spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
مســجد امام حسن مجتبي (ع) چاپ پست الكترونيكي
۱۱ خرداد ۱۳۸۵
رفتن به
مســجد امام حسن مجتبي (ع)
صفحه 2
صفحه 3

« مســجد امام حسن مجتبي (ع) » با لطف و عنايت خود حضرت ســاخته شده و مورد توجه دوستان حضرت هم هست . داستانش را آقاي عســكري كه براي خودشــان در آنجا اتفاقــي افتاده در ســال چهل شمســي نقل مي كنند . آقاي احمد عسكري مي گوينــد : من در تهران جلســه اي قرآني داشــتم كه نوجوان ها و جوان ها در آن مجلس شــركت مي كردند وهمين طور با جوان هاي محل آشنا بوديم . يك روز پنج شنبه ســه تا از جوان ها آمدند منزل ما.

اگــر از جادة كمربندي قم كــه از اصفهان به تهران مــي رود رد شــويد در اثنــای آن كمربندي بــه تقاطعي برخورد مي كنيد كه شــما البته از روي پل رد مي شــويد منتها در خياباني كه از زير پل رد مي شــود و به ترمينال قم مي رود در آنجا تقاطعي هســت ســمت راست مسجد باشكوهي اســت كه داراي گنبد و گلدسته هست و كنار مســجد هم حسينيه اي ســاخته اند كه آن هم داراي يك گنبد و گلدسته اي هم هست . اگر فرصت كرديد برويد هم نمازي بخوانيد و هم توسلي داشته باشيد .
اين مسجد به نام « مســجد امام حسن مجتبي (ع) » اســت كه با لطف و عنايت خود حضرت ســاخته شده و مورد توجه دوستان حضرت هم هست . داستانش را آقاي عســكري كه براي خودشــان در آنجا اتفاقــي افتاده در ســال چهل شمســي نقل مي كنند . آقاي احمد عسكري مي گوينــد : من در تهران جلســه اي قرآني داشــتم كه نوجوان ها و جوان ها در آن مجلس شــركت مي كردند وهمين طور با جوان هاي محل آشنا بوديم . يك روز پنج شنبه ســه تا از جوان ها آمدند منزل ما. ســه تا از جوان هايي كه شغل مكانيكي هم داشتند و گفتند حاج آقاي عسكري امروز پنج شــنبه است بياييد برويم . جمكران چون شما آبرومند در خانة خدا هســتيد همراه ما بياييد تا ما به اميد دعاي شــما مطمئن باشيم دعاي ما مستجاب مي شود . من اول شرمنده شــدم و گفتم، من كه هســتم كه بخواهم براي شــما دعا بكنم ولي ديدم جواب رد دادن به اين جوان ها خوب نيست .
خودشان ماشين داشتند همان صبح پنج شنبه حركت كرديم . پيش از ظهر بود كه رســيديم مسجد امام حسن مجتبي (ع ) كه حدوداً آن موقع هفت، هشت كيلومتر تا قم فاصله داشت و بيابان بود . در آنجا ماشين خراب شد . دوستان هر سه نفر مكانيك بودند، ايســتادند ماشين را درســت كنند . من هم فرصت را غنيمت شمردم و چون احتياج به دستشويي داشتم آفتابه را برداشــتم و آب هم در ماشــين بود و گفتم تا اينها ببينند عيب ماشين چيست بروم كنار بيابان و برگردم . يك مقدار فاصله گرفتم و آمدم تا آن قسمتي كه الآن مسجد هست . ديدم يك ســيدي با هيبت ايستاده اند مثل برخي افراد خراســاني هستند كه عمامه اي سبز بر سر مي بندند، ايشــان هم عمامه اي سبز به سر بســته بودند و خالي به صورتشان و يك نيزه اي نسبتاً بزرگ هفت، هشت متري دستشــان بود كه داشتند روي زمين با آن علامت گذاري مي كردند . من ســلام كردم و پيش خودم گفتم، اين سيد در اين هواي گرم چرا ايستاده اين كار را مي كند؟ آن هم در زماني كه توپ و تانك هســت چرا نيزه دست گرفته است . در ذهنم آمد كه ايشان را راهنمايي كنم و بگويم : بروبه درست برس، درست را بخوان . در ذهنم اين مطالب دور مي زد و رفتم يك گوشــه اي قضاي حاجــت بكنم كه يك وقت ديدم آقا فرمودند : « آقاي عســكري آنجا ننشين، اينجا مسجد اســت . » جا خوردم و با اينكه روحيه ام اين است كه زود و بــدون چــون و چرا اطاعت نكنم بــدون اختيار گفتم چشــم . بعد فرمودند « برو آن طرف » پشت تپه اي بود، من.هم بي اختيار رفتم . تا رفتم و برگردم فكرهايي در ســرم آمد كه بگويم سيد برو درست را بخوان، بيكار ايستاده اي در اين گرما، اينجا چه كار اســت انجام ميد هي . نكتة ديگر اينكه شما بيرون شهر، هفت هشت كيلومتر فاصله است براي چه مسجد ميخو اهي بسازي، كي اينجا نماز ميخو اند؟ و نكتة سوم هم اينكه ميخو استم بگويم شما مسجد نساخته، حكم مسجد را بر آن بار كردي؟ برگشتم ديدم آقا هنوز مشغولند .

آمدم جلو و در ذهنم اول گفتم بگذار ســر به سرش بگذارم، شوخي بكنم . ما با ســادات كه شوخي مي كرديم ميگفتيم ســادات چهارشــنبه ها يك مقدار كارهاشان نامتعارف است ولي شــيوخ هر روز كارهاشــان اين طور است . اين مرسوم شده بود . در ذهنم آمد كه بگويم مگر امروز چهارشنبه است كه ايســتاده اي و اين كارها را مي كني؟ يك وقت ديدم آقا از ذهــن من خبر داشــتند و گفتند : « آقاي عســكري امروز
پنج شنبه است . » يك تبسمي هم كردند و من جا خوردم كه آقا پيشــاپيش از فكرم اطلاع داشــتند . بعد در ذهنم آمد كه سؤالاتم را بپرسم، آقا فرمودند : « سؤالاتت را بپرس . » گفتم واقعش اين اســت كه ميخو استم ببينم شما اين مسجد را براي چه كســي مي سازيد، جن ميخو اهد اينجا نماز بخواند يا فرشــته كه در اين فاصله از شــهر مســجد مي ســازيد؟ فرمودند : « اينجا مســجد مي شــود، مردم هم مي آيند اينجا نماز ميخو انند . » باز به ذهنم رســيد كه اينجا هنوز مسجد ساخته نشــده شما حكم مسجد به آن داديد؟ چرا مي گوييد اينجا نجاست كردن صحيح نيست؟ فرمودند : « اينجا يكي از فرزندان حضرت فاطمه (س ) شهيد شده است » و بعد اشاره كردند به طرف همان جا كه الآن محراب مســجد ســاخته شــده است و آن طرف هم كه آلآن دستشويي هاي مسجد ساخته شده است را نشان دادند و فرمودند : « آنجا هم بعضي از دشــمنان خدا كشته شــده اند . لذا از اين جهت احترام به خاك را ميگفتم نه اينكه مســجد است . » بعد هم فرمودند :« آن قســمت هم حسينيه مي شود . » تا گفتند حسينيه ديدم اشكشان جاري شد، خود آقاي عسكري ميگفتند , خود من هم بي اختيار اشكم جاري شد، نفهميدم چه شد؟ همين كه نام امام حســين (ع ) برده شد خود آقا اشكشان جاري شد و ما هم بي اختيار گريه كرديم . بعد گفتم كه چه كسي كمك مي كند؟ برنامه چيست؟ اينجا كه زمين باير است؟ همين طور نگران و متحير بودم كه جريان چيست؟ آقا فرمودند : « اينجا ساخته مي شــود، كتابخانه اي هم آن طرف ساخته مي شود، كتاب هايش را بده، شــما كتاب هايش را ميد هي؟ » گفتم : انشاءالله زنده باشم، اين مسجد هم ساخته شود . آقا فرمودند : « انشاءالله . » گفتم زنده باشم چشم، كتاب هايش را ميد هم . اما شــما بگوييد كي اينجا را مي سازد؟ باني مسجد كيست؟
آقــا فرمودند : « يدالله فوق أيديهــم » گفتم من قرآن بلدم و بالاخــره ميد انم يدالله فوق ايديهــم اما بالاخره يعني چه؟

باز فرمودند : « باني مســجد را شــما مي بيني سلام مرا به او برسان . » گفتم باشد . آمدم و از آقا فاصله گرفتم تا رسيدم به ماشين ديدم دوستان، همان لحظه ماشين را تعمير كرده اند .

گفتم ماشين درست شــده؟ گفتند : بله همين الآن كه شما آمديد ماشين درست شد . گفتند : آقاي عسكري چقدر معطل كرديــد؟ گفتم با آن آقا داشــتم صحبت مي كردم و صورتم را برگردانــدم، ديدم هيچ كس نيســت و زمين خالي خالي اســت . يك مرتبه منقلب شدم . ديگر به روي خود نياوردم و با جوان ها هم زياد صحبــت نكردم اما ديگر در حال خودم نبودم؛ سوار ماشين شديم و آمديم قم . حضرت معصومه (س ) را زيارت كرديم و من هم همين طور حالم منقلب بود . ناهار را هم خورديم و جوان ها همين طور با من صحبت مي كردند امــا من در فكــر ديگر بودم . در فكــر آن جرياني كه اتفاق افتاد . آمديم مســجد جمكران بعد از ظهر پنج شنبه بود . نماز امام زمــان (ع ) را خواندم و تســبيحات حضرت زهرا (س ) و بعد صد تا صلوات در ســجده دارد . رفتم به سجده صلواتي بفرستم . در حالي كه طرف راستم يك پيرمردي بود و طرف چپــم يــك جواني . من هم در حال خودم بــودم و به خاطر آن جريان حالم منقلب بود . در حالت ســجده داشتم صلوات مي فرســتادم . صداي آقا را مجدداً شــنيدم . آقاي عسكري ســلامي عليكم . ديــدم صدا عين همان صدايي اســت كه پيش از ظهر از آقا شــنيده بودم . تا ســلام را شنيدم جواب سلام دادم . اما ديگر حالم منقلب شد . گفتم در حالت سجده صلواتی مي فرســتم و بعد بلند مي شــوم و اين بار دست به دامنشان مي شوم . بلند شدم ديدم كسي نيست . از آن پيرمرد پرســيدم اين آقا كه ســلام كردند كي بودند؟ گفت : كسي اينجا نبود . به آن جوان هم گفتم . گفت :نه كسي نبود . مجدداً حالم منقلب شد . افتادم و ظاهراً بيهو ش شدم . آن دو، سه نفــر جواني كه با ما بودند، آمدند مــا را بغل كردند و مرتب ميگفتند چه شده؟ من روي خودم نياوردم . اين جمله را هم فراموش كردم . آنجا در بيابان وقتي ميخو اســتم از آقا جدا شــوم آقا فرمودند : « به آن جوانان بگوييد , ما حاجت شما را داديم و مشــكل شما حل شد . » لذا به آن جوان ها هم گفتم شــما مشكلتان را حل شده تصور كنيد با اينكه هنوز نيامده بودند و توســل هم نكرده بودند، آقا پيشاپيش فرمودند، به اين جوان ها بگوييد ما مشكل شما را حل كرديم .


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.