spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
غريب عاشق چاپ پست الكترونيكي
۲۷ آبان ۱۳۸۵
امام رضاتازه از راه رسيده بود. راه زيادي را براي زيارت مولايش طي كرده بود اما شوق زيارت خستگي را از تن و جانش ربوده بود. با خود انديشيد كه براي استراحت و تجديد غسل و وضو به مسافر خانه اي برود. دست در خور جينش برد كه متوجه شد همه ي پولش مفقود شده است. رنگ از رخش پريد ." حالا در اين شهر غريب چه كنم .يا غريب الغربا خودت به فريادم برس". آشفته و پريشان با مولايش نجوا ميكرد تا به صحن مطهر آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رسيد
 چشمش كه به گنبد طلايي مولا خورد تمام غصه هايش را فراموش كرد . براي لحظه اي همان جا ايستاد و غرق در آن همه ، شكوه با چشماني گريان سراسر وجودش از عشق و ايمان لبريز شد. تلا لو آن نور عظيم كه در دل شب در ميانه آسمان توجه هر عاشقي را به خود جلب ميكرد در  اشكهاي  سيد يونس درخشيد . احساس رضايت ميكرد . با خود مي انديشيد كه سختي راه از آذربايجان تا به آنجا چه پاداش عظيمي براي او داشته است . آهسته قدم بر مي داشت. ديدگانش هنوز بر آن نور عظيم خيره مانده بود. در دلش به زمين و زمينيان به خاطر حضور در آن بهشت زميني فخر ميفروخت. با وزش هر نسيمي بر روي گونه هايش خنكاي حضور اشك هايش را احساس ميكرد.از در بزگ و با شكوهي عبور كرد و ذكر گويان وارد حرم شد .اذن دخول خواند وبعد از انجام اعمال سر بلند كرد . با تمام وجود مولايش را خواند.و از او ياري طلبيد ."مولاي من! ميدانيد كه پول من رفته و در اين ديار نا آشنا ، نه راهي دارم و نه ميتوانم گدايي كنم وجز به شما به ديگري نخواهم گفت."بعد از زيارت به مسافر خانه اي رفت . از شدت خستگي سفر به خواب فرو رفت .در عالم رؤيا ديد كه حضرت فرمود:"سيد يونس ! بامداد فردا ، هنگام طلوع فجر برو در بست پايين خيابان و زير غرفه ي نقاره خانه، بايست، اولين كسي كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكلت را حل كند."سيد يونس با حالي عجيب از خواب برخواست . در دلش شادي موج مي زد . دانه هاي درشت عرق را از پيشاني اش پاك كرد . حال خوشي داشت.  برخواست و وضو گرفت. به آسمان نگاه كرد . بعد نگاه پر از شادي و تشكرش را به گنبد نوراني مولا دوخت. هنوز فجر نشده بود . به سمت حرم مطهر به راه افتاد. صداي مناجات پيش از اذان صبح فضاي پر از نور را ملكوتي تر ساخته بود .پس از زيارت وپيش از طلوع فجربه همان نقطه اي كه در خواب ديده بود و مولا به او دستور داده بود ، رفت. به هر سويي چشم دوخت  تا نفر اول را بنگرد و راز دل خويش را با او بگويد . اما به ناگاه كسي را ديد كه نمي توانست باور كند كه او هماني است كه مولا فرموده بود . زيرا او " آقا تقي  آذر شهري " بود . كسي كه در شهر سيد يونس عده اي از بد گويان به او لقب " تقي بي نماز" را داده بودند.سيد يونس با خود انديشيد: " آيا مشكل خود را به او بگويم ؟ با اينكه در وطن، متهم به بي نمازي است ، چرا كه در صف نماز گذاران  رسمي و حرفه اي نمي نشيند."سيد يونس در دو راهي عجيبي گرفتار شده بود . بسيار با خود كلنجار رفت اما نتوانست به آقا تقي چيزي بگويد.به سمت حرم باز گشت در حالي كه دلي پر از اندوه داشت و مشكلش هنوز حل نشده بود .     با دلي لبريز از اندوه و اميد ، پس از خواندن زيارت نامه، رو كرد به سمت ضريح مطهر . صداي هم همه ي مردم در فضا موج ميزد . بوي عطر و گلاب همه جا را فرا گرفته بود. چشم همه ي زائران، غوطه ور در اشك شوق و عشق ، اميد وارانه  به نقطه اي خيره شده بود . به ضريح چهار گوشي كه گويي از آنجا،  انوار اميد و رحمت، بر سر همه ي عاشقان ميباريد..سيد يونس با اشك و تضرع از مولا ياري مي طلبيد.  صداي نجوا گونه ي سيد يونس در ميان هم همه ي زائران گم ميشد وبه ساير صدا ها مي پيوست.روز را با افكاري مغشوش و دلي پر از اندوه به شب رسانده بود. آسمان تاريك بود و مهتاب در بستر آسمان ، در زير ابر ها پنهان مانده بود و تنها هاله اي از آن به چشم مي خورد. سيد يونس تن خسته و رنجورش را با دنيايي از افكار مبهم و گنگ بر روي تخت مسافر خانه رها كرد و...  بار ديگر همان خواب را ديد . با هول و اضطراب از خواب برخواست . نفس نفس مي زد . جرعه اي آب نوشيد . به طرف پنجره ي مسافر خانه رفت و ديدگان باراني اش را به گنبد طلايي آقا امام رضا(ع) دوخت.  همانند شب گذشته به همان جا رفت اما باز هم اولين نفر ، آقا تقي بود. وسيد يونس باز هم نتوانست با او صحبت كند .آن شب نيز به خانه آمد در حالي در سينه اش دردي عظيم حس مي كرد. از خواب برخاست . باز هم همان خواب و همان دستور از جانب مولا به او داده شده بود. با دستار سفيدش عرق روي پيشانيش را پاك كردو باخود انديشيد: " بي ترديد در اين خواب هاي سه گانه رازي است."وضو گرفت و به راه افتاد . هنوز تا طلوع فجر زمان زيادي مانده بود. محكم و پر اميد قدم بر مي داشت . سيد يونس تصميم خود را گرفته بود و با خود مي انديشيد كه به اولين نفري كه مي بيند، رازش را بگويد حتي اگر باز هم آقا تقي آذر شهري باشد. درست بود آري باز هم او  اولين نفري بود كه سيد يونس در آنجا ديد .جلو رفت و سلام كرد . آقا تقي پس از سلام و احوال پرسي سيد يونس را مورد دلجويي قرار دادوپرسيد: " اينك سه روز است كه شما را در اينجا مي نگرم، كاري داريد؟ "سيد يونس ابتدا كمي من من كرد اما بعد با ياد آوري خواب هاي سه گانه اش ،جريان مفقود شدن پول را به او گفت و آقا تقي نيز علاوه بر خرج توقف يك ماهه در مشهد، پول تهيه ي سوغات را نيز به سيد يونس داد وگفت:" بعد از يك ماه قرار ما در فلان روز و فلان ساعت، آخر بازار سر شور در ميدان سر شور باش  تا ترتيب رفتن تو به شهرت را بدهم ."سيد يونس از او تشكر كرد وبه سمت حرم مطهر  آمد.  با چشماني تر شده ازاشك شوق و سپاس رو كرد  به سمت گنبد آقا امام رضا(ع) ،دستهايش را رو به آسمان گرفت . با صدايي لبريز از عشق كه از اعماق سينه اش بيرون مي آمد گفت:" يا علي ابن موسي الرضا" وقطرات شبنم گونه ي اشك، راه را براي سيل اشك باز كردند.يك ماه گذشت . يك ماه به ياد ماندني براي سيد يونس . يك ماه پراز صداي مناجات هاي سحر ، پر از عطر گلاب ، پر از هم همه ي زائران و پر از  چشم هاي خيس و پر اميدو حالا روز آخر بود و نوبت خواندن زيارت وداع . سيد يونس با خود مي انديشيد كه بي ترديد سخت ترين لحظه ي عمرش همين لحظه است. بغضي سر بسته ،همچون ماري در گلويش چنبره زده بود.خدا حافظي از مولا و رفتن از مشهد برايش مانند دل بريدن از بهشت و باز گشت در ميان جهنمي د نيايي بود. با دلي لبريز از غصه و چشماني باراني قدم بر ميداشت . با هر قدم بي تاب تر ميشد و باز ميگشت به پشت سر نگاهي مي افكند . با ديدن گنبد طلايي دلش آرام و قرار مي گرفت اما راه او راه باز گشت بود و بايد از آنجا ميرفت . در آخرين نگاه ودر قطرات اشكش  حرف هايش را با مولايش خلاصه كردو دلش را در ميان كبوتر هاي حرم به جا گذاشت و رفت. به مسافر خانه آمدو خورجين و سوغاتي ها را بر داشت و در ساعت مقرر ، به مكاني رفت كه يك ماه قبل با آقا تقي قرارگذاشته بود .درست سر ساعت بود كه آقا تقي آمد.پس از سلام و احوال پرسي به او گفت : " آماده ي رفتن هستي ، سيد يونس؟"سيد يونس كنجكاوانه پاسخ مثبت داد. آقاتقي گفت:" بسيار خوب ، بيا ! بيا ! نزديكتر."سيد يونس جلوتر رفت . آقا تقي گفت:" خودت به همراه بار و خورجين و هر چه داري بر دوشم بنشين." سيد يونس نگاه متعجب اش را به چشمان آقا تقي دوخت و گفت: " مگر ممكن است ؟" و آقا تقي با نگاه مهربانش قاطعانه پاسخ داد:" آري! " چه نگاه گيرايي داشت اين مرد كه چنين با گفتن كلمه اي تمام ترس و ترديد را از دل سيد يونس ربود. سيد يونس همچون مريدي  ،همان كاري را كرد كه آقا تقي از او خواسته بود.زمان بسيار كوتاهي گذشت . سيد يونس به خوبي مي فهميد كه زمان در گذر عالم معناست كه چنين كوتاه به نظر آمده . آري زمين گويي در زير پاهاي آقا تقي به حركت در آمده بود. سيد يونس فقط مي دانست اين مرد ،كه با گذر در عالم معنا او را به شهرش باز گردانده بود بي ترديد از دوستان خاص خدا و مورد عنايت امام عصر(ع) مي باشد. در دلش از قضاوت غلطي كه بر اساس حرف هاي بد گويان و نا آگاهان در مورد اين مرد خدا كرده  بود ، سخت شرمنده و پشيمان بود . آري ، زمان زيادي نگذشته بود كه خود را در صحن خانه اش ، در آذر شهر ديد. دقت كرد و ديد آري خانه ي اوست و دخترش در حال پختن غذاست.آقا تقي ميخواست برگردد،سيد يونس با چشماني اشك  آلود جلو رفت و دامانش را گرفت و با صدايي لرزان كه شرمندگي در آن موج ميزد ، گفت:" به خدا سوگند ! تو را رها نمي كنم. در شهر ما به تو اتهام بي نمازي و لا مذهبي زده اند و اينك بر من آشكار شد كه تو از دوستان خاص خدايي، چگونه به اين مقام والا دست يافته ؟. نماز هايت را كجا ميخواني؟"آقا تقي با همان نگاه مهربان و زيبا ، دستهاي سيد يونس را فشردوگفت:" دوست عزيز ! چرا تفتيش مي كني؟"سيد يونس دستهايش  را رها نكرد و چشمان ملتمسش را به صورت نوراني و پر مهر آقاتقي دوخت و او را باز سوگند داد وبه جدش قسم داد تا رازش را با او بگويدو آقا تقي آذر شهري ، اين مرد پاك و يار حضرت صاحب الزمان،پس از آن از سيد يونس تعهد گرفت كه تا زنده است راز او را برملا نكند و سيد يونس نيز به او قول داد. آقا تقي سر را به زير افكند و لحظه اي سكوت كرد و سپس نگاه مهربانش را به صورت سيد يونس دوخت و گفت: " سيد يونس ! من در پرتو ايمان ، خود سازي ، تقوا ، عشق به اهل بيت  و خدمت به خوبان و محرو مان ، به ويژه با ارادت به امام عصر "عج" مورد عنايت قرار گرفته ام و نمازهاي خويش را هر كجا باشم با طي الرض در خدمت او و به امامت آن حضرت ميخوانم."آقا تقي رفت و چشمان خيس سيد يونس او را بدرقه كرد . حرف هاي آقا تقي دل سيد يونس را لرزند ، زماني كه آقا تقي از مولاي غايب سخن گفت . وسيد يونس با دلي لبريز از حسرت و آرزو به حال اين مرد خدا غبطه خورد . مردي كه مردم او را بي نماز مي دانستند حال آنكه او لايق آن بود كه نمازش را به امامت امام زمانش بخواند و اين رازي بود كه سيد يونس سال ها در سينه اش نگاه داشت.
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز                                   
ور نه در عالم رندي خبري نيست كه نيست.

"بر گرفته از: كرامات الصالحين "

طاهره رفعت                                                    

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.