست300 نفر كه هريكى رفقاى ديگر خود را بخوبى مى‏شناسد تعيين مى‏گردد. اين300 نفر كه همه يهودى مى‏باشند، داراى وسائل كافى براى سرنگون ساختن رژيمهاى مخالف هستند.

يهود اين حكومت جهانى خود را به يك افعى بسيار بزرگى تشبيه مى‏كنند كه از سال70م، براى نابود كردن جهان در حركت است. دفم اين افعى در فلسطين باقى خواهد ماند و سر آن به حركت خواهد آمد، تا آنكه تمام دنيا خراب شود و در اين وقت سر او از اين جهانگردى ننگين خود باز گشته و در شهر بيت‏المقدّس زير پرچم يهود آرام خواهد گرفت.

ولى چون اين آرمان كاملاً غير انسانى، با وجود اديان و اخلاق، امكان‏پذير نبوده است، آنها سخت مى‏كوشند تا از اخلاق و دين مفهومى باقى نماند.

خاخام (ريچران) در يكى از سخنرانى‏هاى خود كه بر سر قبر (سيمون بن يهوذا) در شهر براغ سال1869م، ايراد كرده و در مجله (كانت مپران) كه در تاريخ 1/7/1880م، چاپ شده است، مى‏گويد: پدران گذشته ما هر ساله كنفرانسى بر سر اين قبر تشكيل مى‏دادند و اين وظيفه ما است كه اوّل هر قرن اين كنفرانس را تشكيل داده و براى سيطره بر جهان طرح و برنامه‏ريزى بنمائيم.

اكنون هيجده قرن از جنگ يهوذا تا اين زمان مى‏گذرد، براى اين كه خداوند وعده داده است ابراهام قدرت پيدا مى‏كند بر جهان و در اين مدّت يهود، اهانتها و جسارتهاى زيادى بخود ديده و چندين بار قتل عام شده، ولى آنها تسليم نشده و اگر در دنيا پراكنده مى‏باشند علّتش اين است كه دنيا ملك آنها است.

و اضافه مى‏كند: اينك ملّت ما گامهاى بزرگى را بسوى قله جهان برداشته و هر روز كه مى‏گذرد بر قوّت و قدرت و نفوذ ما افزوده مى‏شود. ما خداوند اين زمان را كه عبارت از طلا است مالك هستيم، همان خداوندى كه هارون آن را بصورت گوساله‏اى در آورد و ما آن را پرستش كرديم و اينك بصورت خداوند تمام مردم جهان در آمده است. در آن لحظه كه طلاهاى جهان بدست ما در آيد وعده‏هاى أبراهام (ابراهيم(ع)) را عملى خواهيم كرد و بر جهان سيطره كاملى خواهيم يافت.
مقدمه کتاب دنیا بازیچه دست یهود نوشته عالم دانشمند آیت الله شیرازی


پی نوشت:
1 ـ سوره بقره، آيه49.

2 ـ (موقف علماء الاسلام من‏اليهود)، چاپ كربلا، صفحه10.

3 ـ مجله العربى چاپ كويت7، شماره 109، سال1967.

4 ـ فلسطين والضمير الانسانى، صفحه54.

5 ـ مجله العربى شماره109 صفحه54.

6 ـ تاريخ الاسرائيلين ـ تأليف شاهين مقاريوس، چاپ المقتطف1904.

7 ـ مجله العربى109، صفحه55.

8 ـ تاريخ القدس، تأليف عارف المعارف، چاپ دارالمعارف1951.

9 ـ براى توضيح بيشتر به كتاب (خطراليهودية العالمية)، تأليف عبدالله التل مراجعه شود.

1 ـ (اليهود فى ‏تاريخ الحضارات الاولى)، ترجمه عادل، قاهره1950.

2 ـ همان مدرك، صفحه58.

3 ـ سوره بقره، آيه74.

4 ـ سوره مائده، آيه13.

5 ـ اين خبر در تمام راديوها و روزنامه‏ها و جرائد آن زمان منتشر شد.

6 ـ سوره بقره، آيه87.

7 ـ سوره بقره، آيه91.

8 ـ سوره مائده، آيه70.

9 ـ قصص الانبياء.

10 ـ موقف علماءالاسلام من‏اليهود، صفحه29، مكتب اسلام شماره 3، سال9، صفحه162، معروف اين است كه پيامبر در موقع بيمارى خود چنين مى‏فرمايد: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح خيبر براى من آورد. زيرا اگرچه پيامبر اولين لقمه را بيرون انداخت، ولى آن زهر با آب دهان پيامبر كمى مخلوط شد و روى دستگاههاى بدن آن حضرت اثر خود را گذارد.

11 ـ سوره آل عمران، آيه69.

12 ـ سوره آل عمران، آيه71.

13 ـ سوره نساء، آيه46.

14 ـ سوره مائده، آيه41.

15 ـ سوره آل عمران، آيه54.

16 ـ سوره مائده، آيه41.

17 ـ سوره بقره، آيه92.

18 ـ سوره مائده، آيه62.

19 ـ قصص الانبياء.

20 ـ (تاريخ آلمانيا الهتلريه)، جلد1.

21 ـ سوره مائده، آيه78 و79.

22 ـ سوره نساء، آيه160 و161.

23 ـ مجله (الآداب)، 11/1957، صفحه43.

24 ـ (خَطَر اليهودية العالمية على الإسلام والمسيحية)، صفحه114.

25 ـ سفر پيدايش اصحاح، صفحه15.

26 ـ همان مدرك، صفحه17.

27 ـ تثنيه اصحاح اوّل.

4 ـ (اليهودية العالمية)، صفحه135.