spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود
addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
مدينه آرمانى دينى چاپ پست الكترونيكي
۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۳
(قسمت دوم)
اسماعيل شفيعى سروستانى

اشاره :
انتظار تحقق مدينه آرمانى يا آرمانشهر، كم وبيش در ميان همه پيروان اديان به چشم مى‌‌خورد. انتظار روزى كه با ظهور منجى موعود و فراگير شدن تعاليم دينى همه آمال بشر رنگ واقعيت مى‌‌يابد و بهشت زمينى به منصه ظهور مى‌‌رسد.

آنچه در پى خواهد آمد گزارشى است از اين انتظار عمومى پيروان اديان الهى. در قسمت اول اين سلسله مقالات، مدينه آرمانى يهود مورد بررسى قرار گرفته و در اين قسمت نيز مدينه آرمانى مسيحيت بررسى خواهد شد.
 
 2. مدينه آرمانى مسيحيت

در قسمت پيشين گفتيم كه يهوديت اگر چه در حوزه نظرى، مبتنى بر كلام قدسى (تورات) به نوع نگرش بنى‌‌اسرائيل درباره عالم و آدم شكل داده بود و با تكيه بر سيره موسى(ع) و احكام عملى تورات اساس عمل را در ميان پيروان اين آيين استوار مى‌‌ساخت اما در گذر ايام، دگرگونيهايى را پذيرا شد. دگرگونيهايى كه دريافتهاى كلى و نظرى پيروان اين دين (علما و صاحب‌‌نظران) را متأثر و اختلاط و التقاط را در ميان آنان منتشر كرد به‌‌گونه‌‌اى كه پس از چند قرن، ميان آيين حقيقى موسى(ع) و صورت و سيرت يهوديان، فاصله‌‌اى چشمگير به‌‌وجود آمد. از اين رو همه شواهد تاريخى حكايت از آن دارد كه هيچ‌‌گاه مدنيتى جامع آن‌‌هم تحت تعلميات حقيقى تورات (موسى كليم‌‌اللَّه) به‌‌وجود نيامد وتا تحقق پيش‌‌بينى تورات درباره ظهور مردى كه همه اقوام را از گمراهى و انحراف نجات داده و به گرد هم بياورد زمانى نامعلوم در پيش بود. اما چراغ اين انتظار در دل پيروان يهوديت روشن ماند. شايد هيچ دوره تاريخى از حيات بشر به اندازه عصر ظهور مسيح(ع) مورد بررسى، تحقيق و حتى نقد واقع نشده باشد.

در تاريخ اروپا، ظهور مسيح(ع) و هم‌‌چنين »رنسانس« به منزله دو نقطه عطف بزرگ است. اولى، نقطه‌‌اى كه همه فرهنگ و مدنيت اروپا را به سوى »تفكر بنيادين دينى« فرا مى‌‌خواند و دومى، در مقابل، همه حيث تفكر، فرهنگ و تمدن غرب را متوجه »امانيسم« يا »اصالت انسان« مى‌‌كند. اين دو امر، براى تحليل و بررسى همه وجوه فرهنگى و مدنى غرب طى هزار و نهصد و پنج سال گذشته كافى و نسبت به ادوار پيشين، روشن‌‌تر، مستندتر و مطمئن‌‌تر است.

در بدو ظهور مسيح، سلطه‌‌گرى روميان، همه سرزمينها از جمله فلسطين را در بر گرفته و يهوديان را خراج‌‌گزار آنان كرده بود. اما به اين نكته بايد توجه داشت كه: باقى‌‌مانده‌‌هاى تفكر و فرهنگ دينى موسى(ع) و تفاوت ماهوى ميان نگرش آنها با شرك رومى1، موجب بود تا آنان، قادر به ايجاد پيوندى همه‌‌جانبه با روميان نشوند.

در كتاب تاريخ اديان در مورد وضع عموم مردم در آغاز ظهور مسيح چنين آمده است:
 ... مردم عامه تحت تأثير وضع »جهان« نسبت به اين عادات و آداب دينى مساهله و مسامحه زياد روا مى‌‌داشتند و اعتقاد ايشان به مسائل دينى چندان استحكام نداشت و دقيق نبود و تنها عده قليلى از آن قوم خود را پابست اصول يهوديت دانسته، منظماً به كنيسه براى عبادت مى‌‌رفتند و سالى يك بار هم در عيد »فصح« به زيارت معبد بزرگ، عازم »اورشليم« مى‌‌شدند. ولى اين اندازه در نزد فريسيان متعصب كافى نبود... بعضى از مردم در ميان عوام‌‌الناس بودند كه اخلاص را امرى قلبى مى‌‌دانستند و بر آن بودند كه شخص مى‌‌تواند مذهبى و متعبد باشد، بدون آنكه در مضيقه تقليد و اطاعت كوركورانه از كاهنان و سنت مهتران افتد.2

شرك حاكم بر جامعه روميان و اخلاقيات پست مستولى بر سرزمين‌‌هاى تحت سلطه آنها در كنار دور ماندن دينداران از فرمان‌‌هاى تورات حقيقى، زمينه‌‌هاى لازم را براى حضور و ظهور مردى كه به حيات دينى انسان جانى تازه مى‌‌بخشيد فراهم كرد. چنان‌‌كه »پولس« در فصل اول رساله روميان اين مطلب را شرح مى‌‌دهد:

 در ابتدا بسيارى از روميان از غضب خدايان ترسيده و از شكستن قسم و ارتكاب بعضى گناهان اجتناب مى‌‌نمودند، ولى در عصر مسيح بسيارى از دانايان ايشان ديگر معتقد به خدايان خود نبوده و چون شخصاً نمى‌‌توانستند به معرفت خداى واحد و خالق كل موجودات برسند بنابراين در بى‌‌ايمانى باقى ماندند. پس چون ديگر اميدى به حيات آينده و ترسى از روز قضاوت نداشتند، آنچه مى‌‌خواستند از ارتكاب آن دريغ ننمودند و در نتيجه به عاقبت وخيمى گرفتار گرديدند.

يك فيلسوف رومى به نام »ينيك« كه معاصر »پولس« رسول بود چنين مى‌‌نويسد:
 دنيا پر از فسق و جنايت شده، ارتكاب اعمال زشت به قدرى است كه قدرت اصلاح آن ميسر نيست. براى شرارت جدال عظيمى برپاست و جنايات ديگر نه در نهان بلكه در جلو چشم آشكار است. پاكدامنى نه فقط نادر بلكه اثرى از آثارش پيدا نيست.3

همچنين ويل دورانت در تاريخ تمدن خود درباره بنى‌‌اسرائيل مى‌‌نويسد:
 اميد به رهايى از تسلط روم و از رنجهاى روى زمين با ورود يك رهاننده يزدانى تقريباً همه‌‌جا در ادبيات يهودى آن زمان به چشم مى‌‌خورد...

صحيفه دانيال كه حدود سال 165ق.م نگاشته شده بود تا قوم بنى‌‌اسرائيل را در قبال آزار »آنتيوخوس اپيفانس« دلدارى دهد، هنوز هم در ميان يهوديانى كه باور نداشتند خداوند ديرزمانى آنها را زير سلطه مشركان باقى گذارد، دست به دست مى‌‌گشت.4

و بالاخره عيسى مسيح به دنيا آمد و اناجيل»متى« و »لوقا« زادگاه حضرت عيسى را در بيت لحم واقع در هشت كيلومترى اورشليم ذكر مى‌‌كنند.5

 از دوران كودكى و جوانى آن برگزيده الهى اطلاع چندانى در دست نيست. تنها در اين‌‌باره مطالبى مجمل در اناجيل و منابع تاريخى مسيحى آمده است.

در تاريخ كليساى قديم در مورد دوران كودكى حضرت عيسى مى‌‌خوانيم:
عيسى مانند اطفال ديگر مشغول زندگانى و كار بود و اهالى ناصره ابداً تصور نمى‌‌كردند كه او همان مسيح موعود است كه مدتها انتظار وى را كشيده‌‌اند.6

 »جان ناس« نيز در تاريخ اديان در اين باره چنين مى‌‌نويسد:
دوره هجده ساله شباب عيسى را سالهاى »ساكت و خاموش« گفته‌‌اند؛ زيرا از حوادثى كه در اين زمان بر او روى داده، اطلاع مدللى نداريم.7

راهى كه عيسى براى زندگى و حيات خود انتخاب كرده بود، به كلى با آنچه كه يهوديان آن را پاس مى‌‌داشتند متفاوت بود؛ زيرا اين امر مسجل است كه بعد از رحلت حضرت موسى، وقوع جنگهاى فراوان، غلبه تفكر و فرهنگ يونانى و بروز اختلاف در ميان اقوام يهودى چيزى از سيره و سنت حضرت موسى(ع) باقى نگذارده بود.

براساس بياناتى كه از حضرت عيسى(ع) در باب 23، انجيل متى مذكور است آن حضرت آنها را محل عتاب قرار داده، گفت:
 واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار كه نعناع و شبت و زيره را عشريه مى‌‌دهيد و اعظم احكام شريعت؛ يعنى عدالت و رحمت و ايمان را ترك كرده‌‌ايد...8

 تعاليم عيسى(ع) به سرعت در ميان مردم منتشر مى‌‌گشت و به صورت طبيعى دو گروه بزرگ »روميان مشرك« و بسيارى از يهوديان كه تنها به دنيا مى‌‌انديشيدند از او روى برگرداندند.

پايه اساسى تعاليم عيسى(ع) بر ايمان محض و دستورهاى اخلاقى ويژه‌‌اى استوار بود. همه آنچه كه او در خفا و آشكارا به شاگردان خود مى‌‌آموخت آنها را بر آن مى‌‌داشت تا با عمل به دستورات انجيل، خود را تسليم حكم خداى يكتاى آسمانى كنند.

عيسى(ع) از سويى خواستار تهذيب نفس و بى‌‌اعتنايى به تشريفات صورى حاكم بر مدنيت رومى، يونانى سرزمينهاى تحت سلطه يونانيان بود و از ديگر سو بر احكام مخلوط و ممزوج متشرعان بنى‌‌اسرائيلى خرده مى‌‌گرفت. وى با نيروى شخصيت و احساسش همه چيز را دگرگون كرد و به شريعت اين حكم را افزود كه براى ملكوت بايد با زندگى عادلانه، مهربانانه و ساده آماده شد. در مورد مسائل جنسى و طلاق، شريعت را سخت‌‌تر كرد ولى با آمرزش و مغفرت سهل‌‌تر آن را تلطيف نمود. به فريسيان خاطرنشان كرد كه:

 »سبت به جهت انسان مقرر شد نه انسان براى سبت« قوانين مربوط به خوراك و پاكيزگى را تعديل كرد، بعضى روزها را از قلم انداخت. وى به مذهب كه به صورت آيينى تشريفاتى درآمده بود، دوباره مفهوم درست كردارى را باز گردانيد و طاعت و صدقه‌‌اى را كه »به روى ريا« باشد و تشييع و تدفين تجمل‌‌آميز را محكوم كرد. گاهى اين حس را در انسان به وجود مى‌‌آورد كه شريعت يهود بر اثر فرا رسيدن ملكوت نسخ مى‌‌گردد.9

بدين ترتيب او شريعتى مافوق شريعت موسى عرضه مى‌‌داشت و عمال دولت اعم از رومى و يهودى كه عيسى(ع) را به شدت زير نظر داشتند با استقبال پرشور مردم از آن حضرت در اورشليم، انديشيدند كه مبادا اين شور و هيجان در جمعيت ميهن‌‌پرست و احساساتى گردآمده براى عيد پَسَح كارگر افتد:

خاخام بزرگ، سن‌‌هيدرين10 را متقاعد ساخت و چنين اظهارنظر كرد: به جهت ما مفيد است كه يك شخص در راه قوم بميرد و تمامى طايفه هلاك نگردند.11

و بدين ترتيب شورا دستور توقيف و سپس قتل عيسى(ع) را صادر كرد.

با كوتاه شدن دست حواريون از دامن عيسى12 مسيح اگر چه آنان براى نشر احكام انجيل پراكنده شدند ليكن تا رسميت يافتن »مسيحيت« به عنوان آيينى رسمى در سرتاسر روم باستان، نزديك به سه قرن فاصله بود و هر چه زمان مى‌‌گذشت، فاصله ميان تعاليم حقيقى انجيل و آنچه به نام آن تبليغ مى‌‌شد زيادتر مى‌‌گشت.

تعاليم عيسى مسيح در گذر ايام، فرهنگ ويژه استقرار حكومت را منتشر مى‌‌ساخت. ليكن غلبه فكرى و فرهنگى يونانى - رومى امكان استقرار حكومت دينى و ساخت مدينه‌‌اى مبتنى بر آن تعاليم خالى از تحريف، به‌‌وجود نياورد.
 در سده اول مسيحى، حوزه مديترانه واحدى سياسى محسوب مى‌‌شد و نوعى تجانس فرهنگى نيز در محافل طبقات بالاى آن برقرار بود. با آن‌‌كه در نواحى غربى زبان لاتين مرسوم بود، باز، زبان يونانى زبان بين‌‌المللى به‌‌شمار مى‌‌رفت و ادبيات و نمايش و فلسفه يونانى ميان اشراف رواج داشت. در سراسر امپراتورى، در پرتو صلح، راهها امن و ارتباطات آسان بودند. اما اين اوضاع هم‌‌چنان كه جامعه را به سوى تجديد و تحرك كشانيد، مبانى كهن آن را لرزاند. سنتها را سست كرد و از قدرت دين كاست. جامعه پريشان شد. طبقات مردم براى نجات از اين پريشانى به تلاش افتادند. جماعتى كه بيشتر از طبقه بالا بودند در پى چاره به فلسفه روى آوردند و فلسفه‌‌هايى را كه مانند دين، آرامش‌‌بخش بودند، دنبال كردند و به نوبه خود، رنگ و بوى دينى نو بر آنها زدند.13

مسيحيان، در انتظار بازگشت عيسى مسيح ماندند و در ميان جامعه يونانى زده، زندگى چندوجهى خود را سپرى ساختند و در ميان آنان مردانى از ميان عالمان مسيحى، اقدام به عرضه آثارى نمودند كه طرح نوعى مدينه فاضله دينى (مبتنى بر آيين مسيحيت) را با خود داشت.

شهر خداى اگوستين چنان‌‌كه در بخشهاى اوليه اين مجموعه هم بدان اشاره شد؛ نمونه‌‌اى بود كه آرزوى تحقق چنين مدينه فاضله‌‌اى را در دل زنده نگاه مى‌‌داشت. آنچه كه آباء كليسا در پى آن بودند، نشر فرهنگ »خدامحورى« بود اما، در اين ميان رنگ انواع دريافتهاى غير دينى را نيز به باورهاى دينى باقى‌‌مانده از تعاليم مسيح مى‌‌زدند.

عده‌‌اى از محققان مسيحى بر آنند تا اثبات كنند كه مسيحيت از خطر مذاهب و فلسفه‌‌هاى رايج در سرتاسر امپراتورى روم در امان ماند اما، منابع محققان مسيحى به گونه‌‌هاى مختلف وجوهى از التقاط نظرى و فرهنگى مسيحيت و ديگر انديشه‌‌هاى غير دينى را تصريح مى‌‌كند. چنانكه در تاريخ كليساى قديم آمده است:

 علاوه بر بدعتهاى ناستيكها14، تعاليم غير صحيح و مختلف ديگرى نيز در كليساى قرن سوم ظاهر گرديد.15
همچنين:
در دو قرن اول، ناستيكها و بدعت‌‌كاران ديگر خود را اعضاى منور كليساى مسيح مى‌‌شمردند ولى قريب آخر قرن سوم عرفان جديدى كه مذهب مانى باشد به وجود آمد و مى‌‌توان گفت دين جديدى بود.16

حدود سالهاى 155 تا 220 ميلادى، شهر اسكندريه در مصر مركز معنوى امپراتورى روم گرديد و از همين ايام، عقايد مسيحيت با فلسفه يونانى درآميخت. در كنار كليساى اسكندريه، مدرسه‌‌اى دينى تأسيس شد، مدرسه‌‌اى كه رياست آن را يكى از فلاسفه رواقى به عهده داشت و پس از وى نيز »كلمنت« فيلسوف مسيحى مديريت آن را عهده‌‌دار شد و شاگردان بسيارى را تحت تعليم خود قرار داد.

 ... تراوليان و بيشتر پيشوايان ديگر كليسا فلسفه يونانى را منفور و مردود مى‌‌شمردند ولى كلمنت جديت نمود تا آنچه در فلسفه مذكور نيكوست با عقايد مسيحيت تطبيق نمايد.17

سرانجام پس از ماجراهاى بسيارى در سال 383م. مسيحيت به صورت رسمى توسط دولت روم پذيرفته شد و اندكى بعد از اعلام رسميت بود كه اصول رهبانيت نيز در كنار بحران ظهور فرقه‌‌هاى »گنوسى«18 و ديگران مسيحيت را دربر گرفت.

در آغاز بعضى اشخاص كه به سخنان قديس پولس حوارى ايمان داشتند اندرز او را كه مى‌‌گفت: »مؤمنان عيسوى را از زن و مرد شايسته است كه به تجرد و تفرد زندگى كرده و دوشيزه و بى‌‌همسر بمانند« در دل داشتند، به اين روش گراييدند، لكن ظهور رهبانيت به صورت يك نهضت خاص مبتنى بر قطع علاقه از اجتماع در اواخر قرن سوم ميلادى به وقوع پيوست.19

رهبانيت به سرعت در شام و آسياى صغير رواج يافت و به تدريج جمعيت تاركان دنياى مسيحى را به وجود آورد. با اين همه، رشد سريع فرهنگ مسيحى موجب ايجاد بناى جديد فرهنگ و اخلاق مسيحى - مخلوط با آراء غير دينى - بر فراز ويرانه‌‌هاى دنياى قديم رومى، يونانى و يهودى شد. تأسيس مدارس و دانشگاهها، امكان گسترش اصول اعتقادى و باورهاى فرهنگى اين آيين را سبب شد. اما، اين امر، همواره تحت تأثير دريافتهاى فلسفى يونانيان قديم و جديد قرار داشت و هيچ‌‌گاه بدعتهاى وارد شده از اين منفذ، مسيحيت را رها نكرد.

بزرگ‌‌ترين شخصيتى كه در كليساى قديم كاتوليك ظهور كرد شخص »آوگوستينوس«20 بود. او به زودى در عالم مسيحيت، تبديل به رجلى سرشناس شد اما، افكار مخلوط و چندوجهى او تأثير بسزايى در مسيحيت داشت. »اوگوستينوس« با آن كه تحت تأثير انديشه مانى قرار داشت، ترك لذتهاى جسمانى را پذيرا نشد، و فلسفه نوافلاطونيان را پذيرا گشت ضمن آن‌‌كه، كتب انبياى پيشين بنى‌‌اسرائيل را هم در كلام خويش وارد مى‌‌ساخت. او با نگارش 21230 رساله، آراء خويش را درباره همه مسائل الهى و فلسفى ابراز داشت و از اين طريق نفوذ بسيارى در ميان الهيات كاتوليك پيدا كرد.

ويل‌‌دورانت مى‌‌نويسد:
نظر به كثرت مراكز مسيحى نسبتاً مستقل و تابع سنن و محيطهاى مختلف، شگفت‌‌انگيز مى‌‌بود اگر آداب و رسوم و عقايد مختلف توسعه نمى‌‌يافت. به‌‌ويژه در مسيحيت يونانى به سبب عادات مابعدالطبيعى و استدلالى روح يونانى، ناچار بدعتهايى به‌‌وجود مى‌‌آمد. آيين مسيح فقط در پرتو اين بدعتها، قابل فهم است؛ زيرا با آن‌‌كه بر آنها غلبه كرد چيزى از رنگ و شكل آنها را به خود گرفت.22

در سه قرن اول، مسيحيت، عقايد بسيارى را كه ناشى از مذاهب و نحله‌‌هاى فلسفى بود پذيرا شد و از آن پس هيچ‌‌گاه قادر به زدودن آن پيرايه‌‌ها از خود نشد. حتى آن هنگام كه تحت عنوان حكومت و تمدن مسيحى، بر تمامى مقدورات و مقدرات ملت اروپا حاكم شد و پادشاهان اروپايى را هم زير سلطه »كليسا و پاپ« كشيد و »پايتخت امپراتورى پايتخت كليسا گشت.«23 تا آنجا كه ويل‌‌دورانت نوشت:

»اگر يهودا، اخلاقيات و يونان اصول الهيات را به مسيحيت داده بودند رم سازمان به آن داد«.24 اينها و علاوه بر آن دوازده كشيش رقيب كه آنها را در خود جذب كرده بود در تركيب آيين مسيحيت وارد شدند. چنين نبود كه كليسا فقط بعضى از آداب و اشكال مذهبى را كه در رم قبل از مسيح معمول بود بپذيرد بلكه زنار و لباسهاى ديگر كاهنان و مشركان، استعمال كندر (بخور) و آب مقدس براى تطهير، شمعهاى كافورى و روشنايى دايمى افروخته در برابر محراب، پرستش قديسان، معمارى باسيليكا، حقوق روم به عنوان شالوده حقوق قانون شريعت، عنوان پونتيفكس ماكسيموس براى پاپ، و در قرن چهارم زبان لاتينى به عنوان زبان اصيل و پايدار اذكار كاتوليكى نيز پذيرفته شدند. مهم‌‌تر از همه اينها عطيه روم يك دستگاه وسيع حكومت بود كه در آن زمان كه قدرت دنيوى رو به افول مى‌‌رفت، پايه ساختمان حكومت روحانى كليسا گشت.25

هنگامى كه قرون وسطى در اروپا آغاز شد، كليساى مسيحى رومى، مانند يكى از بزرگ‌‌ترين تأسيسات سياسى، اجتماعى و فرهنگى عصر بود با نيروى مادى قوى و سترگى كه مى‌‌توانست پاپ را به عنوان سلطان بزرگ همه ممالك مغرب زمين معرفى كند. تا جايى كه مشروعيت و رسميت هر يك از سلاطين منطقه‌‌اى از طرف كليسا و پاپ اعلام مى‌‌شد و بدون اين تأييد، هيچ پادشاه و اميرى حق حيات پيدا نمى‌‌كرد. اما با همه اين قدرت مادى و دنيوى و نفوذ فرمان كليسا در همه امور اجتماعى و سياسى متأسفانه در زمينه الهيات، علماى مسيحى به شدت تحت تأثير آراى فلاسفه يونان بودند. جان‌‌ناس در اين زمينه مى‌‌نويسد:

تا قرن دوازدهم، افلاطون حكيم به وسيله آثار حكماى نوافلاطونى و نوشته‌‌هاى قديس اوگوستينوس، راهنما و هادى مطلق علماى الهى عالم مسيحيت بود.26

آموزگاران و دانشجويان مدارس (در قرون وسطى) در قالب كلام مدرسى (اسكولاستيك) خود، همه آثار افلاطون، فلسفه رواقى، نوشته‌‌هاى حكماى نوافلاطونى و امثال آن را مطالعه مى‌‌كردند.

مولود عقلانى اين مدارس عالى در قرون وسطى يك شيوه علمى بود كه نزد اهل فن به فلسفه مدرسى مشهور است و موضوع آن عبارت است از »منطق دين«.27 كليسا، در مدت اين دويست سال چنان قدرت و سيطره‌‌اى داشت كه به صورت يكپارچه در جنگ‌‌هاى صليبى شركت كرد و بر عليه مسلمين و كشورهاى اسلامى جنگيد اما سرانجام به دوران افول خود نزديك شد.

 از آن پس دستگاه حكومتى كليسا، قادر به حفظ وضع خود آن هم با اقتدار و عظمت قرون 13 نبود و هيچ حركت اصلاحى نيز براى بازگرداندن قدرت و شوكت مؤثر نيفتاد چه، سالها پيش از آن‌‌كه كليسا، در حوزه مدنيت، افول و سقوط را پذيرا شود، در حوزه نظرى و فكرى دچار اختلاط و امتزاج شده بود و اين اختلاط در سير تدريجى خود، مسيحيت را درگير با معضل بزرگ نظرى مى‌‌كرد و اصالت آن را باز مى‌‌ستاند.

دورى از سنت و شيوه عيسى مسيح(ع) و اخلاقيات ويژه او فرهنگ مسيحيت را با ركود و سستى مواجه ساخته بود و تنها گذر زمان بود كه مى‌‌توانست ميزان دورى و افول آن را بازگو كند. رخنه آراء و انديشه‌‌هاى غير مسيحى و اخلاقيات غير دينى، چونان موريانه تار و پود اين دين بزرگ آسمانى را سست كرد تا آنجا كه در برابر هجوم انديشه‌‌هاى الحادى و شرك‌‌آلود عصر رنسانس و روشنگرى تاب نياورد و به يكباره ميدان را براى پروتستانها خالى كرد.
ادامه دارد
 

ماهنامه موعود شماره 42


 پى‌‌نوشتها:

 1 .   روميان انواع رب‌‌النوع‌‌ها را مى‌‌پرستيدند.
 2 .   جان‌‌ناس، تاريخ جامع اديان، ص582.
 3 .   و.م.ميلر، تاريخ كليساى قديم، انتشارات حيات ابدى، ص16.
 4 .   ويل‌‌دورانت، تاريخ تمدن، ج3، ص635.
 5 .   همان، ص657.
 6 .   تاريخ كليساى قديم، ص25.
 7 .   تاريخ اديان، ص582.
 8 .   انجيل متى، باب 23.
 9 .   تاريخ تمدن، ج3، ص660.
 10.   شوراى علماى يهود.
 11.   تاريخ تمدن، ج3، ص671.
 12.   لازم به ذكر است كه كشته شدن عيسى مسيح برخلاف باور مسلمين و نص صريح قرآن است.
 13.   تاريخ انديشه‌‌هاى اجتماعى، ج1، ص278.
 14.   ناستيك از لفظ يونانى نوسيس كه به معنى معرفت يا عرفان است مشتق مى‌‌باشد.
 15.   تاريخ كليساى قديم، ص201.
 16.   همان، ص202.
 17.   همان، ص222.
 18.   گنوسيها (اين اسم از كلمه گنوسيس اشتقاق يافته كه به معرفت حقيقى يا عرفان ترجمه مى‌‌توان كرد) داراى عقايد خاصى بودند كه به صور مختلف آمده است. ايشان به جاى اينكه فلسفه يونان را در مذهب عيسوى منحل نمايند، وجود عيسى را آخرين مظهر تركيب فلسفه شرق و غرب معرفى و از يك‌‌گونه ثنويت آغاز سخن كردند، آنها روح را اساساً از جسم جدا دانستند و گفتند عالم ماده آنقدر پليد و ناپاك است كه شأن خداوند عالم نيست چنين مخلوق ناپسندى به‌‌وجود آورد. ر.ك: تاريخ جامع اديان، ص628.
 19.   تاريخ جامع اديان، ص639.
 20.   همان، ص641.
 21.   تاريخ تمدن ج4، ص89.
 22.   همان، ج3، ص706.
 23.   همان، ص723.
 24.   همان، ص723.
 25.   همان.
 26.   تاريخ جامع اديان، ص657.
 27.   جان‌‌ناس درباره شيوه كلام مدرسى (اسكولاستيك) چنين مى‌‌نويسد: در قرون وسطى هم از زمان شارلمانى، كليساهاى جامع و ديرها و كنيسه‌‌ها دائماً توجه خاص به مدارسى كه براى تعليم جوانان تأسيس كرده بودند مبذول مى‌‌داشتند. بعضى از معلمان و آموزگاران در طلب حقيقت  برآمدند... آنان نه تنها كتابهاى قديم؛ يعنى وولگات (كتاب مقدس)، اعتقادنامه‌‌ها، قوانين شريعت، آثار ارسطو و افلاطون و فلاسفه رواقى، نوشته‌‌هاى حكماى نوافلاطونى، مؤلفات قديس آوگوستينوس و امثال آن را مطالعه مى‌‌كردند بلكه خود نيز شروع به نگارش و تحرير و تصنيف رسالات و كتب جديد نمودند كه به سرعت در تمام كليساها و ديرها انتشار يافت و موضوع بحث و جدال و مباحثات و منازعات مى‌‌شد... مولود عقلانى اين مدارس عالى در قرون وسطى يك شيوه عملى بود كه نزد اهل فن به فلسفه مدرسى نامبردار است و موضوع آن عبارت است از »منطق دين«. تاريخ جامع اديان، ص657.

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.