spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
علم متجدد در غيبت خدا چاپ پست الكترونيكي
۰۸ خرداد ۱۳۸۵
رفتن به
علم متجدد در غيبت خدا
صفحه 2

بسيار پيش آمده است که تنگناهاي دينداري در زندگي امروز را از عمق جان حس کرده ايم. زندگي امروز سرشار از مضاهر فن آوارانه اي است که ريشه در علم جديد دارند: از رسانه هاي جديد گرفته تا تکنولوژي حمل و نقل، تغذيه، آموزش و پرورش و غيره. عادت هم کرده ايم که در مورد سطحي ترين اين مظاهر قضاوت کنيم اما از ريشه ها، يعني همان بنيادهايي که علم متجدد بر اساس آن سامان گرفته است غفلت ورزيم. وا اسفا از آن روز که اين غفلت با آماده خوري محصولات علمي ديگران و سرگرم شدن به دعواهاي کاذب سياسي دوچندان هم شده باشد.
آنچه در پي خواهيد خواند مطلبي است که از سوي يکي از برادران "جمع ما" به رشته تحرير درآمده و بايد آن را تذکري براي جوانان امروز، نسبت به "اهميت علم متجدد" و "غيبت خدا" در آن در نظر گرفت. بي ترديد اين تذکر دعوت به انديشيدن است و نه رد و قبول سطحي يا افراطي علم متجدد.
ان شاءالله در فرصتهاي آتي اين بحث را پي خواهيم گرفت.


آنچه امروزه بعنوان سيانس science(يا علم متجدد) شناخته مي شود همانطور که کراراً شنيده ايم بدون وجود طب ابن سينا، رياضيات عمر خيام و نور شناسي ابن هيثم، يا امکان تحقق نمي يافت و يا از رسيدن به مرتبه اي که امروزه دست يافته است، عاجز بود.
اما سئوال اساسي اينجاست که آيا رابطه بين اين دو علم (علوم اسلامي و علوم جديد و غربي) فقط پيوستگي و امتداد است؟!
علوم اسلامي بر معرفتي مبتني بر وحدانيت، يکتايي و حکمت و مشيت خداوندي استوار است که هيچ امري جز به اختيار و اراده او امکان تحقق نمي يابد و اين در حالي است که علم غربي، جهان طبيعي را واقعيتي جدا از خداوند يا مراتب عالي تر وجود مي داند و در خوشبينانه ترين حالت، خداوند را چونان سازنده اي مي داند که پديده اي را خلق کرده و آن پديده اينک مستقل از او، به کار خود ادامه مي دهد. استاد شهيد مطهري در کتاب علل گرايش به ماديگري اين موضوع را اينچنين بيان مي نمايد:" فلاماريون از اگوست کنت که پايه گذار پوزيتيويسم است و باصطلاح "اصاله العلمي" است مطلبي نقل مي کند که دور نماي خوبي است براي نشان دادن اينکه تصويري که دانشمنداني مانند اگوست کنت در محيط کليسايي آن روز از خدا داشته اند چگونه تصويري بوده است؟ فلاموريون مي گويد: اگوست کنت گفته است: "علم، پدرف طبيعت کائنات را از شغل خود منفصل و او را به محل انزوا سوق داد و در حالي که از خدمات موقت او اظهار قدرداني کرد او را تا سرحد عظمتش هدايت نمود." مجموع گفته اگوست کنت نشان مي دهد که خدا در نظر اويعني چيزي مانند جزئي از جهان و عاملي در عرض ساير عوامل جهان, ولي عاملي مجهول و مرموز. از طرف ديگر پديده هاي جهان نيز بر دو قسم است: معلوم و مجهول. هر پديده مجهولي را بايد به آن عامل مرموز و مجهول نسبت داد که تبعاً هر چه پديده ها در اثر علم، مکشوف و معلوم مي گردند از حوزه تاثير آن عامل مجهول کاسته مي شود. اين طرز تفکر، تفکر او تنها نبوده است، تفکر محيط عصر و زمان او بوده است. "
اين نگرش فلسفي خاصي است که علم جديد بدان مبتلا است. بطوري که عوامل جهان مادي (يعني فضا، زمان، ماده، حرکت و انرژي) واقعيتهايي مستقل از مراتب عالي تر وجودند و موضوعاتي قابل تحويل به مناسبات و معادلات رياضي و کمّي و مطلقاً در وجه رياضي آن و از طرفي جنبه هاي کمّيت ناپذير وجود مادي بي ربط جلوه مي کنند و خارج از موضوع تلقي مي شوند. مضافاً که بنا بر اين نگرش، مفدرفک (subject) يا "ذهن" که اين جهان مادي را مطالعه مي کند همانا شعور فردي بشر است که چيزي جز قدرت استدلال نيست و ربطي به وحي و عقل کلي ندارد.
لذا فلسفه و نگرشي که علم جديد بر اساس آن شکل گرفت، چيزي جز "کمّي کردن" طبيعت نبود. بطوري که به همان تعبيري که خود گاليله گفته بود، "کمّي کردن طبيعت" يعني آن جنبه ها يي از طبيعت که کيفي است بعنوان جنبه هاي ثانوي و غير مهم تلقي شود و وظيفه علم همان مطالعه "کيفيات اولي" است که همچون وزن و طول و سرعت از نظر رياضي قابل تعريف، تجزيه و تحليل است؛ به عکسف کيفياتي همچون رنگ يا شکل که کيفيات محض است و نمي توان آنها را به طرق رياضي مطالعه نمود. و از اين زمان به بعد بود که ديگر از نقطه نظر علمي، نه جهان آئينه صفات حق تلقي مي شد و نه هستي کتاب حاوي حکمت خداوند و نه پديده ها بعنوان آيات خداوند.
در موضعي ديگر از کتاب "علل گرايش به ماديگري"، استاد مطهري در بيان اين مطلب مي نويسند:" پس عمده اين است که به اصطلاح مقام الوهيت را تشخيص دهيم و جا و مقام و پفست خدايي را بشناسيم. آيا جاي خدا در هستي و مقام الوهيت در عالم وجود اين است که او را در رديف يکي از موجودات عالم و جزئي از عالم بدانيم....نتيجه اين طرز تفکر اين است که خدا را در ميان مجهولات خود جستجو کنيم. تبعا هر چه بر معلومات ما افزوده مي گردد و از مجهولات ما کاسته مي شود منطقه خداشناسي ما محدود تر مي شود تا جايي که اگر فرض کنيم جميع مجهولات بشر يک روز حل شود ديگر جايي براي خدا و خداشناسي باقي نمي ماند. طبق اين طرز تفکر تنها برخي موجودات جهان آيت و حکايت و آينه وجود خداوند مي باشند و آنها همان موجوداتي هستند که علل آنها مجهول است. اما موجودات شناخته شده از نظر اسباب و علل از قلمرو آيت و معرف بودن ذات پروردگار خارج اند.
در اينجا بايد تعبير قرآن را ذکر کنيم که مي فرمايد:"ما قدروا الله حق قدره"خدا را آنچنان که شايسته و ممکن است تصور نکرده و اندازه گيري نکرده اند. الفباي خداشناسي اين است که او خداي همه عالم است و با همه اشياء نسبت متساوي دارد. همه اشياء بدون استثناء مظهر قدرت و علم و حکمت و اراده و مشيت اويند و آيت و حکايت کمال و جمال و جلال او مي باشند."
در ميان همه علوم، علوم زيستي در مقابل تعريف کمي علم طبيعت و مطالعه رياضي پديده ها، کمتر از ساير علوم تحت تاثير قرار گرفته اند و به اصطلاح ديرتر از بقيه علوم انقلاب نيوتني را از سرگذراندند, ولي با اين حال، در قرن 19 ميلادي، "نظريه تکامل" که چارلز داروين و عده اي ديگر آن را مبناي علوم زيستي قرارداده اند و بيشتر منشأ و مبناي فلسفي داشت تا علمي، مسئله ساز ترين نظريه علمي از نقطه نظر دين گشت.
اصل اساسي اين نظريه اينست که اشکال عالي تر حيات در طي مدتي بسيار طولاني از تطور و تکامل اشکال پست تر حيات پديد آمده و باليده است و دست خالق مطلق در پيدايش "انواع" گوناگون و تحول تاريخي در کار نبوده است. اين تطور و تکامل هم هيچ قصد و غايتي ندارد، بلکه صرفا از رهگذر تنازع ميان "انواع" مختلف و "بقاي انسب" عمل مي کند.در واقع همين نظريه تکامل بود که آگاهي مستمر از خداوند را بعنوان خالق کل که در قرآن به تعبير "حيّ" و "محيي" آمده است, به فراموشي سپرد. در نظر استاد شهيد مطهري :"از جمله مسائلي که به نظر من تاثير زيادي در گرايشهاي مادي داشته است، توهم تضاد ميان اصل "خلقت و آفرينش" از يک طرف و اصل"ترانسفورميسم"يعني"اصل تکامل"، خصوصا "تکامل جانداران" از طرف ديگر است. و بعبارتي ديگر توهم اينکه "آفرينش" مساوي است با "آني و دفعي الوجود" بودن اشياء و " تکامل" مساوي است با "خالق نداشتن اشياء". آنچنان که از تاريخ بر مي آيد در مغرب زمين به خصوص اين انديشه وجود داشته است که لازمه اينکه جهان بوسيله خداوند بوجود آمده باشد اين است که همه اشياء همواره ثابت و يکنواخت بوده باشند، تغييري در کائنات خصوصا در اصول کائنات يعني "انواع" رخ ندهد. پس تکامل، خصوصا تکامل ذاتي- يعني تکاملي که مستلزم اين باشد که ماهيت يک شي تغيير کند و نوعيت آن عوض شود – غير ممکن است. از طرف ديگر مي بينيم که هر اندازه علوم سيرتکاملي انجام مي دهند و توسعه مي يابند مسئله اينکه اشياء و بالاخص جانداران يک قوس صعودي و تکاملي را طي مي کنند، بيشتر ثابت و مبرهن مي گردند. نتيجه اين دو مقدمه اينست که علوم- بالاخص علوم زيستي _ درجهت ضد خداشناسي گام برمي دارند."
مباني فلسفي علم جديد و در رأس آنها نظريه تکامل باعث ظهور انديشه اي گرديد که همانا قول به قابليت تحويل يا فروکاهش علمي همه چيز بود. مثلا کمال مطلوب فيزيکدانان قرن 17 آن بود که بتوانند همه واقعيات مادي را بر اساس حرکت اتمها توضيح بدهند. فکر فروکاستن يا تحويل گرايي (reductionism) را که ذاتي علم جديد است, مي توان به معناي تحويل روح (spirit) به ذهن يا روان مقيد (psyche)، روان مقيد به فعاليت زيستي، زندگي به ماده بي جان و سر انجام تحويل ماده بي جان به ذرات محظا و کاملا کمي يا انرژي بي پاياني دانست که مي توان حرکات آن را بصورت کمي درآورد و سنجيد. امروزه يکي از مهمترين ويژگيهاي دنياي جديد، همين تحويل گرايي علمي است که به مذهب "اصالت علم"(scientisme) موسوم شده است. و اين همان علمي است که شهيد دکتر شريعتي در کتاب "ويژگيهاي قرون جديد" از آن به غرور شديد علمي و "مکتب سيانتيسم" تعبير مي نمايد:"سيانس(science) به معني علم و مکتب آن، که اصالت علم (scientisme) مي باشد، بدين معني که تنها علم است که اصالت دارد. سيانس به معناي علم کلي نيست(هرگونه معرفتي را علم مي گوئيم:علم دين، علم ماوراءالطبيعي، علم موسيقي، علم ادبيات و غيره) سيانس به معناي علوم دقيقه منطقي مبتني بر مشاهده و تجربه بر روي واقعيت طبيعي است، يا مجموعه داناييهايي که بوسيله منطق عقلي از طريق تجربه، مشاهده و مقايسه بر روي عالم واقعي و عيني بدست آمده است. بنابراين فيزيک و شيمي، هيئت و جامعه شناسي سيانس مي باشند. اما فلسفه که قابل تجزيه و مقايسه نيست، سيانس نمي باشد، همچنين شناخت مذهب سيانس نمي باشد، زيرا بر واقعيتي عيني مبتني نيست....سيانتيسم در قرن18 و 19 به حد اعلاي غرور خودش مي رسد. بصورتي که هر چيز را به جز سيانس مي خواهد بکوبد و از بين ببرد و براي همين است که در قرون 18 و 19 مشاهده مي شود که باشدت به فلسفه و مذهب و حتي ادبيات حمله مي شود، زيرا در قلمرو سيانس نيستند."


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.