مي‌خواهم اعتراف كنم!
۲۸ خرداد ۱۳۸۹
 مي‌خواهم اعتراف كنم! مگر نه اينكه شما پدر معنوي ما هستيد؟ پس مي‌خواهم اعتراف كنم. اعتراف نه از گناهانم، نه... نه اينكه گناهي نكرده باشم نه، اعتراف به تصوّر غلطم، اعتراف به جاهلانه انديشيدنم... البتّه اين هم گناهي بزرگ است.
پس اعتراف مي‌كنم. شما همچنان پشت پرده و من زانوي ادب و شرمساري زنم و روبه‌روي شما مي‌نشينم.


پدر! مي‌خواهم توبه كنم. از اينكه وقتي اسم شما را هر وقت شنيده‌ام سريع اين فكر در ذهنم خطور مي‌كرد كه راستي خال زيبايتان روي گونة راستتان، راست يا چپ؟!
وقتي اسم قشنگتان را مي‌ديدم (روي ديوارهاي بي‌جان شهر) ياد اسبتان مي‌افتادم كه يالش آيا بلند است يا كوتاه؟ اسبتان سفيد است يا سياه؟ اصلاً چقدر چشم‌هايش نجنبند!
اعتراف مي‌كنم كه هميشه فكر مي‌كردم عمامه‌تان مشكي است يا سبز؟ وقتي مي‌خنديد دندان‌‌هاي مباركتان چقدر مي‌درخشند!
اعتراف مي‌كنم...
نمي‌دانم چرا يك تصوير درستي از شما در ذهن ندارم؟! راستي آيا اگر اين مشخّصات را نداشتيد، باز هم براي يك حكومت جهاني آمادگي داشتيد؟!
اعتراف مي‌كنم كه يا در پي‌اش نبوده‌ام يا نبوده‌اند كه اصلاً براي يك حكومت جهاني اسلامي چه خصوصياتي بايد در يك شخص باشد.
اعتراف مي‌كنم كه نه تنها من بلكه خيلي از انديشمندان شهرم با صرف زمان يك هزار و دويست سال و اندي شما را آن گونه كه بايد نشناخته‌اند.
نمي‌دانم هنوز پشت پرده، مثل يك پدر روحاني به اعترافاتم گوش مي‌دهيد يا نه؟
اي كاش مي‌دانستم جهالت افراد، معرفت خودساختة آدم‌ها، چقدر در تأخير فرج شما تأثير دارد؟!

ماهنامه موعود شماره 112
م. هاشمي