spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
آن روز تابستان چاپ پست الكترونيكي
۰۸ مرداد ۱۳۸۵
واپسين روزهاي تابستان است. هنوز هُرم٭ گرما نشكسته، نيم‌روز كه مي‌شود بادي گرم چهره‌ات را آزار مي‌دهد. خسته از كاري طاقت‌فرسا در شهري شلوغ و ناآشنا، سراغ جايي را مي‌گيري كه دمي در آنجا بياسايي و غذايي بخوري. مغازة مرشد چلويي را نشانت مي‌دهند. وارد مغازه كه مي‌شوي، كارگران را مي‌بيني كه در تكاپوي پذيرايي از ميهمانان‌اند و مرشد را كه فرورفته در درياي ژرف و آرام انديشه‌هاي خود، نظاره‌گر آمد وشد كساني است كه همچون تو خسته و مانده از تلاش روزانه، نزد او آمده‌اند تا نيم‌روز خود را با صرف بشقابي برنج و يك، دو سيخ كباب سپري كنند. غذايت را مي‌خوري. خستگي بر جانت فشار آورده، با خود مي‌گويي: «يك استكان چاي كمرنگ، گوارا مي‌افتد.» هنوز از اين انديشه بيرون نيامده‌اي كه مرشد يكي از كارگران را صدا مي‌زند كه: «يك چاي كم‌رنگ ببر آن گوشه دكّان!» و چند لحظه بعد، عطشت فرو مي‌نشيند، ولي تو مي‌ماني و حيرت!
برمي‌خيزي كه بروي، ناگهان شگفت‌زده مي‌ايستي و به تابلوي بالاي سر مرشد خيره مي‌شوي. باورت نمي‌شود. به ياد نمي‌آوري كه جايي ديگر چنين نوشته‌اي را ديده باشي. ذوقي سرشار و خطّي خوش فراهم آمده، كه تو را اين گونه بُهت‌زده كرده است: «نسيه داده مي‌شود، حتّي به شما؛ وجه دستي به اندازة وسعمان٭٭پرداخت مي‌شود». شگفتي پديد آمده از اين دو جمله غريب؛ تو را از صرافت رفتن مي‌اندازد و به جانب مرشد مي‌كشاند. سلامي و پاسخي و اظهار حيرتي؛ و مرشد تو را آرام مي‌كند و مي‌نشيني. شلوغي مغازه و همهمة مشتريان و رفت و آمد كارگران، برق آن نوشته را از آيينه چشمانت نمي‌ربايد. رفتار مرشد چنين مي‌نمايد كه هر روز دست‌كم، يك مشتري مثل تو دارد كه بايد پاسخش را بدهد. تا لب‌تر مي‌كني كه بپرسي: جناب مرشد! اين تابلو ... مي‌گويد: حكايتي دارد اين نوشته. چشم از تو برمي‌دارد. نگاهش به نقطه‌اي دور گره مي‌خورد و شهد شيرين خاطره‌اش را چنين مزه‌مزه مي‌كند:
ديرزماني وضع ما خيلي خوب بوده ديگ چلو مي‌فروختيم و مشتري‌ها فراوان بودند. ما هم خدا را شكر مي‌كرديم كه كار مردم را راه مي‌اندازيم و روزي ما هم از راه حلال مي‌رسد. يك‌باره اوضاع زير و رو شد. مشتري‌ها يكي‌يكي پس رفتند و كار ما از سكه افتاد، چندان كه روزي يك ديگ هم مصرف نمي‌شد. هر چه با خودم فكر مي‌كردم كه چرا اين طور شده، عقلم به جايي قد نمي‌داد. كيفيت غذا هيچ فرقي نكرده بود. تميزي و نظافت را هم رعايت مي‌كردم و مي‌كوشيدم با تهيه جنس مناسب و فروش ارزان غذا، هيچ كس ناراضي از مغازه بيرون نرود. شيخ خياط را مي‌شناختم كه نفْس و نفَس پاكي دارد. سراغ او رفتم. حال و روزم را برايش گفتم و از او خواستم تا عامل اين نابساماني را برايم روشن كند تا درصدد رفع آن برآيم. قدري در انديشه شد. سپس رو به من كرد و گفت: «به كسي مربوط نيست؛ همه‌اش تقصير خودت است كه مشتري‌ها را رد مي‌كني!»
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
         از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري؟

من كه وضع خودم را مي‌دانستم و انتظار چنين حرفي را نداشتم، بي‌درنگ گفتم: «من؟ من كسي را رد نكرده‌ام، جناب شيخ! حتّي از بچه‌ها هم پذيرايي مي‌كنم و نصف كباب به آنها مي‌دهم. چطور مي‌شود مشتري‌ها را خودم از مغازه برانم؟» شيخ برافروخته شد و پرسيد: آن سيد چه كسي بود كه سه روز غذاي نسيه خورده بود، بار آخر او را هُل دادي و از در مغازه بيرون كردي؟ مگر او مشتري نبود كه خودت او را راندي؟...
و من شرمنده و سراسيمه از نزد شيخ بيرون آمدم و شتابان در پي آن سيد افتادم كه پس از آن ماجرا به سراغ من نيامده بود. دربه‌در گشتم تا او را يافتم و به هر صورتي كه بود از او پوزش خواستم و راضي‌اش كردم. از همان روز تصميم گرفتم با مردم رفتاري ديگر در پيش گيرم و به دنبال آن، اين تابلو را در مغازه نصب كردم. از آن زمان، دربه پاشنه ديگر چرخيد و خير و بركت به مغازه و زندگي‌ام رو آورد.
... و تو آمده بودي كنار مرشد، تا براي پرسش خود پاسخي بيابي، امّا اكنون سؤالي ديگر، بزرگ‌تر و مهم‌تر، در وجودت خيمه زده است: آن انسان روشن‌بين نيك‌نهاد كيست كه چنين شفّاف و زلال پرده از ماجرا برگرفت؟
از مرشد نشان وي را مي‌جويي و او تو را به كوچه «سياه‌ها» در خيابان باغ فردوس در جنوب تهران راهنمايي مي‌كند. دومي ديگر، در مغازه مرشد نيستي، از آن‌جا بيرون مي‌زني و خيابان حافظ را مي‌گيري تا به باغ فردوس برسي. خانه شيخ را يافته‌اي؛ منزلي ساده و محقّر در دو طبقه؛ ولي اندكي دير رسيده‌اي. روزي چند است كه صداي تلاوت قرآن و ذكر و دعا و خواندن حزن‌آلود غزل‌هاي حافظ و شعرهاي طاق ديس از خانه به گوش ‌نمي‌رسد. و باز تو، شيداي شنيدن شرح شيرين حيات شيخ، به اين در و آن در مي‌زني تا كسي را بيابي كه عطش دم‌فزون تو را فرو نشاند و سينه شرحه‌شرحة تو را با خنكاي آبي گوارا و نوشين آرام كند. آماج همين پرسش‌ها و نيازها هستي كه يكي از اهالي محل تو را به خود مي‌آورد و هنگامي كه گمشده‌ات را مي‌شناسد، تو را به آرامش مي خواند و از پس درنگي كوتاه مي‌گويد: خدا رحمت كند شيخ رجب‌علي را. سالياني در اين كوچه منزل داشت، همه به او احترام مي‌گذاشتند. وجود او مايه خير و بركت اين كوي و برزن بود. حتّي اوباش محل هم كه او را مي‌ديدند، بساط قمار خود را برمي‌چيدند و حفظ ظاهر مي‌كردند تا شيخ بگذرد. علاقه خاصّي به اطعام داشت و با اين كه از مال دنيا چيزي نيندوخته بود، سفره خانه‌اش گسترده بود. فقيران و محرومان هم خيلي مورد احترام شيخ بودند و هنگامي كه رخت از اين جهان بركشيد، غوغايي بود در محله ما! بايد بودي و مي‌ديدي! ...
محمد محمدی ری شهری

پي‌نوشت
:
 برگرفته از كتاب: تنديس اخلاص، مؤسسة فرهنگي دارالحديث.
 ٭ هرم: گرمي آتش، شعلة آتش.
 ٭٭ وسع: توانايي، طاقت.

ماهنامه موعود شماره 64


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.