spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود
addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
در انتظار عنايت چاپ پست الكترونيكي
۰۱ بهمن ۱۳۸۳

شيدا سادات‌آرامي‌




هوا تاريك‌ بود و كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي‌ شهر دزفول‌ هم‌چنان‌ در خواب‌ نرمي‌ به‌سر مي‌بردند. آسمان‌ صاف‌ شهر، با چشم‌ بيدار خود، همه‌جا را زير نظر داشت‌ و اما در ميان‌ يكي‌ از خانه‌ها، زني‌ در حالي‌ كه‌ به‌ شدت‌ نفس‌نفس‌ مي‌زد به‌ خود تكاني‌ داد. چشمانش‌ را به‌ هم‌ فشرد و از هم‌ باز كرد و پس‌ از لحظه‌اي‌ به‌ سختي‌ در بستر نشست‌. دانه‌هاي‌ درشت‌ عرق‌ پيشاني‌اش‌ را پوشانده‌ بود و قلبش‌ به‌ تندي‌ مي‌زد، به‌ اطراف‌ نگاهي‌ انداخت‌. اتاق‌ در سكوت‌ دلنشيني‌ فرو رفته‌ بود و سوسوي‌ چراغ‌ در گوشة‌ آن‌، فضا را كمي‌ روشن‌ ساخته‌ بود، به‌ نرمي‌ از جا برخاست‌. دستي‌ به‌ كمر و دستي‌ به‌ ديوار گذاشت‌ و آرام‌ پردة‌ جلوي‌ اتاق‌ را كنار زد. پله‌ها را با زحمت‌ از زير پا رد كرد و وارد حياط‌ خانه‌ شد، هنوز دست‌ به‌ كوزة‌ پايين‌ پله‌ها نبرده‌ بود كه‌ صداي‌ قدمهاي‌ آهسته‌اي‌ از پشت‌ سرش‌ به‌ گوش‌ رسيد. سرش‌ را چرخاند.
سلام‌ فاطمه‌، تشنه‌اي‌. خب‌ مرا صدا مي‌كردي‌ برايت‌ آب‌ مي‌آوردم‌. تو چرا خودت‌ را به‌ زحمت‌ انداختي‌؟
فاطمه‌ لبخندي‌ زد و گفت‌:
محمد امين‌! مرا ببخش‌ كه‌ بيدارت‌ كردم‌، راستش‌ بيرون‌ آمدنم‌، دليلي‌ غير از تشنگي‌ داشت‌.
مرد از پله‌ها پايين‌ آمد، كوزه‌ را خم‌ كرد وگفت‌:
نكند وقتش‌ رسيده‌، مي‌خواهي‌ بروم‌ دنبال‌ ننه‌ خاتون‌؟
زن‌ لب‌ پله‌ نشست‌ و گفت‌:
نه‌، دردي‌ ندارم‌، مي‌داني‌ خواب‌ عجيبي‌ ديدم‌. خوابي‌ دلنشين‌ و نوراني‌ آنقدر كه‌ از هيبت‌ و بزرگي‌اش‌ از خواب‌ بيدار شدم‌ و آمدم‌ بيرون‌ تا هوايي‌ تازه‌ كنم‌.
محمدامين‌ در حالي‌ كه‌ كاسة‌ آب‌ را به‌ فاطمه‌ مي‌داد گفت‌:
خير است‌ فاطمه‌، آيا نمي‌خواهي‌ خواب‌ دلنشينت‌ را براي‌ پدر فرزندت‌ تعريف‌ كني‌؟
مي‌گويم‌؛ اما اول‌ بگذار حالم‌ كمي‌ جا بيايد «بسم‌الله»اي‌ گفت‌ و چند جرعه‌اي‌ آب‌ نوشيد. كاسه‌ را برگرداند و گفت‌:
در خواب‌ ديدم‌ مجلسي‌ مملو از نور و معنويت‌ و صفا مهياست‌؛ به‌ درستي‌ ياد ندارم‌ كه‌ در آنجا چه‌ بزرگاني‌ حضور داشتند اما همين‌قدر مي‌دانم‌ كه‌ حضرت‌ صادق‌(ع‌) در برابرم‌ حاضر بود و من‌ ادب‌ كرده‌ بودم‌ و سر به‌ زير مقابلش‌ ايستاده‌ بودم‌.
فاطمه‌ مكثي‌ كرد و ادامه‌ داد:
آنگاه‌ امام‌ صادق‌(ع‌) قرآني‌ تذهيب‌ شده‌ و زيبا به‌ من‌ عطا فرمود و من‌ غرق‌ در نورانيت‌ و صفاي‌ آن‌ بودم‌ كه‌ از خواب‌ پريدم‌.
نگاهش‌ را روي‌ چشمان‌ محمدامين‌ كه‌ در تاريكي‌ مي‌درخشيد دوخت‌. گويا مي‌خواست‌ با نگاه‌ از او بخواهد تا نظرش‌ را بگويد. محمدامين‌ غرق‌ در فكر به‌ آسمان‌ و ماهي‌ كه‌ بر سينه‌اش‌ مي‌درخشيد نگريست‌ و گفت‌:
خير است‌ فاطمه‌. ما را به‌ تعبير خوش‌ خواب‌ بشارت‌ باد. چه‌ سعادتي‌ از اين‌ بالاتر كه‌ در شب‌ عيد امامت‌ چنين‌ عطايي‌ به‌ تو شده‌ باشد و چنين‌ خوابي‌ ديده‌ باشي‌ خير است‌... خير... .
در چشمان‌ فاطمه‌ كه‌ ميزبان‌ قطرات‌ گرم‌ اشك‌ شده‌ بود، برق‌ شادي‌ موج‌ مي‌زد و در حالي‌ كه‌ به‌ كمك‌ محمدامين‌ سراغ‌ حوض‌ مي‌رفت‌ گفت‌:
جاي‌ آن‌ دارد كه‌ به‌ شكرانة‌ اين‌ لطف‌ به‌ درگاه‌ خداوند، نماز شكر برپا داريم‌.
* * *

خورشيد وسط‌ آسمان‌ رسيده‌ بود اما هنوز خبري‌ نبود، شيخ‌ محمد، بيرون‌ اتاق‌ قدم‌ مي‌زد و با نگراني‌ دستانش‌ را به‌ هم‌ مي‌ماليد از يكي‌ دو ساعت‌ پيش‌ كه‌ به‌ دنبال‌ ننه‌ خاتون‌ رفته‌ بود و او با سرعت‌، چارقد بر سر نهاده‌ و پشت‌ سرش‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود تا آن‌ موقع‌، جز صداي‌ ناله‌هاي‌ همسرش‌ فاطمه‌، هيچ‌ صداي‌ ديگري‌ به‌ گوشش‌ نرسيده‌ بود. لب‌ حوض‌ نشست‌. آبي‌ به‌ سر و رويش‌ زد، كاسة‌ گلي‌ را از آب‌ حوض‌ پر كرد و به‌ سمت‌ در حياط‌ حركت‌ كرد. گلدانهايي‌ كه‌ محمدامين‌ از ديشب‌ و به‌ مناسبت‌ عيد غدير بيرون‌ خانه‌ گذاشته‌ بود، بي‌صبرانه‌ انتظار آب‌ را مي‌كشيدند، كاسه‌ را خم‌ كرد و قطرات‌ زلال‌ آب‌ سرد و شفاف‌ از دل‌ كاسه‌ گلي‌ بر خاكهاي‌ گلدان‌ فرو مي‌چكيدند. كوچه‌ خلوت‌ بود محمدامين‌ سرش‌ را به‌ داخل‌ خانه‌ برگرداند، ناگهان‌ ديد ننه‌خاتون‌ سراسيمه‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد و بي‌آنكه‌ به‌ شيخ‌ حرفي‌ بزند سراغ‌ آشپزخانه‌ كه‌ گوشة‌ حياط‌ بود رفت‌ و با ظرف‌ آب‌ گرم‌ به‌ طرف‌ اتاق‌ برگشت‌. شيخ‌ با عجله‌ خود را به‌ او رساند و پرسيد:
چه‌ خبر ننه‌ خاتون‌؟ حال‌ فاطمه‌ چطور است‌؟ ببينم‌ هنوز فرزندمان‌ به‌ دنيا نيامده‌؟
ننه‌ خاتون‌، گيوه‌هايش‌ را از پا كند و گفت‌:
صبور باش‌ ملا امين‌. روز عيد است‌، هم‌ دعا كن‌ و هم‌ عيدي‌ مرا آماده‌ كن‌ كه‌ كار به‌ زودي‌ تمام‌ مي‌شود و فرزندت‌ به‌ دنيا خواهد آمد. ان‌شاءالله.
لحظات‌ به‌ كندي‌ مي‌گذشت‌. محمد امين‌ همانجا روي‌ پله‌ نشست‌ و به‌ خواب‌ فاطمه‌ و تعبيري‌ كه‌ يكي‌ از بزرگان‌ كرده‌ بود. فكر مي‌كرد.
صبح‌ كه‌ براي‌ نماز صبح‌ به‌ مسجد رفته‌ بود از يكي‌ از بزرگان‌ تعبير خواب‌ را سؤال‌ كرده‌ بود و او گفته‌ بود:
خداوند به‌ زودي‌ فرزندي‌ عطا خواهد كرد كه‌ سرشناس‌ و باعث‌ افتخارتان‌ خواهد بود.
و او اكنون‌ بي‌صبرانه‌ منتظر بود تا فرزندي‌ را كه‌ افتخار بودنش‌، پيشاپيش‌ وعده‌ داده‌ شده‌ بود ببيند و درآغوش‌ بگيرد. در همين‌ وقت‌ صداي‌ گرية‌ شيريني‌، افكارش‌ را درهم‌ ريخت‌ و او را از جا بلند كرد... لحظاتي‌ بعد ننه‌خاتون‌، پردة‌ جلوي‌ اتاق‌ را كنار زد و با لبخند گفت‌: «مبارك‌ است‌ ملا امين‌، پسر است‌، پسر...»
شيخ‌ بلافاصله‌ خداوند را شكر كرد و گفت‌:
خداوندا! فرزندم‌ مرتضي‌ را از هم‌اكنون‌ به‌ خودت‌ مي‌سپارم‌.
* * *

جوان‌ پردة‌ جلوي‌ اتاق‌ را كنار زد و وارد شد. مادر كه‌ سر به‌ پايين‌ مشغول‌ پاك‌ كردن‌ گندمها بود با آمدن‌ جوان‌ سر بلند كرد و گفت‌:
آمدي‌ مرتضي‌ جان‌!
ـ سلام‌ مادرجان‌، خسته‌ نباشي‌.
ـ سلام‌ پسرم‌، تو هم‌ خسته‌ نباشي‌، راستي‌ پدرت‌ كجاست‌؟
ـ تا همين‌ چند لحظة‌ پيش‌ با هم‌ بوديم‌، يكي‌ از اهالي‌ با او كار داشت‌ و براي‌ حسابرسي‌ خمس‌ او را به‌ خانه‌اش‌ برد.
مادر نگاهش‌ به‌ پسركي‌ كه‌ گوشة‌ اتاق‌ مشغول‌ سر و كله‌ زدن‌ با كتابهايش‌ بود انداخت‌ و گفت‌:
منصور جان‌! برادرت‌ مرتضي‌ خسته‌ است‌، برو پياله‌اي‌ آب‌ برايش‌ بياور... .
مرتضي‌ به‌ اتاقش‌ رفت‌. عبا را از دوشش‌ برداشت‌، و شال‌ كمرش‌ را باز كرد. زمان‌ براي‌ مرد جوان‌ به‌ سختي‌ مي‌گذشت‌ دلش‌ مي‌خواست‌ باز هم‌ سراغ‌ مادر برود و موضوعي‌ را كه‌ چند روزي‌ مي‌شد همه‌ فكر و ذهنش‌ را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ بود، مطرح‌ كند، از طرفي‌ به‌خوبي‌ از نارضايتي‌ مادر خبر داشت‌ و نمي‌خواست‌ با اصرارهايش‌ او را ناراحت‌ كند، از جا برخاست‌، كتابي‌ برداشت‌ و گوشه‌اي‌ نشست‌ و همان‌طور كه‌ صفحات‌ كتاب‌ قطورش‌ را ورق‌ مي‌زد به‌ منصور كه‌ پيالة‌ آب‌ را كنارش‌ مي‌گذاشت‌ رو كرد و گفت‌:
ممنونم‌ منصور، راستي‌ درس‌ و بحث‌ چطور پيش‌ مي‌رود؟
ـ الحمدالله به‌ خوبي‌ جلو مي‌رود. تو چه‌كار كردي‌ توانستي‌ مادر را راضي‌ كني‌ يا نه‌؟
ـ نه‌، هنوز كه‌ موفق‌ نشده‌ام‌، ديگر خودم‌ هم‌ خسته‌ شده‌ام‌، نمي‌دانم‌ چه‌ كنم‌، اينجا درس‌ مي‌خوانم‌، اما دلم‌ آنجاست‌.
ـ اما يك‌ پيشنهاد مرتضي‌! بيا و اين‌ بار هم‌ به‌ نزد مادر برو و خودت‌ را براي‌ هميشه‌ خلاص‌ كن‌. يا اجازه‌ مي‌دهد و تو را راهي‌ نجف‌ مي‌كند يا آنكه‌ مثل‌ من‌ در همين‌ دزفول‌ مي‌ماني‌ و يا اصلاً به‌ شهرهاي‌ ديگر ايران‌ مثل‌ اصفهان‌ و مشهد و... مي‌روي‌، هر چه‌ باشد از اين‌ بلاتكليفي‌ نجات‌ پيدا خواهي‌ كرد، اما اي‌ كاش‌ تو كه‌ اينقدر علاقه‌ به‌ ادامة‌ تحصيل‌ در نجف‌ داري‌ در وقت‌ محاصرة‌ كربلا مانند اكثر طلاب‌ به‌ كاظمين‌ مي‌رفتي‌... .
ـ نه‌ اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌. وقتي‌ قرار شد داوود پاشا والي‌ بغداد، از طرف‌ سلطان‌ روم‌، كربلا را محاصره‌ كند. آنها به‌ كاظمين‌ هجرت‌ كردند چون‌ جا و مكاني‌ نداشتند تا در آن‌ پناهي‌ بگيرند. من‌ خواستم‌ تا هم‌ پس‌ از چهار سال‌ دوري‌ به‌ خانواده‌ام‌ سري‌ زده‌ باشم‌ و هم‌ در وقت‌ خطر ايران‌ باشم‌. منصورجان‌، اگر داوود پاشا كربلا را محاصره‌ نمي‌كرد باز هم‌، جهت‌ صله‌ رحم‌ و ديدن‌ خانواده‌ به‌ ايران‌ سفر مي‌كردم‌.
منصور لبخندي‌ زد و گفت‌:
درست‌ است‌ اما حالا كه‌ پس‌ از دو سال‌ مي‌خواهي‌ برگردي‌، مادر، دلش‌ طاقت‌ نمي‌آورد... .
مرتضي‌ فكري‌ كرد، پس‌ جرعه‌اي‌ آب‌ نوشيد و بي‌درنگ‌ از جا برخاست‌، دلش‌ چون‌ مرغي‌ پر كنده‌ بود كه‌ گوشه‌ قفس‌ آرام‌ و قرار نداشت‌ به‌ مادر كه‌ حالا مشغول‌ آسياب‌ كردن‌ گندم‌ بود نگاهي‌ انداخت‌ و به‌ او نزديك‌ شد و همين‌كه‌ در آستانة‌ درب‌ رسيد، ايستاد و گفت‌:
سلام‌ مادر مهربانم‌.
ـ سلام‌ مادرجان‌.
مرتضي‌ در حالي‌ كه‌ مشتش‌ را از گندم‌ پر مي‌كرد و آن‌ را داخل‌ آسياب‌ سنگي‌ مي‌ريخت‌، گفت‌:
مي‌خواهي‌ كمكت‌ كنم‌؟
ـ ببينم‌ برنامه‌ات‌ چيست‌؟ آيا مي‌خواهي‌ كمكم‌ كني‌ و در عوض‌ اجازه‌نامه‌ نجف‌ را برايت‌ امضا كنم‌؟
ـ اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌، كمك‌ به‌ شما وظيفه‌ من‌ و اجازه‌ دادن‌، لطف‌ شماست‌.
مادر دستة‌ آسياب‌ را به‌ حركت‌ درآورد و گفت‌:
چه‌ كنم‌ كه‌ دست‌ خودم‌ نيست‌، طاقت‌ دوري‌ تو را ندارم‌، نمي‌خواهم‌ مثل‌ شش‌ سال‌ پيش‌ كه‌ با پدرت‌ به‌ زيارت‌ عتبات‌ رفتي‌ و چندي‌ بعد، پدرت‌ تنها بازگشت‌ و تو چهار سال‌ در آنجا ماندي‌، باز هم‌ تو را از خودم‌، دور ببينم‌.
ـ اما مادر مگر من‌ جز براي‌ تحصيل‌ علم‌ مي‌خواهم‌ بروم‌؟
مرتضي‌ مشتش‌ را از گندمها خالي‌ كرد و دستة‌ آسياب‌ را در دست‌ فشرد و در حالي‌ كه‌ سنگ‌ آسياب‌ به‌ نرمي‌ روي‌ سنگ‌ زيرين‌ به‌ گردش‌ درمي‌آمد به‌ آرامي‌ به‌ مادرش‌ گفت‌:
من‌ خيلي‌ وقت‌ است‌ كه‌ تصميم‌ به‌ رفتن‌ دارم‌. شما كه‌ مي‌دانيد اما تنها چيزي‌ كه‌ مانع‌ رفتن‌ من‌ شده‌ عدم‌ رضايت‌ شماست‌ و مطمئن‌ باشيد اگر شما باز هم‌ راضي‌ نشويد من‌ هرگز پايم‌ را از ايران‌ بيرون‌ نخواهم‌ گذاشت‌.
مادر از جا برخاست‌، كيسة‌ نخي‌ سفيد رنگي‌ را آورد، سرش‌ را شل‌ كرد و در حالي‌ كه‌ آرد را به‌ نرمي‌ داخل‌ كيسه‌ مي‌ريخت‌ گفت‌:
پس‌ يك‌ كار ديگر مي‌كنيم‌؛ فكري‌ به‌ نظرم‌ رسيد، برو رو به‌ قبله‌ بنشين‌ و به‌ همين‌ نيت‌ استخاره‌ كن‌، پس‌ بيا و جوابش‌ را برايم‌ بخوان‌ هر چه‌ قرآن‌ حكم‌ كرد همان‌ مي‌كنيم‌.
مرتضي‌ با عجله‌ به‌ سمت‌ اتاق‌ رفت‌، منصور كه‌ دورادور شاهد ماجرا بود قرآن‌ را به‌ دست‌ مرتضي‌ داد و گفت‌:
برو برادر كه‌ كار به‌ حكميت‌ قرآن‌ كشيد.
لحظه‌اي‌ بعد مرد جوان‌، رو به‌ قبله‌، در حالي‌ كه‌ دعاهاي‌ مخصوص‌ استخاره‌ را مي‌خواند «بسم‌الله»اي‌ گفت‌ و آرام‌ قرآن‌ را گشود. چندي‌ بعد شگفت‌زده‌ و مسرور آيات‌ را بلند براي‌ مادر خواند:
لا تخافي‌ ولا تحزني‌ إنّا رادوه‌ إليك‌ و...
آية‌ هفتم‌ سورة‌ قصص‌. در مورد به‌ آب‌ انداختن‌ حضرت‌ موسي‌(ع‌) بود و اين‌كه‌ به‌ مادر موسي‌(ع‌) وحي‌ شد.
نترس‌ و اندوهگين‌ مباش‌ ما او را به‌ سوي‌ تو برمي‌گردانيم‌ و او را از پيامبران‌ قرار مي‌دهيم‌.
مادر لحظاتي‌ به‌ فكر فرو رفت‌، اما از آنجا كه‌ زني‌ پرهيزگار بود گفت‌.
اگرچه‌ باز هم‌ فكرم‌ به‌ تو مشغول‌ خواهد بود، اما در برابر حكم‌ خداوند حرفي‌ ندارم‌، برو كه‌ تو را به‌ خدا مي‌سپارم‌... .
* * *

جوان‌ بالشت‌ ديگري‌ روي‌ بالشتهاي‌ قبلي‌ گذاشت‌ و آرام‌ سر استاد را روي‌ آن‌ قرار داد تا شايد شيخ‌ كمي‌ راحت‌تر بتواند جمعيتي‌ را كه‌ مقابلش‌ نشسته‌ بودند ببيند، به‌ آهستگي‌ نگاهش‌ را به‌ جست‌وجو از تك‌تك‌ افراد حاضر در جلسه‌ عبور داد. پس‌ از دقايقي‌، نگاه‌ كاوشگرش‌، نااميدانه‌ به‌ نقطة‌ آغاز خيره‌ شد. دقايقي‌ به‌ سكوت‌ اضطراب‌آوري‌ گذشت‌ تا آنكه‌ صداي‌ طلبة‌ جواني‌ از بيرون‌ اتاق‌ به‌ گوش‌ رسيد:
آمد... شيخ‌... آمد... و به‌ دنبال‌ آن‌، نگاهها به‌ در ورودي‌ خيره‌ شد و لحظه‌اي‌ بعد خود وارد شد، گوشه‌اي‌ ايستاد و گفت‌: پس‌ از ساعتها جست‌وجو بالاخره‌، شيخ‌ را در حرم‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) يافتم‌، در حالي‌كه‌ داشت‌ براي‌ شفاي‌ جناب‌ استاد دعا مي‌نمود...
حرفش‌ هنوز تمام‌ نشده‌ بود كه‌ شيخ‌ با جلال‌ و جبروتي‌ خاص‌ علما وارد اتاق‌ شد. سلامي‌ عرض‌ كرد و با اشارة‌ دست‌ به‌ برخي‌ از حاضران‌ كه‌ به‌ نشانة‌ احترام‌ وي‌ از جا برخاسته‌ بودند، اجازة‌ نشستن‌ داد و خود جهت‌ عيادت‌ بالاي‌ سر استاد نشست‌. استاد چشمان‌ خسته‌اش‌ را به‌ او دوخت‌ و دست‌ چروكيده‌ و استخواني‌اش‌ را به‌ زحمت‌ بلند كرد. سپس‌ دستش‌ را روي‌ قلبش‌ گذاشت‌، گويا مي‌خواست‌ با اين‌ كار، مرهمي‌ كارساز را بر سينه‌ سوزان‌ و نگرانش‌ قرار داد. بعد از لحظه‌اي‌، لبهاي‌ تركيده‌ و چسبناكش‌ را از هم‌ گشود و با صدايي‌ ضعيف‌ و پر از لرزه‌ گفت‌:
اكنون‌ مرگ‌ بر من‌ گواراست‌.
حاضران‌ دور تا دور اتاق‌، نشسته‌ بودند و همگي‌ چشم‌ به‌ پيرمرد نحيف‌ و بيماري‌ دوخته‌ بودند كه‌ او فارغ‌ از سنگيني‌ نگاهها، خود به‌ شيخي‌ چشم‌ داشت‌ كه‌ از دقايقي‌ پيش‌ بر بالينش‌ حاضر شده‌ بود. برخي‌ هر چه‌ كردند، نتوانستند جلوي‌ خود را بگيرند، پس‌ بغضهايشان‌ تركيد و هق‌هق‌ ناله‌هايشان‌ بلند شد.
شانه‌هاي‌ شيخ‌ نيز به‌ لرزه‌ درآمد و با كلماتي‌ بريده‌ بريده‌ گفت‌:
خداوند شما را به‌ سلامت‌ بدارد. شما استاد و معلم‌ هستيد.
استاد، در اين‌ وقت‌، رخ‌ از رخ‌ او برگرفت‌ و رو به‌ جمعيت‌ حاضر ادامه‌ داد:
اين‌ مرد پس‌ از من‌ مرجع‌ و رهبر شما خواهد بود.
نگاهها در هم‌ گره‌ خورد، هيچ‌كس‌ تا آن‌ لحظه‌ نشنيده‌ بود كه‌ مرجعي‌ قبل‌ از رحلت‌ خود، مرجع‌ بعدي‌ را انتخاب‌ كند. از طرفي‌ آنان‌ نيز به‌ خوبي‌ مي‌دانستند اين‌ عمل‌ استاد، نه‌ به‌ دليل‌ اجبار در امر، بلكه‌ از سر اطمينان‌ و علاقة‌ فراواني‌ است‌ كه‌ به‌ شيخ‌ دارد و چه‌ بسا مي‌خواهد از اين‌ راه‌ فردي‌ اعلم‌ را به‌ ديگران‌ معرفي‌ كند.
شيخ‌ اگر چه‌ ساليان‌ سال‌ در محضر استاد خويش‌ شاگردي‌ مي‌نمود اما در جاي‌ خود، او نيز استادي‌ درخور تعظيم‌ و احترام‌ بود...
هواي‌ سنگين‌ اتاق‌، هر لحظه‌ سنگين‌تر و اندوهناك‌تر مي‌شد و زمان‌ به‌ كندي‌ سپري‌ مي‌شد، اما سرانجام‌ خورشيد پر فروغ‌ زندگاني‌ مرجع‌ عاليقدر آيت‌الله محمدحسن‌ نجفي‌ صاحب‌ كتاب‌ ارزشمند جواهرالكلام‌ ، همزمان‌ با غروب‌ خورشيد، غروب‌ كرد و كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي‌ شهر نجف‌ را در هاله‌اي‌ از اندوه‌ و ماتم‌، محو نمود... .
روزهاي‌ خسته‌ و ماتم‌زده‌ از پي‌ هم‌ مي‌گذشتند و شيخ‌ با سيمايي‌ گرفته‌ و اندوهناك‌، آرام‌ وارد خانه‌ شد و درب‌ نيمه‌ باز آن‌ با صداي‌ زوزه‌اي‌ كاملاً بسته‌ شد. خادم‌، بلافاصله‌ خود را به‌ شيخ‌ رساند، آستين‌ پيراهن‌ مشكي‌اش‌ را پايين‌ آورد و سر به‌ زير گفت‌:
آقاجان‌! خداوند به‌ شما صبر دهد. مصيبت‌ بزرگي‌ است‌ غم‌ از دست‌ دادن‌ علما، خداوند ساية‌ شما را بر سر شيعيان‌ برقرار دارد. آقاجان‌! اگر اجازه‌ بدهيد، قرص‌ نان‌ و خرمايي‌ برايتان‌ بياورم‌.
شيخ‌ در حالي‌ كه‌ عبا را از دوش‌ برمي‌داشت‌ گفت‌:
نه‌ ملا فتح‌الله ميل‌ به‌ خوردن‌ ندارم‌... .
ـ اما اينطور كه‌ شما پيش‌ مي‌رويد خداي‌ نكرده‌ از پا مي‌افتيد، دو روز است‌ كه‌ چيزي‌ نخورده‌ايد، درست‌ از وقتي‌ كه‌ مرحوم‌ صاحب‌ جواهر، رحلت‌ كرده‌اند مي‌ترسم‌... خداي‌ نكرده‌... .
ـ نترس‌ ملا هيچ‌ طوري‌ نمي‌شود.
وارد اتاق‌ مطالعه‌اش‌ شد، عمامه‌ را كناري‌ گذاشت‌ و بلافاصله‌ پشت‌ ميز كوچكش‌ قرار گرفت‌، كاغذ سفيدي‌ مقابلش‌ گذاشت‌. قلم‌ را به‌ نرمي‌ از دوات‌ بيرون‌ آورد، از لبهاي‌ قلم‌، قطرات‌ سياهي‌ فرو مي‌چكيد، كمي‌ آن‌ را تكان‌ داد پس‌ بالاي‌ صفحه‌ نوشت‌:
بسم‌الله الرحمن‌ الرحيم‌.
و كمي‌ پايين‌تر ادامه‌ داد:
إذ مات‌ العالم‌ ثلم‌ في‌الاءسلام‌ ثلمة‌...
محضر، حضرت‌ آيت‌الله العظمي‌ سعيد العلماء مازندراني‌، سلام‌ عليكم‌.
به‌ اينجا كه‌ رسيد، بار ديگر صدايي‌، فضاي‌ ذهنش‌ را درهم‌ ريخت‌:
شيخ‌! دست‌ نگهدار. اين‌ كارها چيست‌ كه‌ مي‌كني‌؟ وقتي‌ چهارصد مجتهد، اعلميت‌ تو را تأييد مي‌كنند، خب‌، يعني‌ تأييد كردني‌ هستي‌... كنار بگذار اين‌ حرفها را.
خواست‌ كاغذ را مچاله‌ كند با خود گفت‌:
اگر كسي‌ در اين‌ ميان‌ باشد كه‌ در هر صورت‌ از من‌ بهتر باشد، مقام‌ علمي‌اش‌ بالاتر و تقوا و ورع‌اش‌ بيشتر باشد و من‌ با پذيرفتن‌ مرجعيت‌، جاي‌ او را گرفته‌ باشم‌، آن‌ وقت‌ فرداي‌ قيامت‌، چه‌ جوابي‌ خواهم‌ داشت‌ و كي‌ براي‌ مولايم‌ سربازي‌ خوب‌، خواهم‌ بود نه‌ نمي‌شود، بايد از ديگران‌ كاملاً مطمئن‌ شوم‌.
پس‌ بار ديگر قلم‌ را بر سينة‌ كاغذ لغزاند و نوشت‌:
همانطور كه‌ جناب‌عالي‌ مستحضريد، شب‌ گذشته‌، چشمان‌ روشن‌ استاد اعظم‌ صاحب‌ جواهر، به‌ روي‌ جهان‌ فاني‌ بسته‌ و به‌ روي‌ عالم‌ ملكوت‌ و غيب‌ باز شد و شيعيان‌ را از داشتن‌ مرجعي‌ شايسته‌ و با تقوا محروم‌ ساخت‌... و اما بعد، با توجه‌ به‌ آنكه‌ وقتي‌ جناب‌عالي‌ در كربلا بوديد و با هم‌ از محضر شريف‌ العلماء مازندراني‌ استفاده‌ مي‌كرديم‌، استفاده‌ و فهم‌ شما بيشتر از من‌ بود، اينك‌ سزاوار است‌ كه‌ به‌ نجف‌ آمده‌ و امر مرجعيت‌ را عهده‌دار شويد.
پس‌، با دقت‌ نامه‌ را از ابتدا مرور كرد و وقتي‌ از اتمام‌ آن‌، اطمينان‌ حاصل‌ كرد و در پايان‌ نوشت‌:
والسلام‌ عليكم‌. بنده‌ خدا مرتضي‌ انصاري‌.
در اين‌ وقت‌ نفس‌ راحتي‌ كشيد، احساس‌ مي‌كرد، بار سنگيني‌ از روي‌ دوشش‌ برداشته‌ شده‌، كاغذ را لوله‌ كرد تا ملا مقدمات‌ انتقال‌ آن‌ به‌ ايران‌ و از آنجا به‌ بابل‌ را فراهم‌ سازد، در اين‌ وقت‌ ضربات‌ نرمي‌ به‌ درب‌ اتاق‌ كوبيده‌ شد...
ـ بيا تو ملا فتح‌الله...!
درب‌ آرام‌ باز شد و ساية‌ كشيدة‌ ملا، پيش‌ از خود او، وارد اتاق‌ شد، مؤدب‌ جلو آمد و گفت‌:
آقاجان‌، كاسه‌اي‌ شير و لقمه‌اي‌ نان‌ و خرما آورده‌ام‌، اينجا كنارتان‌ باشد، هر وقت‌ ميلتان‌ كشيد، نوش‌ جان‌ كنيد.
شيخ‌ با مهرباني‌، سيني‌ را از دست‌ ملا گرفت‌ و گفت‌:
چرا خودت‌ را به‌ زحمت‌ انداختي‌، من‌ كه‌ گفتم‌ ميل‌ ندارم‌... .
ـ اما آقاجان‌! اگر چيزي‌ نخوريد ديگر قوت‌ و توانايي‌ برايتان‌ باقي‌ نمي‌ماند، آن‌ وقت‌ چطور مي‌خواهيد پاسخگوي‌ مراجعات‌ مردم‌ باشيد.
ـ منظورت‌ چيست‌؟ مگر كسي‌ به‌ درب‌ خانه‌ آمده‌؟...
ـ بله‌، يكي‌ همين‌ امروز عصر، يكي‌ دو ساعت‌ پيش‌ از اذان‌ مغرب‌، دو نفر آمدند و با شما كار داشتند، ضمناً شما را با لفظ‌ مرجع‌ خواندند.
شيخ‌ متعصبانه‌ پرسيد:
خب‌، تو چه‌ گفتي‌؟
ـ من‌ هم‌ گفتم‌، براي‌ شركت‌ در مجلس‌ ختم‌ استادشان‌، تشريف‌ برده‌اند، قرار شد، فردا مجدداً مراجعه‌ كنند.
ـ عجيب‌ است‌، من‌ كه‌ هنوز مرجعيت‌ خود را اعلام‌ نكرده‌ام‌... .
ملا فتح‌الله گفت‌:
ديگر اعلام‌ كردن‌ لازم‌ نيست‌، آقا جان‌، وقتي‌ حضرت‌ آيت‌الله العظمي‌ نجفي‌، در آن‌ مجلس‌ و در حضور علماي‌ طراز اول‌ نجف‌، شما را مرجع‌ مي‌خواند... معلوم‌ مي‌شود كه‌...
ـ اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌، خودت‌ خوب‌ مي‌داني‌، سخن‌ استاد به‌ اين‌ دليل‌ نبوده‌ كه‌ من‌ حتماً بايد مرجع‌ شيعيان‌ شوم‌ و اصلاً در رسم‌ علما و مراجع‌ چنين‌ چيزي‌ وجود ندارد، مرجعيت‌ كه‌ امري‌ انتسابي‌ نيست‌ تا به‌ وسيلة‌ مرجع‌ قبل‌ تعيين‌ شود بلكه‌ ايشان‌ مي‌خواسته‌ به‌ اين‌ طريق‌ علاقه‌اش‌ را نسبت‌ به‌ من‌ خبر داده‌ باشد.
ـ اما آقا، گذشته‌ از اين‌ حرفها چرا مرجع‌ شيعيان‌ نمي‌شويد؟ مگر چهارصد مرجع‌ براي‌ اجتهاد به‌ شما اجازه‌نامه‌ نداده‌اند، آيا اين‌ همه‌ اجازه‌ براي‌ شما كفايت‌ نمي‌كند؟
شيخ‌ لبخند خشكي‌ زد و به‌ نرمي‌ از جا برخاست‌ و در حالي‌ كه‌ مقابل‌ پنجرة‌ نيمه‌ باز اتاقش‌ مي‌ايستاد، به‌ ماه‌ درخشاني‌ كه‌ چون‌ هلالي‌ نقره‌اي‌ به‌ سينه‌ آسمان‌ خودنمايي‌ مي‌كرد، خيره‌ شد و گفت‌:
مي‌داني‌ ملا فتح‌الله...، اگر چه‌ مي‌دانم‌، اجازه‌ آن‌ چهارصد مجتهد، هيچ‌ يك‌ به‌ دليل‌ حرف‌ صاحب‌ جواهر نبوده‌ اما من‌، اجازه‌ كس‌ ديگري‌ را هم‌ مي‌خواهم‌ كه‌ اگر او به‌ تنهايي‌ مرا لايق‌ اين‌ مقام‌ بداند، بي‌معطلي‌ قبول‌ خواهم‌ كرد.
ملا فتح‌الله مات‌ و مبهوت‌ در ذهن‌ خود به‌ دنبال‌ كسي‌ مي‌گشت‌ كه‌ هنوز اجازة‌ اجتهاد نداده‌ باشد، هر چه‌ فكر كرد به‌ نتيجه‌اي‌ نرسيد مي‌خواست‌، سؤالي‌ بپرسد كه‌ شيخ‌ خود ادامه‌ داد:
اصلاً تو خودت‌ را بگذار جاي‌ من‌ اگر موقعيتي‌ برايت‌ پيش‌ �

منابع‌:

1. داستانهايي‌ از زندگي‌ علما.
2. توجهات‌ حضرت‌ ولي‌عصر(ع‌) به‌ علما و مراجع‌.
3. مردان‌ علم‌ در ميدان‌ عمل‌.
 



 ‌ ماهنامه موعود 49

 


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.