spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
امتحان خدا چاپ پست الكترونيكي
۰۴ شهريور ۱۳۸۵


 شیخ رجب علی نکو گویان ، سالها بعد به دلیل انتخاب شغل دوزندگی به «خياط» شهرت يافت. در سال 1262 هجري شمسي در تهران ديده به جهان گشود. پدرش، مشهدي باقر، پيشه‌ور بود٭ و ساية پرمهرش دوازده سال، رجب‌علي را آسوده داشت. با مرگ پدر، رجب‌علي دوازده ساله، كه از برادر و خواهر تني بي‌بهره بود، در غربتي سنگين و جان‌كاه گرفتار شد. سال‌هاي كودكي و نوجواني را چونان هم‌سالان خويش به فراگيري خواندن و نوشتن پرداخت و پس از آن، براي گذران زندگي، به كار خياطي روي آورد. نوجواني بيش نبود كه به شوق شنيدن موعظه‌ها و پندهاي انسان‌ساز اخلاقي، در حرم حضرت عبدالعظيم و مساجد شهر، پاي منبر سخنران‌ها مي‌نشست و خميره درون خويش را با نوشيدن آيات قرآن و روايات معصومان شكل مي‌بخشيد. تنهايي، تفكر و خودسازي، از او شخصيتي ساخت كه توانست در پرتلاطم‌ترين سال‌‌هاي آغاز جواني، قهرمانانه‌ترين حركت زندگي خود را، كه در تمام ساليان عمر پربركتش نقش داشت، آشكار سازد.
« در ايام جواني دختري رعنا و زيبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌اي خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجب‌علي! خدا مي‌تواند تو را امتحان كند.
بيا اين بار تو خدا را امتحان كن!
سپس به خدا عرضه داشتم:
خدايا! من اين گناه را براي تو ترك مي‌كنم، تو هم مرا براي خودت تربيت كن!»
آن‌گاه به سرعت از دام گناه مي‌گريزد و بي‌درنگ ديده باطن او روشن مي‌شود و آن‌چه را كه ديگران نمي‌ديدند و نمي‌شنيدند، مي‌بيند و مي‌شنود.2
همين پايداري جوان خياط در برابر خودنمايي‌هاي افسون‌گرانة دنيا بود كه روزنه‌هاي پردرخشش جهان معني را بر روي او گشود و از همين زمان بود كه لطف و محبت جاودان الهي بر وجود او پرتو افكند. از آن پس، هرگاه شيطانِ نفس به سراغش مي‌آمد و با دو صد جلوه به او رخ مي‌نمود، سراسر وجودش را خشم و غضب فرا مي‌گرفت، از خانه بيرون مي‌رفت. در هواي كوچه و خيابان قدمي چند مي‌زد و آن‌گاه كه خود را بر نفْس خويش چيره مي‌يافت، ساكت و آرام و خندان باز مي‌گشت و به كار مي‌پرداخت. دنيا چنان در چشمانش پست و خوار شده بود كه همواره از آن به دكان «پيرزنه» تعبير مي‌كرد و ديگران را از فرو غلتيدن در دام آن بازمي‌داشت و به پرهيزكاري و عبادت و بندگي خالصانه درگاه الهي فرا مي‌خواند.
جوان خياط با اين انديشه، نخستين گام‌ها را براي ورود به عرصة پرهياهوي زندگي، استوار برداشت و با نفْس‌كشي و قناعت كوشيد تا بهره‌هاي زيادتري نصيب خود سازد. رويكرد وي به امور معنوي، فرصت تفريح و گردش را از وي گرفته بود. اما اگر دوستانش او را براي رفتن به «امامزاده ابراهيم»، «امامزاده ابوالحسن» يا «بي‌بي شهربانو» دعوت مي‌كردند، با آنان همراه مي‌شد، و در آن‌جا به جز خواندن نماز و دعا كاري نداشت و در هر فرصتي كه مي‌يافت از فراخواندن به كارهاي نيك و بازداشتن از امور ناشايست، فرو نمي‌گذاشت.
يكي از دوستان او مي‌گويد: جمعي بوديم كه همراه رجب‌علي خياط به قصد دعا روانه كوه «بي‌بي شهربانو» شديم. نان و خياري گرفتيم و از كنار بساط خيارفروش، قدري نمك برداشتيم و بالا رفتيم. آنجا كه رسيديم، خياط گفت: «برخيزيد برويم پايين، كه ما را برگرداندند. مي‌گويند: اول پول نمك را بدهيد، بعد بياييد مناجات كنيد».
يك بار ديگر، همراه گروهي از دوستان، با ماشين به طرف امامزاده ابوالحسن روانه مي‌شود. مردم مي‌گويند: پل خراب است و راه بسته و نمي‌توانيد از رودخانه بگذريد. مي‌گويد: «برويم خدا كه هست». مي‌روند و معلوم مي‌شود پيش از رسيدن ايشان، جماعتي آمده‌اند و پل را درست كرده‌اند.
رفتار و سخناني چنين،‌ دوستان را بيش از پيش به سوي جوان خياط مي‌كشاند و آنان را با گوشه‌هايي ديگر از روحيات و اخلاق وي آشنا مي‌كند. اين‌گونه است كه جوان مكتب‌نرفته و استاد نديده،‌ مسئله‌آموز صد مدرس مي‌شود و با اين كه لباس روحاني ندارد، بلكه لباده٭٭ و عبايي مي‌پوشد و عرق‌چين بر سر مي‌گذارد، برازنده عنوان شيخ مي‌شود و از آن پس او را شيخ رجب‌علي مي‌خوانند.
شيخ مكتب نرفتة ما، با همان صفاي باطن و صميميت دوست‌داشتني خود به چنان باور و ايماني رسيد كه تا دم مرگ، لحظه‌اي از دعا و مناجات به درگاه الهي غافل نبود. داستان واپسين لحظات زندگاني او از زبان يكي از ياوران او، همچون لحظه لحظة زندگاني او خواندني و آموزنده است.
سرانجام، پس از هفتادونه سال بندگي و عبادت خداوند در اين دنياي گذرا، در روز دهم شهريور 1340 هجري شمسي، مرغ وجود شيخ از قفس تن پر مي‌كشد و شيخ به خاطره مي‌پيوندد.

وفات شيخ
هم‌نشينان او از وفات شيخ چنين گزارش مي‌دهند:
خواب ديدم كه دارند در مغازه‌هاي سمت غربي مسجد قزوين را مي‌بندند. پرسيدم: چرا؟ گفتند: آشيخ رجب‌علي خياط از دنيا رفته است.
نگران و پردلهره از خواب برخاستم. ساعت سة نيمه شب بود. خواب خود را رؤياي صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بي‌درنگ روانه منزل يكي از دوستان شدم. با شگفتي از دليل اين حضور بي‌موقع سؤال كرد. جريان رؤياي خود را تعريف كردم. ساعت پنج بود كه به طرف منزل شيخ راه افتادي. شيخ در را گشود، داخل شديم و در اتاق، همراه شيخ نشستيم و قدري صحبت كرديم. شيخ به پهلو خوابيد و گفت: چيزي بگوييد، شعري بخوانيد!
يكي خواند:
خوشتر از ايام عشق ايام نيست
صبح روز عاشقان را شام نيست
هنوز يك ساعت نگذشته بود كه حال شيخ را دگرگون يافتم و از شيخ خواستم كه برايش دكتر بياورم. فرمود: مختاريد، دكتر را آوردم و شيخ را معاينه كرد و رفتم نسخه را بگيرم. هنگامي كه برگشتم، ديدم شيخ را به اتاقي ديگر برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد٭٭٭ سفيدي روي پا انداخته است و با انگشتانش يكسره با شمد بازي مي‌كند. يك مرتبه حالتي پيدا شد و گويا در گوش او چيزي گفتند كه گفت: ان‌شاءالله. سپس فرمود: امروز چند شنبه است؟ دعاي امروز را بياوريد تا بخوانيم. هر سه نفر خوانديم. سپس فرمود: دست‌هايتان را سوي آسمان بلند كنيد و بگوييد: العفو، يا عظيم العفو،‌ العفو؛ يا كريم العفو؛ خدا مرا ببخشايد.
سپس من دنبال يكي ديگر از دوستان رفتم، كه معلوم شد قبل از رسيدن من به سوي منزل شيخ رفته است. وقتي برگشتم، مغرب بود و شيخ قالب تهي كرده بود. گويا همين كه دوست ديگرمان مي‌رسد، شيخ آغوش مي‌گشايد و او را در بغل مي‌كند و در دامان او جان به خدا مي‌سپارد.
پيكر پاك او با تجليل، از منزل تشييع مي‌شود و در صحن مزار «ابن‌بابويه» دفن مي‌گردد.
با درگذشت شيخ رجب‌علي خياطي، پروندة اعمال خدايي آن مرد باصفا بسته نمي‌شود، بلكه با ادامه راه او به وسيلة دانش‌آموختگان مكتب اخلاص و عشق به خدا، هر روز حسنات او افزوده مي‌گردد و درجاتش فزوني مي‌يابد.

بوي گل سرخ
در سفر به كاشان، شيخ مانند همه سفرهاي ديگر، نخست به قبرستان شهر رفت. همراهان شنيدند كه به حضرت اباعبدالله الحسين(ع) سلام مي‌دهد. جلوتر مي‌رود، مي‌گويد: بويي به مشام‌تان نمي‌رسد؟ بوي گل سرخ! و از مسئول قبرستان مي‌پرسد، امروز چه كسي را دفن كرده‌اند؟ وي همه را به طرف محل دفن كسي مي‌برد كه تازه به خاكش سپرده‌اند.
در آنجا همه آن گل را بو مي‌كنند. شيخ مي‌گويد: وقتي اين بنده خدا را در اين جا دفن كرده‌اند، وجود مقدس سيدالشهداء(ع) تشريف آورده‌اند اين جا، و به واسطة اين شخص، عذاب را از اهل قبرستان برداشته‌اند.

پنجره فولاد
در سفر به مشهد، هنگامي كه در صحن حرم مطهر امام رضا(ع) بود، جواني را مي‌بيند كه در كنار پنجرة فولاد با گريه و زاري، امام رضا(ع) را به حق مادرش قسم مي دهد و دعا مي‌كند و چيزي مي‌خواهد. شيخ به يكي از همراهان مي‌گويد: برو به جوان بگو درست شد!
جوان رفت.
از شيخ مي‌پرسند: جريان چه بود؟
مي‌گويد: اين جوان، خواهان ازدواج با كسي بود كه به او نمي‌دادند و متوسل به حضرت امام رضا روحي فداه شده است. حضرت فرمودند: درست شده است برود.

پي‌نوشت‌ها:
1. حكايت‌هايي از زندگي شيخ رجب‌علي خياط، به كوشش محمد محمدي ري‌شهري.
2. ظاهراً اين واقعه در سن 23 سالگي شيخ اتفاق افتاده باشد.
٭ صنعتگر.
٭٭ جامة گشاد و بلند كه روي قبا (لباس مردانة بلند) مي‌پوشند.
٭٭٭ پارچة نازك سفيد كه در تابستان روي خود مي‌اندازند.

ماهنامه موعود شماره 65
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.