صفحه نخست arrow مقالات arrow گفتگو arrow بركت يك گوشه چشم مولا؛ گزارشي از مركز نشر معارف اسلامي در جهان
spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
بركت يك گوشه چشم مولا؛ گزارشي از مركز نشر معارف اسلامي در جهان چاپ پست الكترونيكي
۲۸ آذر ۱۳۸۵
 مركز نشر معارف اسلامي در جهان با تعداد اعضايي كمتر از انگشتان يك دست از طريق مكاتبه با 120 كشور جهان در ارتباط است و بدون وابستگي به هيچ نهاد و شخصيتي صرفاً با استفاده ازكمك‌هاي مردمي كه برايشان ارسال مي‌شود، كتاب‌هاي متنوع و متعدد اسلامي را به 48 زبان زنده دنيا براي متقاضيان ارسال مي‌كنند. مخاطبان اين مرکز اكثراً در قاره آفريقا و آمريكا هستند.
«... از شدت فقر تنها يك قرآن بين بستگان من وجود دارد كه خواندن آن را به نوبت انجام مي‌دهيم. لذا با شنيدن آوازه مؤسسه شما مبني بر ارسال كتب اسلامي و قرآن، به صورت رايگان، به وجد آمده با فروش كفش‌هاي خود! پول تمبر نامه را تهيه كرده و برايتان درخواست نامه‌اي را فرستادم...»

* * *
«من براي كمك هزينه تحصيلي به شهر «لاگوس» رفتم تا شغلي پيدا كنم و بتوانم هزينه خود و تحصيلاتم را تأمين كنم؛‌ در يكي از روزهاي تعطيلات به يك كتاب‌فروشي برخورد كردم كه در كنار مسجد مركزي شهر لاگوس كتاب‌هاي اسلامي عرضه مي‌كرد؛ در اين ميان كتابي از مركز اسلامي شما «مركز نشر معارف اسلامي در جهان» توجهم را به خود جلب كرد. كتاب‌هاي ديگري نيز از انتشارات مركز شما آنجا بود كه هم اينك اسمشان را به خاطر نمي‌آورم.

نخست ترديد كردم كه اين كتاب را بخرم يا خير؟ چون آن را به قيمت دو واحد پول نيجريه «نيره» قيمت‌گذاري كرده بودند؛ در حالي كه من آن روز فقط پانزده واحد پول نيجريه در اختيار داشتم؛ يا بايد خوراك مايحتاج روزمره خود را تأمين مي‌كردم و يا مي‌بايست اين كتاب را مي‌خريدم. در اين لحظات حساس و ترديدآلود مي‌كردم، گويي به من الهام شد كه اين كتاب را تهيه كن كه برايت مفيد خواهد بود، من هم به اين نداي غيبي پاسخ مثبت دادم. كتاب را با همه نيازي كه به پول داشتم خريدم و با خود به منزل بردم و به مطالعه آن مشغول شدم.

مطالب كتاب به قدري مرا مجذوب و تحت تأثير قرار داد كه لحظه‌اي آن را به كنار نگذاشتم و مرتب مطالعه مي‌كردم. فرداي آن روز مقداري پول از دوستم قرض گرفتم و با عجله به سمت كتاب‌فروشي رفتم تا بقيه كتب انتشاراتي مركز اسلامي شما را خريداري كنم اما با كمال تأسف وقتي به محل فروش كتاب‌ها مراجعه كردم، گفتند: تمام شده است! بسيار ناراحت و غمگين شدم؛ اما از سوي ديگر بسيار خوشحال و سرزنده بودم از اينكه همين يك كتاب وسيله هدايت من گرديد و مرا به راه راست و حقيقت سوق داد؛ من در بيست و نه ژوئن 1990 مسلمان شدم و مي‌توانم بگويم كه اين كتاب اسلامي سبب تحول عظيمي در من گرديد. به طوري كه با ايمان راسخي كه به خداي تعالي يافتم خود را در برابر سختي‌ها و مشكلات ثابت‌قدم و مستحكم مي‌بينم. آن گونه كه با اين روحيه قوي و ايمان استوار مي‌توانم در برابر هر گونه ناملايمات بايستم.

من هنوز در شگفتم كه در آن روز با وجود مشكلات مادي و ضروري بودن تهيه مايحتاج روزمره، اين چه نداي غيبي بود كه مرا واداشت تا كتاب ياد شده را بخرم و از آن بهره‌مند شوم...»
فلورنسو (نيجريه)

آنچه در بالا خوانديد گزيده‌اي از دو نامه‌اي بود كه به «مركز نشر معارف اسلامي در جهان» ارسال شده بود. محتواي تكان‌دهنده اين دو نامه و ده‌ها نامه ديگر كه در كتاب نگرشي بر عملكرد سي ساله مركز نشر معارف اسلامي در جهان و صحبت‌هايي كه در اين سو و آن سو مي‌شنيديم ما را بر آن داشت تا به دنبال تهيه گزارشي از فعاليت‌هاي اين مركز باشيم.

تلفني وقتي را براي گفت‌وگو هماهنگ كرديم و آدرس مركز را از همكاران مجموعه گرفتيم. در كوچه پس كوچه‌هاي قم و پشت حرم حضرت معصومه(س) و آن سوي پل آهنچي پرس‌پرسان به سر قرار رسيديم.

با توجه به عنوان «مركز نشر معارف اسلامي در جهان»‌ و اين كه شنيده بوديم مجموعه با بيش از 120 كشور جهان در ارتباط است گمان مي‌كرديم با ساختماني عظيم و مجلل ـ آن‌گونه كه رسم مؤسساتي است كه ادعاي تبليغ جهاني دارند ـ مواجه شويم ولي در نهايت ناباوري منزلي ساده و معمولي در يكي از كوچه‌هاي قديمي شهر قم كه اگر تابلوي كوچك مركز نبود احدي متوجه تفاوت اين منزل با ديگر منازل داخل كوچه نمي‌شد.

* * *
 
 
عکس: نادزدا كوركوا روزنامه‌نگار روس در گفتگو با «آيت الله سيد مجتبي موسوي لاري» 
 
 
يكشنبه 25 شهريور 1385
قم، انتظام 21
از طرف موسسه فرهنگي موعود راهي قم شديم. ساعت 5 بعد از ظهر سر قرار رسيديم. زنگ در مؤسسه را زديم و وارد شديم.

در بدو ورود وارد اتاقي شديم كه ده‌ها زونكن در قفسه‌هايي كه از كف تا سقف يكي از ديوارهاي اتاق را پوشانده بود. روي هر كدام از اين زونكن‌ها نام يك يا چند كشور ديده مي‌شد.

پس از هماهنگي به ساختمان جنبي مؤسسه كه منزل شخصي آيت‌الله سيد مجتبي موسوي لاري بود رفتيم.

اندكي بعد ايشان تشريف آورده و با رويي بسيار گشاده و آغوشي باز و مهربان از ما استقبال كردند. بعد از احوال‌پرسي و قدري صحبت‌هاي خودماني كمي از فعاليت‌هاي مؤسسه فرهنگي موعود در عرصه‌هاي مختلف براي ايشان گفتيم. البته به واسطه سابقه آشنايي ديرينه ايشان با موعود صحبت‌هاي ما خيلي مختصر بود.

از ايشان درخواست گفت‌وگو براي درج در مجله نموديم ولي به شدت استنكاف ورزيدند و هرچه اصرار كرديم و بهانه‌هاي مختلفي آورديم حتي اجازه عكس گرفتن را به ما ندادند. البته اميدواريم درج اين گزارش موجب ملال خاطرشان نشود و ما را حلال كنند.

كمي از وضعيت نشر و كتاب‌خواني در ايران گله كردند و از قول سفير ايران در يكي از كشورهاي بسيار فقير و عقب‌افتاده آفريقايي نقل كردند كه آن سفير گفته بود در آن كشور به رغم فقر اقتصادي شديدي كه مردم با آن دست به گريبان هستند با اين حال خيلي شديد اهل مطالعه‌اند؛ اين علاقه به مطالعه به قدري زياد است كه حتي روزي يك گدا و متكدي كنار خيابان را ديدم كه نشريه‌اي در دست داشت و آن را مطالعه مي‌كرد و تنها زماني كه يك نفر رد مي‌شد سرش را از نشريه بلند مي‌كرد و دستش را براي گدايي جلوي او مي‌گرفت!

باز تعريف مي‌كردند از بعضي از كشورهاي آسياي ميانه كه شايد جمعيت آنها به شش ميليون نفر نمي‌رسد ولي تيراژ كتاب‌ها در آنجا ميليوني است و گاه يك كتاب تا يكي دو ميليون نسخه هم چاپ مي‌شود. اما در ايران علي‌رغم حضور اين همه مؤلف و اين مقوله تنوع آثار... و باز هم از اين گله‌مند بودند چرا همواره ما راه حل مشكل كتاب‌خواني را فقط افزايش تعداد كتاب‌خانه‌هايي مي‌دانيم كه همسايه‌هاي آنها هم به درون آن نمي‌روند و هيچ توجه به آموزش و پرورش و تحولي كه نيازمند آن است نداريم.

آيت‌الله موسوي لاري روش تبليغ خود را چنين توصيف كرد كه ما بيشتر سراغ فطرت رفته و از كانال توحيد گفت‌وگو را شروع مي‌كنيم. متأسفانه در حوزه مهدويت، مطالبي كه با اين سبك نوشته شده باشند نداريم و فقط يك جزوه كوچكي از مرحوم شهيد صدر به اين سبك و سياق موجود است و ديگر هيچ.

بايد ما مطالبي بنويسيم كه سراغ فطرت افراد رفته و با استناد به علوم روزي باشد كه آنها قبول دارند و نه آيات و رواياتي چرا كه اين‌ها كه براي يك نامسلمان يا بي‌دين مفهومي ندارد. آيه و روايت مال مسلمان‌هاست و تا كسي مسمان نشده باشد كه نمي‌توان به اين‌ها استناد كرد.

ايشان از كساني انتقاد كردند كه تا مي‌خواهند راجع به حضرت مطلبي بنويسند فوري براي اثبات عمر مي‌گويند فلان گياه چقدر عمر كرد و بهمان حيوان و يا حتي انسان چقدر. آخر، طول عمر حضرت جنبه اعجازي دارد و زميني و عادي كردن آن اصلاً درست نيست و خلاف منظور الهي است. گويا عده‌اي هستند كه اصلاً دنبال اين هستند كه جريان را كاملاً عادي جلوه دهند.

گفتيم آمديم كه تا كمي ازخاطرات و تجربيات و درددل‌هاي شما را براي مخاطبان دلسوز مجله ضبط و نقد كنيم. مجدداً خيلي جدي‌تر از دفعات قبل اجازه ضبط ندادند ولي اين ماجراي عجيب را براي ما نقل كردند و گفتند:

«ايام پانزده خرداد سال 1342 براي عمل جراحي معده به آلمان رفته بودم البته اين عمل لغو و عبث بود و هيچ ثمره‌اي براي ما نداشت. در همان مدت امام موسي صدر هم به آنجا تشريف آورده بودند و بعد از آن هم بنا داشتند به مراكش بروند. آقاي محققي هم از طرف مرحوم آيت‌الله بروجردي مسئول دفتر اسلامي‌هامبورگ بود. آن دو بزرگوار هر دو قد رشيد و تنومندي داشتند و من جثه‌ام كوچك بود. تا آن زمان روحانيون كمي به اروپا رفته بودند و لذا اين لباس خيلي براي مردم آنجا شناخته شده نبود. وقتي ما سه نفر در خيابان راه مي‌رفتيم براي مردم خيلي جالب بود و مشغول تماشاي ما مي‌شدند.

پس از بازگشت به ايران خاطرات سفر به آلمان را طي چند مقاله براي درج در مجله «مكتب اسلام» كه تنها نشريه مذهبي آن زمان و پرتيراژترين مجله مذهبي حتي تا زمان فعلي است نوشتم. اين مجله چند صدهزار تيراژ داشت و مخاطبان آن لحظه‌شماري مي‌كردند كه شماره جديد آن چاپ شود و مطالب آن را مطالعه كنند.

مدتي كه از چاپ اين سلسله مقالات در آنجا گذشت، هرچند بيماري بسيار آزارم مي‌داد مجموعه مطالب را كنار هم گذاشتم و مقداري ديگر مطلب هم به آن افزودم و نامش را «اسلام و سيماي تمدن غرب» گذاشتم.

آيت‌الله مكارم شيرازي خيلي اظهار علاقه كردند كه پيش از چاپ آن را مطالعه كنند. از همين رو دست‌نوشته‌هاي خود را نزد ايشان بردم و چند روز بعد براي پس گرفتن آنها رفتم از مطالب اظهار خرسندي مي‌كردند و خوششان آمده بود. در آن زمان كه كپي و زيراكس نبود و آن نسخه تنها نسخه‌اي بود كه من داشتم.

در مسير برگشت ابتدا به يك ساعت‌سازي رفتم و كارم كه تمام شد، سمت محله و حسين‌آباد رفتم و در آنجا مقداري ميوه خريدم و به خانه برگشتم. وسط حياط منزل ناگهان متوجه شدم كه دست‌نوشته‌ها همراهم نيست.

بلافاصله برگشتم و از ساعت‌سازي و ميوه‌فروشي سراغ آنها را گرفتم خبر نداشتند. مطمئن شدم كه برگه‌ها را در تاكسي جا گذاشته‌ام. سراغ پليسي كه در شلوغ‌ترين و پرترددترين محله قم كشيك مي‌داد رفتم و ماجرا را براي او تعريف كردم و گفتم جلوي هر تاكسي‌اي را كه مي‌آيد بگير و بپرس آيا كاغذها را ديده يا نه؟ آن زمان تعداد تاكسي‌هاي قم خيلي كم بود.

با نااميدي تمام به منزل برگشتم و به شدت حالم بد شد. در اوج مريضي و آشفتگي‌ام ناگهان متوجه وجود مقدس حضرت بقيهالله(ع) شدم و عرضه داشتم كه اگر عنايت كنيد و اين كتاب پيدا شود حتماً آن را به شما تقديم خواهم كرد.

بعد از ظهر به هر زحمتي بود از منزل بيرون آمدم و سراغ پليس رفتم و باز به ساعت‌سازي و ميوه‌فروشي سر زدم ولي هيچ خبري از مطالب نبود كه نبود. با نااميدي تمام و تا حدي بي‌هدف شروع كردم به قدم زدن و پياده‌روي به اين اميد كه جايي افتاده باشد و آن را پيدا كنم. مدتي كه گذشت ناگهان به خودم آمدم و ديدم در محله‌اي هستم كه صبح اصلاً به آنجا نيامده بودم. فوري برگشتم و به خودم نهيب زدم كه آخر تو كه اينجا نيامده بودي بي‌خود در اينجا دنبال چه مي‌گردي؟

در مسير برگشت يك ميوه‌فروش دوره‌گرد را ديدم كه با چرخ‌دستي‌اش گوشه‌اي ايستاده بود. احساس كردم كه يك نفر به من مي‌گويد كه برو از او سراغ بگير شايد خبر داشته باشد. به خودم گفتم آخر من كه صبح اينجا نيامده بودم كه او خبر داشته باشد. ولي باز گويا مرا هل مي‌دادند كه حالا برو از او بپرس شايد ديده باشد.

با كلي عذرخواهي و معذرت براي فروشنده ماجرا را نقل كردم و از او پرسيدم كه آيا خبري دارد يا نه؟ در نهايت ناباوري ديدم كه يكي از صندوق‌هاي ميوه را برداشت و نوشته‌ها را بدون روزنامه‌ها و برگه‌هايي كه به دورش پيچيده بودم درآورد و گفت: همين‌هاست؟ ديدم كه تمام مطالبم هست و عجيب بود كه حتي يك برگه از آنها را به جاي پاكت به مشتري‌هايش نداده بود. آخر آن زمان كه پلاستيك و پاكتي نبود. گفت: گوشه خيابان افتاده بود. من هم آنها را برداشتم.

همانند صبح ولي اين دفعه از شدت خوشحالي دوباره به شدت حالم بد شد و گوشه‌اي افتادم. بعد از آن بلافاصله پيگير چاپ كتاب شدم و وقتي چاپ شد در ابتداي آن نوشتم: تقديم به پيشگاه مقدس آقا امام زمان(ع)

مدتي از چاپ كتاب گذشته بود كه ديدم شخصي با واسطه از انگليس پيغام آورده كه من حاضرم اين كتاب را بدون هيچ هزينه‌اي به زبان انگليسي برگردانم و اجازه‌اش را از مؤلف برايم بگيريد. كتاب به زبان انگليسي چاپ شد و اندكي بعد يك محقق آلماني كه متن انگليسي را خوانده بود مشابه آن پيغام را براي ما فرستاد و پس از او يك ژاپني و پس از او هم يك اسپانيايي و... تا جايي كه الآن به بيش از 17 زبان زنده دنيا ترجمه شده و تنها در انگليس به چاپ بيست‌وسوم رسيده است. و اين‌ها همه‌اش از عنايت حضرت بوده است.»

مركز نشر معارف اسلامي در جهان با تعداد اعضايي كمتر از انگشتان يك دست از طريق مكاتبه با 120 كشور جهان در ارتباط است و بدون وابستگي به هيچ نهاد و شخصيتي صرفاً با استفاده ازكمك‌هاي مردمي كه برايشان ارسال مي‌شود، كتاب‌هاي متنوع و متعدد اسلامي را به 48 زبان زنده دنيا براي متقاضيان ارسال مي‌كنند. مخاطبان اكثراً در قاره آفريقا و آمريكا هستند.

خسته نباشيد و دست مريزاد خدمت ايشان، دو فرزند بزرگوار و تنها كارمند نيمه‌وقتشان عرض كرده و از خداوند متعال توفيق روزافزونشان را خواستاريم.

ماهنامه موعود شماره 69
گزارش: محمود مطهري‌نيا
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.