راه بهشت
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
 مردي با همسر و دخترش در جادّه‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت، امّا مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان پيش رفت. گاهي مدّت‌ها طول مي‌كشد تا مُرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
 


پياده‌روي درازي بود، تپّة بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدّت تشنه بودند. در يك پيچ جادّه، دروازة مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگ‌فرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مردِ دروازه‌بان كرد: روز به خير، اينجا كجاست كه اين قدر قشنگ است؟
دروازه‌بان گفت: روز به خير، اينجا بهشت است.

چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد آب بنوشيد.
ـ همراهانم نيز تشنه‌اند.
نگهبان گفت: واقعاً متأسّفم. ورود زنان به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، به رغم تشنگي زياد، حاضر نبود، تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكّر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدّت درازي از تپّه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جادّة خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير ساية درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالاً خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير!
مرد با سرش جواب داد.
ـ ما خيلي تشنه‌ايم، من، همسرم و دخترم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هر قدر كه مي‌خواهيد آب بنوشيد.
همه به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكّركرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
ـ بهشت.
ـ بهشت؟ امّا نگهبان دروازة مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
ـ آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطّلاعات غلط باعث سردرگمي مي‌شود!
ـ كاملاً برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همان جا مي‌‌مانند.

ماهنامه موعود شماره 113