spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
بيماري روي دوست چاپ پست الكترونيكي
۱۵ اسفند ۱۳۸۵

سعيد سام‌كن


همين كه قاسم از شبستان قصر عبور كرد، جعفر برمكي بي‌اختيار با تمسخر خنده بلندي، سر داد. هارون كه روي تخت مشغول استراحت بود، با ناراحتي از جا بلند شد و رو به جعفر كرد و گفت: علت خنده‌ات، چه بود؟!
جعفر در حالي كه آثار خنده بر لبانش نقش بسته بود، گفت: «مي‌داني، اين پسر آبروي تو را در برابر امرا و وزرا برده است. او با پوشيدن لباس‌هاي مندرس و كهنه و نشستن با فقرا بيشتر به گدايان شبيه است تا به شاهزادگان!». هارون در حالي كه نگاهش را از چهره جعفر برنداشته بود، به فكر فرو رفت و لحظاتي بعد صدا زد: «قاسم را به نزد من بياوريد». دقايقي بعد قاسم با كمال تعجب وارد شبستان شد. در مقابل پدر ايستاد و با صداي آرام گفت: «بله پدر، من در خدمت شما هستم!»
هارون از روي تخت بلند شد و دور قاسم شروع به قدم زدن كرد. سكوت همه جا را فرا گرفته بود. وزرا و درباريان و جعفر، اطراف شبستان ناظر اين صحنه بودند، تا اينكه هارون دستش را روي شانه قاسم گذاشت و گفت: «پسرم! تو را چه شده كه با اين وضع رقت‌بار رفتار مي‌كني و مرا نزد همه بي‌آبرو كرده‌اي؟ چه چيز سبب شده كه تو اين‌گونه در جمع حاضر شوي و خود را انگشت‌نماي درباريان و شاهزادگان نمايي؟!»
قاسم بدون تأمل جواب داد: «پدر! من چه كرده‌ام كه به جرم پسر خليفه بودن نزد اهل‌الله آبرويي ندارم، چه گناهي مرتكب شده‌ام كه پدرم شب و روزش را در انديشه ملك و حكومت‌داري مي‌گذارند.»
در حالي كه قاسم از اعماق جان اين جملات را بر زبان مي‌آورد، ناگهان هارون حرفش را قطع كرد و گفت: «ها!‌ فهميدم تو به خاطر اين كه منصبي* از جانب من نداري اينگونه زندگي كردن را ترجيح داده‌اي! از امروز دستور مي‌دهم تا حكومت مصر را در اختيارت بگذارند.»
قاسم در حالي كه از حرف پدر بسيار خشمگين شده بود فرياد زد: «براي رضاي خدا مرا رها كن. مرا با حكومت چه كار. من مايلم تا جواني و عمرم را در بندگي خدا به آخر برسانم.»
يكي از وزرا از جاي خود بلند شد و خطاب به قاسم كرد و گفت: «حكومت با عبادت منافات ندارد، هم حكومت كن و هم يك گوشه از قصر به عبادت مشغول شو! و بعد بقية وزرا و اطرافيان با تكان دادن سر حرفش را تأييد كردند.»
قاسم كه بحث كردن با انسان‌هايي را كه مست قدرت دنيايي شده بودند بي‌فايده ديد، سكوت اختيار كرد و چيزي نگفت. سپس همه سكوتش را دليل بر رضايت گرفته و به او براي منصب جديدش تبريك گفتند. قرار بر آن شد كه فرداي آن روز از پدر حكم گرفته و عازم مصر شود. شب هنگام، قاسم مخفيانه قصر را ترك كرده و پا به فرار گذاشت. تا غروب آن روز، هر چه سربازان جستجو كردند اثري از او به دست نيامد.
هارون به تمام حكام ولايات، نامه‌اي نوشت كه «پسرم قاسم را هر كجا يافتيد محترمانه به طرف قصر من روانه كنيد.»
از سويي ديگر قاسم كه از بغداد گريخته بود به شهر بصره رسيد و چون در آن شهر كسي را نمي‌شناخت نزديك ديوار مسجدي نشسته و مشغول استراحت شد.
مردي به نام «عبدالله بصري» كه براي تعمير ديوار خانه‌اش دنبال كارگر مي‌گشت، قاسم را ديد. به سوي او رفت و گفت: «پسر! حاضري در خانة من كار كني و مزد بگيري؟» قاسم كمي فكر كرد و جواب داد: «آري، خدا بنده‌اي را كه براي گذران زندگي خود و بي‌نياز شدن از منّت خلق كار مي‌كند، دوست مي‌دارد و كار او را عبادت مي‌شمارد.» و پذيرفت در مقابل يك روز كار، يك درهم دستمزد بگيرد.
صبح روز بعد قاسم در خانه عبدالله بصري مشغول به كار شد و عبدالله مي‌ديد كه او بي‌آن‌كه احساس خستگي كند به اندازه سه نفر زحمت مي‌كشد.
هفته ديگر نيز عبدالله به سراغ قاسم آمد تا او را براي كار به خانه ببرد. اما از او خبري نبود. از فقرا و كساني كه در آنجا بودند، نشاني‌اش را گرفت و فهميد كه قاسم مريض است و در خرابه‌اي بستري است. عبدالله به راه افتاد و خود را به خرابه رساند. جوان را ديد كه در حال احتضار** است؛ كنار او نشست و منتظر شد. هنگامي كه قاسم چشم‌هايش را گشود، عبدالله خود را به او معرفي كرد. قاسم رو به عبدالله كرد و گفت: «چون مي‌دانم مرگ من فرا رسيده، خود را به تو مي‌شناسانم. بدان كه من قاسم مؤتمن پسر هارون‌الرشيدم و در حالي كه پشت به قصر پدر نموده براي حفظ دين و بندگي خدا به اينجا گريختم و اكنون آخرين ساعات عمر من است. وصيت‌هاي مرا گوش بده، و به آن عمل كن.
عبدالله كه چشمانش پر از اشك شده بود به وصاياي قاسم گوش مي‌داد.
اول آنكه قرآن مرا به كسي بده كه برايم قرآن بخواند و لباس‌هايم را به كسي بده كه برايم قبري تهيه كند. سپس قاسم انگشتري را از دست بيرون آورد و گفت اين انگشتري است كه پدرم هارون به دستم كرده، آن را بگير و به بغداد برو و روزهاي دوشنبه كه پدرم سواره از بازار عبور مي‌كند نزد وي برو و اين انگشتر را به او بده و بگو پسرت قاسم در آخرين لحظات عمر خود گفت: پدر، معلوم است تو قدرت جواب در روز حساب و قيامت را داري! پس اين انگشتر هم از آن خودت.»
هنوز وصيت قاسم تمام نشده بود كه ناگهان ساكت شد و در حالي كه چشم بر در خرابه دوخته بود، صدا زد: «سلام مولاي من، خوش آمديد، آقايي فرموديد،...»
عبدالله كه مات و متحير مانده بود، گفت: «جوان چه شده است تو به چه كسي سلام و خوشامد مي‌گويي؟» قاسم پاسخ داد: «عبدالله كناري برو و مؤدب بايست، اكنون مولايم علي‌بن ابي‌طالب به بالينم تشريف آورده‌اند.»

پي‌نوشت‌ه
ا:
*مقام و جايگاهي كه براي اداره جايي به كسي مي‌دهند.
** احتضار: جان دادن، مرگ



ماهنامه موعود شماره 66

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.