spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
عنايتي از غربت چاپ پست الكترونيكي
۰۴ شهريور ۱۳۸۵
روي صندلي راحتي‌اش توي بالكن تكيه داد. از اين اخلاق‌ها نداشت كه شب در بالكن بنشيند و كوچه و خيابان را تماشا كند. شايد هم وقت اين كارها را نداشت. اما هرچه بود آن شب با شب‌هاي ديگر كمي فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل هميشه، شبي بدون مهتاب و خيابان‌هايي خو گرفته با روزهايي پر رفت‌وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب‌هايي ساكت و خواب‌آور... سيگاري روشن كرد و گوشة لبش گذاشت و در حالي كه دستانش را پشت سر به هم قلاب كرده بود به روزهاي پيش فكر كرد... بيمارستان آن روز هم مثل روزهاي قبل شلوغ بود. اما با اين وجود توانست، ماشينش را در پاركينگ بيمارستان پارك كند، دسته‌گل را از صندلي جلويي برداشت. كراواتش را درست كرد و به طرف بخش كودكان بيمارستان هامبورگ، به راه افتاد... .

ـ روي صندلي راحتي‌اش توي بالكن تكيه داد. از اين اخلاق‌ها نداشت كه شب در بالكن بنشيند و كوچه و خيابان را تماشا كند. شايد هم وقت اين كارها را نداشت. اما هرچه بود آن شب با شب‌هاي ديگر كمي فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل هميشه، شبي بدون مهتاب و خيابان‌هايي خو گرفته با روزهايي پر رفت‌وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب‌هايي ساكت و خواب‌آور... سيگاري روشن كرد و گوشة لبش گذاشت و در حالي كه دستانش را پشت سر به هم قلاب كرده بود به روزهاي پيش فكر كرد... بيمارستان آن روز هم مثل روزهاي قبل شلوغ بود. اما با اين وجود توانست، ماشينش را در پاركينگ بيمارستان پارك كند، دسته‌گل را از صندلي جلويي برداشت. كراواتش را درست كرد و به طرف بخش كودكان بيمارستان هامبورگ، به راه افتاد... .

مدتي بعد، وقتي از اتاق دخترك بيرون آمد و خودش و دكتر بخش را از تيررس نگاه او دور ديد سؤالي كه ذهنش را مشغول كرده بود، را با دكتر در ميان گذاشت و پاسخ شنيد كه:
ـ اوه، آقاي شولدر! من عادت ندارم كه به بيمارانم اميدهاي واهي بدهم. اگرچه از لحاظ روان‌شناسي، نااميد كردن مستقيم هم كار درستي نيست، اما خب من يك پزشكم و قبل از هر چيز، بيمارم از من مي‌خواهد حقيقت را به او بگويم. و اما در مورد دختر شما، تنها راهي كه براي بهبودي نسبي او به نظر مي‌رسد، عمل است، البته با درصد خطر بسيار بالا و...
آقاي شولدر، بار ديگر و بدون آنكه منتظر جواب باشد، پرسيد؛
ـ پس با اين صحبت‌ها، او نمي‌تواند، مثل گذشته‌اش، كاملاً سالم و تندرست شود؟ راه برود، بدود...
ـ خب البته، اضطراب، نگراني، و ناراحتي‌هاي روحي، هر يك به تنهايي مي‌تواند از عواملي باشد كه نتيجة مثبت عمل را كاهش مي‌دهد.
ـ آيا لازم است با يك روان‌شناس يا مشاوري صحبت كند؟
دكتر عينك را از چشم برداشت و با دستمال كوچكي، شيشه‌هايش را تميز مي‌كرد كه گفت:
ـ اوه، در اين چند روزي كه اينجا بستري بود. هم من و هم همكارانم، به قدر كافي با او صحبت كرديم. بايد به او حق داد. شكستگي استخوان پهلو، در عين حال كه خيلي دردناك است، خيلي هم خطرناك است. او امروز مرخص مي‌شود. ضمن آنكه باز هم مي‌گويم، شما بايد با دخترتان صحبت كنيد...
آقاي شولدر، شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: من و همسرم براي اينكه كارمان را از دست ندهيم ناچاريم از صبح تا شب،‌ در يك شركت مددكاري اجتماعي مشغول باشيم.
دكتر كه به انتهاي سالن و به اتاق استراحت رسيده بود، در آستانة درب ايستاد و گفت:
ـ با اين حال صحبت نزديكان تأثير بيشتري دارد، به‌خصوص اوه... اسمش چي بود؟ آن خانم مسن كه روز ملاقات آمده بود، روسري داشت؟
آقاي شولدر، بي‌معطلي گفت: «بي‌بي»
ـ بله، از او بخواهيد كه با او صحبت كند. دختر شما فكر مي‌كند كه از زير عمل جان سالم به در نمي‌برد و خب، تحمل شكستگي و درد، برايش بهتر از مردن است و اين طبيعي است.
ياد بي‌بي افتاد. پكي به سيگار زد و از جا برخاست و در حالي كه صندلي راحتي‌اش همچنان به جلو و عقب حركت مي‌كرد، آقاي شولدر از بالكن به اتاق خواب برگشت. خانم شولدر مثل هميشه، زودتر از بقيه، خواب بود. به ساعت روي ميز كنار آباژور، خيره شد. تازه سر شب بود... ته‌سيگارش را به زيرسيگاري سپرد و براي صحبت با بي‌بي، آرام از اتاق بيرون آمد. از پله‌هايي كه به اتاق دختر و پسرش منتهي مي‌شد، گذشت. كمي آن طرف‌تر از پله‌ها، در سالن، شعاع كمرنگي از چراغ آشپزخانه، دايرة كوچكي را به داخل سالن، وارد كرده بود. از تاريكي و سكوت وحشت‌آور خانه، گذشت و خود را به آشپزخانه رساند. بي‌بي مثل هميشه، با پيراهني ساده و بلند، اما تميز و روسري‌اي كه تا وقت خواب از سر برنمي‌داشت، مشغول كار بود. چهره‌اش آرام و صبور به نظر مي‌آمد.
ـ خسته نباشي بي‌بي!
ـ شير آب را بست و بند پيش‌بند را از كمر باز مي‌كرد كه گفت: «متشكرم آقا...»
آقاي شولدر صندلي را از زير ميز بيرون كشيد و نشست:
ـ آمدم بپرسم، چه خبر؟ باهاش صحبت كردي؟
ـ بله، اما خب، سارا جوابي نداد كه شما را خوشحال كند. و مشغول خشك كردن ظرف‌هاي شسته شده، شد.
ـ اين چه حرفي است. همه مي‌دانيم، تو خودت هم مي‌داني كه سارا تو را خيلي دوست دارد. پس تو بايد يك كاري براي سلامتي او بكني، اين‌طور نيست؟
ـ آقا! من هم سارا را مثل دختر خودم دوست دارم و حاضرم براي خوب شدن او هر كاري بكنم. اما شما از من مي‌خواهيد او را به كاري وادار كنم كه از آن وحشت دارد. او حتي حاضر نيست در اين‌باره حرفي بشنود چه برسد به اين‌كه خودش را زير تيغ جراحي قرار بدهد.
ـ بسيار خب، اما با اين وجود باز هم سعي خودت را بكن.
بي‌بي كه هميشه از نگاه كردن در چشم‌هاي آقاي شولدر دوري مي‌كرد، حال نيم‌نگاهي به او انداخت و گفت:
ـ او به من گفته است، حاضر نيست عمل كند، حتي اگر ذره ذره با خوردن دارو، آب بشود، و خانه‌نشيني را تجربه كند... اما، آقا! من براي خوب شدن او خيلي دعا مي‌كنم. خداوند اگر بخواهد مي‌تواند، او را شفا بدهد... بدون اينكه او را مجبور به عمل كند.»
آقاي شولدر، دستي به صليبي كه به گردنش آويزان بود، كشيد، آن را بوسيد. فكر كرد تا بي‌بي كه داشت بسته‌هاي رنگارنگ قرص‌ها و شيشة شربت را درون سبدي كوچك مي‌گذاشت و مي‌خواست به اتاق سارا ببرد،‌ همراه شود. اما بعد پشيمان شد. شايد اگر وقتي ديگر تنها، سراغ او مي‌رفت و باز هم با او صحبت كند، بهتر باشد. پس از آشپزخانه بيرون آمد. نگاهي به بالاي پله‌ها انداخت و وارد اتاق خواب خودش شد. بي‌بي اما، از پله‌ها بالا رفت. پشت درب اتاق كه رسيد، تلنگري به در زد و به دنبال آن صداي ضعيفي شنيدكه او را به داخل دعوت مي‌كرد. درب به نرمي باز شد. اتاق كاملاً تاريك بود. برق را كه روشن كرد، ابروهاي سارا در هم كشيده شد:
ـ اوه، بي‌بي، اين چه كاري است كه كردي، لطفاً چراغ‌ها را خاموش كن.
ـ چرا لحاف را روي سرت كشيدي. داروهايت را آوردم.
ـ نور چراغ زياد است. اذيتم مي‌كند.
بي‌بي چراغ مطالعة كوچكي كه روي ميز گوشة اتاق سارا بود را روشن و به دنبال آن لامپ را خاموش كرد. روي صندلي كنار تخت نشست، پيمانة كوچك را لبريز شربت كرد و در دهان سارا كه با چشمان آبي، اما گود افتاده و كم‌سو به پيمانه خيره مانده بود، خالي كرد. شربت تلخ، وجود اندوهناكش را گس و بدمزه كرد. و وقتي جرعه‌اي آب نوشيد، درد موزيانه، ريشه دوانيد و به همة تارو پودش، نقش زد. دستش را به پهلو گرفت و سعي كرد تا خودش را بالا بكشد. بي‌بي بالشتك كوچكي را زير بالشت سارا گذاشت، تا كمي راحت‌تر تكيه دهد...
همه جا تاريك بود و او تنها مي‌توانست با كمك پرتوهاي نوري كه از چراغ خواب، روي صورت سارا تابانيده مي‌شد، او را ببيند. كم‌ سن و سال بود، اما چهرة رنجور و خسته‌اش او را بيشتر نشان مي‌داد. گويا اين هفته، يك سال برايش گذشته بود، دلش سوخت و وقتي داشت قرص‌هاي ريز و درشت و رنگارنگ را از بسته‌هايش درمي‌آورد گفت:
ـ سارا جان! فكرهايت را كردي، تصميمت عوض نشده، نمي‌خواهي بيشتر فكر كني. آخر تا كي مي‌خواهي همين‌طور خودت را در اتاق زنداني كني.
سارا قرص‌ها را در دهان مي‌گذاشت و به دنبال هر يك جرعه‌اي آب، اما حوصلة جواب نداشت. سؤال تكراري بود كه بارها و بارها از او و پدر و مادرش شنيده بود. و مي‌دانست بعد از اين سؤال، حرف عمل پيش كشيده خواهد شد. بي‌بي، دست بر ميان موهاي طلايي سارا و ادامه داد،‌ هم من و هم پدر و مادرت، خير و صلاح تو را مي‌خواهيم. فقط به مرگ فكر مي‌كني، در حالي كه شايد هيچ اتفاق بدي نيفتد و اين جراحي هم، مثل هزاران عمل معجزه‌آساي ديگري باشد كه روزانه بارها و بارها در بيمارستان‌هاي آلمان و يا هرجاي ديگر جهان انجام مي‌شود. تو روز به روز ضعيف‌تر مي‌شوي و آسان نيست كه بتواني اين درد را تحمل كني...
ـ اوه، بي‌بي، شما هم كه داريد مثل بقيه حرف مي‌زنيد. مثل مادرم كه حتي حالا كه مريضم و دچار شكستگي استخوان پهلو شده‌ام هم، كارش را تعطيل نمي‌كند و تنها برايم دارو مي‌خرد. از اداره‌اش زنگ مي‌زند و وعده و وعيد مي‌دهد كه اگر با عمل موافقت كنم برايم يك رايانة شخصي مثل مال ديويد مي‌خرد.
ـ خب، كارش را براي چه چيزي بايد تعطيل كند. من مراقب تو هستم. او كسي بود كه درست پس از توسل و راز و نيازهاي من با جده‌ام، سررسيد.
بي‌بي، سر سارا را به سينه چسباند و ادامه داد:
ـ سال‌ها پيش وقتي، وقتي آن تصادف اتفاق افتاد ومن و همسرم را از هم جدا كرد و خودم را نيز بيهوش به بيمارستان رساندند. بعد از مدت زيادي كه از بستري شدنم در بيمارستان شهر ـ هامبورگ ـ گذشت. روزي خيلي دلتنگ شدم، بسيار گريه كردم. فكرش را بكن در لحظه‌اي همه چيزم را از دست داده بودم. برنامه‌هايي كه داشتيم... همسرم... همه و همه در آني از دست رفت و در غربت، تك و تنها و غريب در گوشة بيمارستان افتاده بودم. نمي‌دانستم چه كنم. نه توان مالي و نه روي برگشتن به ايران را داشتم و نه قدرت ماندن و ادامه دادن. تا آنكه متوسل شدم به كسي كه هميشه در ذهن و ياد و خاطره، همراه من بود. بي‌بي، بعد از مكث كوتاهي ادامه داد: سارا جان! اين خيلي خوب و اميدبخش است كه آدمي فكر كند، كسي هست كه حرف‌هايش را مي‌شنود حتي اگر پاسخي نشوند، آدم را رها نمي‌كند... همان جا بود كه صدايش كردم و با او درددل كردم. با او كه در تقوا و پاكي و صداقت، ايمان،‌ دانش، بينش سرآمد و سرور همة زنان جهان است. از آغاز خلقت جهان تا حال و از اين پس تا پايان جهان كسي چون او نيامده و نخواهد آمد؛ دختر پيغمبر مسلمانان حضرت فاطمة زهرا(س). كسي كه افتخار مي‌كنم به اين كه از لحاظ اصالت و ريشه، نسل من به او منتهي مي‌شود. بي‌بي گفت و گفت و گفت... از اين كه حضرت فاطمه(س) روزي گرفتار افزون‌خواهي و دنياطلبي عده‌اي شد و سرانجام از گستاخي آن عده، دچار شكستگي پهلو شد، چنان كه طعم تلخ درد آن تاكنون و از اين پس، كام هر شيعه را مي‌سوزاند و خواهد سوزاند...
دل بي‌بي شكست، اشك در چشمانش حلقه زد و در نگاهش چنان صميميتي موج مي‌زد كه بي‌اختيار دستان خود را دور گردن بي‌بي حلقه زد و خود را در آغوش گرم و پرمحبتش رها كرد. كاري كه شايد از وقتي كمي بزرگ‌تر شده بود، با مادرش هم نكرده بود. احساس آرامش لذت‌بخشي پيدا كرد. بي‌بي با لحن مادرانه، ادامه داد:
ـ وقتي از جده‌ام، راه نجات خواستم و خداوند را به آبروي او سوگند دادم... ديري نپاييد كه خانم و آقايي به اتاقم آمدند. همان‌هايي كه مرا به بيمارستان رسانده بودند و در مدت بستري، چندين بار، جوياي احوالم شده بودند،‌ و آن خانم، نگران از اين كه مبادا بيمارستان را ترك كرده باشم. پيشنهاد جالبي به من داد.»
سارا سرش را از سينة بي‌بي جدا كرد و زل زد توي صورتش، مشتاقانه منتظر شنيدن ادامة ماجرا بود:
ـ آن خانم از من خواست تا به عنوان پرستار دختر و پسر كوچكش، در خانه‌اش مشغول شوم. و آنها كساني نبودند، جز پدر و مادر تو...
لبخند كمرنگي روي لبان سارا نقش بست. شايد حالا، دليل آن همه علاقه به بي‌بي را مي‌فهميد. اينكه از وقتي خود را شناخت، وي در كنارش حضور داشت. و او چون عضوي، در خانة آنها زندگي مي‌كرد. عضوي با ظاهري كاملاً متفاوت از مادرش. و اعمال غريبي كه در طول شبانه‌روز انجام مي‌داد. كارهايي كه مادرش به او گفته بود، نبايد دربارة آنها از بي‌بي سؤال كند. او دين ديگري داشت. كه اين كارهاي ناآشنا كه در ساعاتي خاص دست و رويش را كاملاً مي‌شست و به اتاق مي‌رفت و كارهايي به اسم نماز مي‌خواند، و پس از بيرون آمدن از اتاق، آرامشي در وجودش موج مي‌زد. همه و همه به دين او مربوط مي‌شد. مادرش گفته بود چيزي شبيه به كليسا رفتن ما، شبيه دعاي قبل از غذا... و اما امشب او براي اولين بار، توسل پيدا كردن را از زبان بي‌بي شنيده بود. خواست چيزي بگويد، اما درد، ذره ذرة وجود نازك و شكننده‌اش را در اختيار گرفت و وادارش كرد تا خود را از آغوش گرم و محبت‌آميز بي‌بي بيرون بكشد. سرش را روي بالش گذاشت و دراز كشيد. درد پهلو، تا مغز استخوانش را هم مي‌سوزاند. قطره‌هاي زلال اشك در چشمانش متولد مي‌شد.
ـ اوه بي‌بي، كاش من هم مثل تو با خوشحالي از بيمارستان مرخص مي‌شدم. كاش آن روز در مدرسه، آن اتفاق نمي‌افتاد. كاش آن روز به مدرسه نمي‌رفتم. آن پله‌‌هاي لعنتي... پله‌هايي كه هيچ وقت مرا به حياط مدرسه نرساند... اوه بي‌بي، از همه چيز متنفرم از آن مدرسة لعنتي بدم مي‌آيد...
اشك‌هاي داغ، بغض دل دخترك را روي صورتش پهن مي‌كرد و بي‌بي در آن هياهو نمي‌دانست چه بايد بكند؟
ـ آرام باش، حالا كه چيزي نشده خوب مي‌شوي، هميشه كه اين‌طور نمي‌ماني، ...
ـ بس است بي‌بي، تو نمي‌خواهد دلداري بدهي. من هرروزة روز با اين درد، نفس‌گير، دارم آب مي‌شوم از اين دنيا، هيچي نفهميدم... اين درد كه لحظه‌اي راحتم نمي‌گذارد. سرانجام مرا مي‌كشد.
آه يا عيسي مسيح، كاش دكتر مجربي پيدا مي‌شد كه بتواند مرا از اين پهلوي شكسته خلاص كند... بي‌بي خسته شدم... هر حركتي كه مي‌كنم، درد مانند جرقه‌هاي آتش، از سر تا نوك پاهايم را در خود مي‌گيرد... نفسم بند مي‌آيد. قلبم فشرده مي‌شود... لبان بي‌بي، بوسه را بي‌وقفه نثار صورت خيس اشك سارا مي‌كرد...
اولين بار بود كه او را اين همه گريان و دل‌شكسته مي‌ديد، حتي آن روز كه از پله‌هاي مدرسه، ليز خورده بود، اين قدر بي‌تابي نكرده بود... و با خود فكر كرد بعضي وقت‌ها، هيچ راهي جز گريه باقي نمي‌ماند و آرامش‌بخش‌تر از آن وجود ندارد يا پيدا نمي‌كند.
ـ اين قدر خودت را اذيت نكن، عزيز دلم... مي‌بريمت پيش يك دكتر... مي‌بريمت لندن... هان...
سارا كه از زور گريه، بريده بريده حرف مي‌زد، گفت:
ـ يعني مي‌شود... آره... تازه من حاضرم همة پس‌اندازم يعني همان 12 ميليون دلار را، كه توي بانك دارم را به اضافه 8 ميليون هم از پدر و ديويد قرض بگيرم، با پول بيشتر حتماً دكتري پيدا مي‌شود كه مرا خوب بكند مگر نه...؟
در آن هنگام فكري مثل برق در ذهنش روشن شد. بي‌اختيار صورت معصومانه و اشك‌آلود او را در ميان دستانش گرفت و با لحني اميدوارانه گفت:
ـ من يك دكتر خوب سراغ دارم. او تو را خوب مي‌كند...
سارا با لباني ميان خنده و گريه، شگفت‌زده پرسيد:
ـ راست مي‌گويي بي‌بي؟ يعني 20 ميليون دلار برايش كم نيست؟...
بي‌بي كه اشك از چشمانش فرو مي‌چكيد ادامه داد:
ـ نه... سارا جان، منظورم آنچه تو فكر مي‌كني نيست. دكتري كه من سراغ دارم از تو هيچ پولي دريافت نمي‌كند...
اما خيلي زود دچار ترديد شد... آيا بايد نظرش را مي‌گفت، اگر او مخالفت يا مسخره كند چه؟ اگر خانم و آقاي شولدر، موضوع را به حساب ديگري مي‌گذاشتند چه، خواست حرفي نزند، اما وقتي نگاه كنجكاوانة سارا، را ديد كه به دهانش چشم دوخته، ديگر نتوانست تحمل كند پس ادامه داد:
ـ مي‌داني سارا جان! من براي تو از بانويي صحبت كردم كه در مهرباني و خوبي و پرهيزگاري و نزديكي به خداوند نمونه است، حال مي‌خواهم به تو پيشنهاد كنم كه او را با همة وجود صدا كني و مطمئن باشي كه صدايت را مي‌شنود و از بيماريت آگاه است و اگر كه بخواهد به اذن خداوند قادر به درمان تو و به زبان خود ما،‌ قادر به شفاي توست... پس او را با همان نامي صدا كن كه تو در بستر بيماري به او شباهت داري؟ بگو يا فاطمة پهلو شكسته... بگو جانم... بگو يا فاطمة پهلو شكسته!...
بي‌بي ساكت شد. دلش مي‌خواست او هم يك دل سير گريه كند. به خاطر همة چيزهايي كه بهانة خوبي براي گريستن بودند و او موقعيت آن را نداشت. و چشم‌هاي سارا نيز مثل چشمان بي‌بي، ميزبان اشك‌هايي بود كه بي‌وقفه متولد مي‌شوند. در دلش شاخه‌هاي اميد جوانه زده بود... دستانش را به آسمان بالا برد. لبان لرزانش را از هم گشود و بدون توجه به حضور بي‌بي و با صداي گرفته‌اي ناله زد كه يا فاطمة پهلو شكسته به دادم برس، اي كسي كه بي‌بي مي‌گويد خيلي مهربان هستي... اي كسي كه بي‌بي مي‌گويد تو نيز چون من با آنكه در سن جواني قرار داشتي اما به دليل شدت درد پهلو، براي برداشتن حتي يك قدم بايد ديوار را عصاي دست و تكيه‌گاه قدم‌هايت قرار مي‌دادي...
اوه، اي فاطمة پهلو شكسته، اي كه بي‌بي مي‌گويد تو حتي از لحاظ روحي هم در موقعيتي قرار داشتي كه قدر و بزرگي تو را نمي‌شناختند و علاوه بر آنكه پهلو،‌ بلكه دل تو را نيز شكستند و هم جسمي و روحي تو را رنجور كردند... به فرياد سارا برس...
بي‌بي با چشماني ورم كرده از شدت گريه از اتاق  بيرون آمد، درب را بست و از پله‌ها پايين مي‌آمد و تا به آشپزخانه برود كه صداي آقاي شولدر را شنيد كه پايين پله‌ها و در كنار اتاق خواب، نشسته و در حالي كه مي‌گريست، نرم و آهسته مي‌گفت:
ـ يا فاطمة پهلو شكسته دختركم را خوب كن!
شب به نيمه رسيده بود، هنوز هم از اتاق سارا، نواي ناله و ذكر يا فاطمه(س) به گوش مي‌رسيد. بي‌بي هم در آشپزخانه براي خود حال خوشي داشت. فضاي خانه براي اولين بار، نجواهاي اسرارآميزي را در خود، مشاهده مي‌كرد، گويا نورانيتي ملموس و دوست‌داشتني در همه جا پراكنده شده بود و عطر دل‌انگيز معنويت مشام جان را نوازش مي‌داد...
زمان ناگزير و خواب‌آلود از پي يكديگر مي‌گذشت تا آنكه صداي فرياد هيجان‌انگيزي سكوت خانه را برچيد.
ـ بي‌بي! پدر! مادر!... ديويد... بياييد... بياييد.
آقاي شولدر و به دنبال او بي‌بي و مادر كه خواب‌آلود و سراسيمه پله‌هاي چند تا يكي را از زير پا رد كرده بودند... هر يك خود را به اتاق سارا رساندند. سارا در حالي كه لبخند بر لب داشت همچنان مي‌گريست و همه خوب مي‌دانستند اشك‌هاي او با اشك‌هاي چند ساعت پيش كه وجودش را مي‌سوزاند و جاري مي‌شد كاملاً فرق دارد.
پس از جا برخاست و در دستان بي‌بي كه سمت او دراز شده بود تا سارا را در خود جاي دهد، قرار گرفت...
لبخند شادي بر لبان اهل خانه، نقش مي‌بست كه سارا گفت:
ـ ساعاتي نگذشته بود كه ناگهان ديدم نور خورشيد‌گونه،‌ اتاق تاريكم را روشن كرد، بانويي باهيبت و مجلله را در ميان آن نور ديدم كه به پهلوي من دستي كشيد، پس صداي مهربان و آرامش‌بخشي شنيدم كه گفت: خوب مي‌شوي!
ـ نمي‌دانستم بايد چه كنم يا چه بگويم، تنها با زحمت فراوان، از او پرسيدم، شما كه هستيد؟
ـ من همان كسي هستم كه الآن مرا مي‌خوانديد من فاطمة پهلو شكسته هستم.
ـ كسي چه مي‌دانست كه چندي بعد سارا و پدر و مادرش به بركت عنايت حضرت زهرا(س) به دين مبين اسلام مشرف مي‌شوند.

ماهنامه موعود شماره 65

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.