spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
باغبان‌ باغستان‌ توحيد چاپ پست الكترونيكي
۳۰ تير ۱۳۸۲

سيد صادق‌ موسوي‌ گرمارودي‌


 بيابان‌ در كوره‌ خورشيد مي‌سوخت‌. تا چشم‌ كار مي‌كرد خشكي‌ بود و صحراي‌ لخت‌ و عور كه‌ ساية‌ تك‌ درختي‌ هم‌ نويد آسايشي‌ در گذرنده‌ برنمي‌انگيخت‌.
 هرم‌ گرما از زمين‌ برمي‌خاست‌ و سرابي‌ مي‌ساخت‌ كه‌ ذهن‌ عطشان‌ رهگذر را به‌ رؤيائي‌ شيرين‌ و لذت‌بخش‌ مي‌كشيد، رؤياي‌ بركة‌ آبي‌ زلال‌ و سايه‌سار چندين‌ نخل‌ و جان‌پناهي‌ در برابر هجوم‌ گرماي‌ بي‌امان‌ كوير...
 بوته‌هاي‌ خار، بي‌بهره‌اي‌ بر شاخه‌، خاكستري‌ و ساكت‌، در غربت‌ صحرا، همراه‌ باد گرم‌ مويه‌ مي‌كردند.
 گاهي‌ هجوم‌ باد، موجي‌ از شنهاي‌ زمين‌ را مي‌پراكند و به‌ صورت‌ رهگذر مي‌ريخت‌.
 گرسنه‌ و تشنه‌ از راهي‌ دور مي‌آمد، لباسي‌ مندرس‌ بر تن‌ داشت‌، دستار را دور سر و صورت‌ پيچيده‌ بود و جز دو رديف‌ مژه‌ خاك‌آلود كه‌ چشمان‌ تشنه‌ و مضطرب‌ مرد را حفاظت‌ مي‌كرد همة‌ صورتش‌ در سربند پنهان‌ بود.
 تا مدينه‌، ساعتي‌ راه‌ مانده‌ بود. از عمق‌ سراب‌ در سمت‌ راست‌ او گاهي‌ بلندي‌ كوههاي‌ سنگي‌ و تيره‌ در چشمان‌ او پيدا مي‌شد و زماني‌ در سراب‌ ناپديد مي‌گشت‌.
 زبان‌ خشكيده‌اش‌ به‌ كام‌ چسبيده‌ بود. فقير باديه‌نشيني‌ بود كه‌ به‌ اميد زندگي‌ راحتي‌ به‌ سوي‌ مدينه‌ راه‌ مي‌سپرد. باد پيراهن‌ بلند عربي‌اش‌ را كه‌ از ساق‌ پا مي‌گذشت‌ به‌ بازي‌ مي‌گرفت‌.
 دست‌ را حمايل‌ چشمها نمود و دو پلك‌ را بر هم‌ فشرد و ديده‌ را به‌ دورسوي‌ افق‌ دوخت‌. ديگر رديف‌ كوههاي‌ نه‌چندان‌ بلند از دامن‌ سراب‌ بالا ايستاده‌ بودند.
 با دست‌ راست‌ دامن‌ لباس‌ را از خاك‌ صحرا تكاند و بستة‌ زيربغل‌ را روي‌ سر نهاد و با دست‌ ديگر تعادل‌ بسته‌ را روي‌ سر نگاهداشت‌. او همة‌ دار و ندارش‌ را روي‌ سر داشت‌ و به‌ سرعت‌ قدمها مي‌افزود.
 موج‌ گرم‌ باد، دستانش‌ را مي‌آزرد و شن‌ پراكنده‌ در فضا مجبورش‌ مي‌ساخت‌ تا دست‌ را گاهي‌ سپر چشمها سازد. تنها شيون‌ نسيم‌ در لابلاي‌ خاربوته‌ها بود كه‌ تنهايي‌ كوير را فرياد مي‌كرد. از آخرين‌ تپة‌ شني‌ بالا آمد و بر فراز ارتفاع‌ كوتاه‌ آن‌ ايستاد. نگاهي‌ به‌ كوههاي‌ روبرويش‌ انداخت‌ و سپس‌ ديده‌ها سنگين‌ شد و به‌ پايين‌تر نگريست‌.
 زيرپا، در امتداد نگه‌ عطشان‌ و گرسنه‌اش‌، حلقة‌ سبز نخلستانهاي‌ مدينه‌ به‌ گرد شهر و زير حرارت‌ آفتاب‌ لميده‌ بود و آنهمه‌ باغستانهاي‌ زمردگون‌، بشارت‌ زمزمة‌ جويهاي‌ جاري‌ آب‌ بود كه‌ روح‌ خسته‌اش‌ را نوازش‌ مي‌كرد، و دل‌ محرومش‌ را اميدوار مي‌ساخت‌.
 قدمها را يله‌ كرد تا هر كجا كه‌ دلخواهش‌ است‌ بر زمين‌ استوار شود و پيش‌ رود. در افكار دراز خودش‌ غوطه‌ مي‌خورد: «شايد در مدينه‌ بتوان‌ نان‌ راحتي‌ به‌ دست‌ آورد، شايد بتوان‌ كاري‌ براي‌ خود دست‌ و پا كرد، شايد...».
 از زادگاه‌ كوچك‌ خود خسته‌ شده‌ بود. آنهمه‌ صحراگردي‌ و هر روز چشم‌ به‌ غروب‌ خونين‌ صحرا دوختن‌ و هر سحر با ستاره‌هاي‌ درشت‌ و روشن‌ و دست‌چين‌ كوير به‌ صبح‌ نگريستن‌ برايش‌ يكنواخت‌ و ملالت‌آور بود. دل‌ پرعاطفه‌اش‌ از رنج‌ فقر و بي‌عدالتيهاي‌ محيطش‌ مي‌گداخت‌ و روحش‌ كه‌ به‌ پاكي‌ و سادگي‌ گلبوته‌هاي‌ غريب‌ دهكده‌اش‌ بود به‌ اميد فضاي‌ سالم‌تري‌ به‌ سوي‌ شهر پرواز مي‌كرد.
 از واحه‌  اي‌ در عمق‌ صحرا مي‌آمد و اكنون‌ به‌ سرزمين‌ پيامبر، صلي‌اللهعليه‌وآله‌، و علي‌، عليه‌السلام‌، گام‌ مي‌نهاد. جانش‌ مثل‌ فوج‌ چلچله‌ها كه‌ مژده‌ بهاران‌ با خود دارند به‌ سوي‌ اين‌ شهر مقدس‌ بال‌ و پر گشوده‌ بود.
 چقدر دوست‌ داشت‌ فرزندان‌ فاطمه‌، عليهاالسلام‌، دختر پيامبر خدا را ببيند،
 در محفل‌ حسن‌ بن‌ علي‌، عليه‌السلام‌، فرزند بزرگ‌ علي‌، عليه‌السلام‌، بنشيند،
 به‌ گفتار حسن‌ بن‌ علي‌، عليه‌السلام‌، ريحانه‌ رسول‌ خدا گوش‌ بسپارد،
 و برتر از همه‌، در مسجدالرسول‌، بلندترين‌ شخصيت‌ اسلام‌، وارث‌ علم‌ الهي‌ علي‌، عليه‌السلام‌، را ببيند و چشم‌ را به‌ چشمان‌ مقدسش‌ بدوزد و از عطر روحاني‌ آن‌ ملكوتي‌ جان‌ را عطرآگين‌ سازد.
       
 از كشتزاري‌ گذشت‌ و چشمانش‌ دنبال‌ جوي‌ آبي‌ مي‌گشت‌ تا جگر تفته‌اش‌ را آسوده‌ سازد ولي‌ آبي‌ نيافت‌.
 باغها را گويا چند روز پيش‌تر آب‌ بسته‌ بودند و اكنون‌ در جويها از آب‌ خبري‌ نبود. به‌ نخلها رسيد كه‌ انبوه‌ و سردرهم‌ قد برافراشته‌ بودند. خود را به‌ سايه‌ آنها كشيد، راه‌ را كوتاه‌تر كرد و از كنارة‌ جوي‌ به‌ ميان‌ باغ‌ رفت‌. شايد هم‌ اميدوار بود قبل‌ از اينكه‌ وارد شهر شود جوي‌ آبي‌ بيابد...
 نسيم‌ نسبتاً خنكي‌ به‌ صورتش‌ خورد و حريرگونه‌ نوازشش‌ كرد. در زير ساية‌ نخلي‌ تكيه‌ بر تنه‌ ستبر آن‌ داد و نشست‌ تا كمي‌ بياسايد.
 غير از صداي‌ جيرجيركها و گنجشكها كه‌ از فراز نخلها مي‌خواندند، صدايي‌ چون‌ تماس‌ لبه‌ تبري‌ بر تنه‌ درختي‌ يا ضربه‌ بيلي‌ بر لبه‌ جويي‌ به‌ گوشش‌ خورد و بدقت‌ گوش‌ سپرد.
 گويا باغباني‌ در انبوه‌ نخلها مشغول‌ آبياري‌ زمين‌ يا بريدن‌ شاخه‌ها و علفهاي‌ هرزه‌ بود. با خود گفت‌:
  حتماً آبي‌ و غذايي‌ پيش‌ او يافت‌ مي‌شود تا بتوان‌ لب‌ تشنه‌ را تر كرد و شكم‌ گرسنه‌ را به‌ لقمه‌اي‌ راضي‌ نمود.
 برخاست‌ و به‌ دنبال‌ صدا روان‌ شد. هرچه‌ پيش‌ مي‌رفت‌ صدا واضح‌تر و رساتر به‌ گوش‌ مي‌رسيد. راهش‌ را به‌ سوي‌ وسط‌ باغ‌ و به‌ دنبال‌ صدا كج‌ كرد تا اينكه‌ بالاخره‌ از پشت‌ چند نخل‌ مردي‌ را ديد كه‌ پشت‌ به‌ او مشغول‌ كار بود. جلوتر رفت‌ و سلام‌ كرد. مرد باغبان‌ برگشت‌ و با مهرباني‌ و لبخند جواب‌ سلام‌ گفت‌.
 ميانه‌ بالا بود
 با چشمهايي‌ به‌ گيرايي‌ يك‌ باغ‌ پر از نرگس‌
 با برآمدگي‌ شكمي‌ برابر سينه‌
 علامت‌ سجده‌ بر پيشاني‌
 با لباسي‌ وصله‌دار
 كمربندي‌ از ليف‌ خرما بر كمر
 دامن‌ لباسش‌ كوتاه‌ بود و پا را نمي‌پوشاند
 سپيدرو بود و دانه‌هاي‌ عرق‌ بر صورت‌ مهربانش‌ نشسته‌ بود
 انبوه‌ محاسن‌ سپيد، هيبتي‌ روحاني‌ بر آن‌ چهره‌ بخشيده‌ بود
 ابرواني‌ كشيده‌
 و پيشاني‌ بلند، چون‌ آئينه‌ صفات‌ الهي‌ داشت‌.
 مرد غريب‌ به‌ اين‌ منظره‌ باشكوه‌ نگريست‌ و حالتي‌ روحاني‌ دلش‌ را انباشت‌ و آهسته‌ گفت‌:
  از راه‌ دور مي‌آيم‌. گرسنه‌ و تشنه‌ هستم‌. آيا پيش‌ شما غذايي‌ يا آبي‌ پيدا مي‌شود كه‌ رفع‌ خستگي‌ كنم‌؟
 مرد با لبخند گفت‌:
  زير آن‌ درخت‌ كوزه‌ آبي‌ و سفره‌ ناني‌ هست‌.
 و با دست‌ اشاره‌ به‌ نخل‌ كهني‌ در همان‌ نزديكي‌ نمود.
 مرد به‌ سوي‌ درخت‌ رفت‌. كوزه‌ آبي‌ يافت‌ و سفره‌اي‌ كه‌ در آن‌ چند گرده‌ نان‌ جو بود. بفراغت‌ نشست‌ و از كوزه‌ آب‌ نوشيد. قدري‌ مكث‌ كرد و دوباره‌ نوشيد تا سيراب‌ شد. سپس‌ دست‌ به‌ سفره‌ برد و قرص‌ ناني‌ برداشت‌ اما هرچه‌ كرد آن‌ را بشكند نتوانست‌.
 با خود گفت‌:
 ـ بنده‌ خدا از من‌ فقيرتر است‌. چه‌ نان‌ سخت‌ و خشكي‌ براي‌ ناهار آورده‌. چطور مي‌تواند چنين‌ نان‌ مانده‌ و خشك‌ شده‌اي‌ را بخورد؟
 دلش‌ به‌ حال‌ مرد باغبان‌ سوخت‌. بعد از تلاش‌ بسيار وقتي‌ ديد كه‌ نمي‌تواند نانها را بخورد برخاست‌ و به‌ سوي‌ باغبان‌ بازگشت‌ و گفت‌:
 ـ برادر عزيز، از لطفي‌ كه‌ در حق‌ من‌ كردي‌ ممنونم‌. ولي‌...
 باغبان‌ لبخندي‌ زد و عرق‌ پيشاني‌ را با پشت‌ دست‌ پاك‌ كرد و گفت‌:
 ـ فكر مي‌كردم‌ بتواني‌ نانهاي‌ جو را بخوري‌، اما خشك‌ شده‌ است‌، بايد در آب‌ خيساند يا لااقل‌ عادت‌ به‌ خوردنش‌ داشت‌. حال‌ كه‌ نتوانستي‌ غذاي‌ مرا بخوري‌ من‌ تو را به‌ جايي‌ راهنمايي‌ مي‌كنم‌ تا آسوده‌ و بي‌منت‌ بتواني‌ غذايي‌ بيابي‌. اگر هم‌ حاجتت‌ را بگويي‌ يقيناً كمكت‌ خواهند كرد.
 مرد پرسيد:
 ـ اين‌ سخاوتمند چه‌ كسي‌ است‌؟ او را كجا بيابم‌؟
 باغبان‌ گفت‌:
 ـ به‌ داخل‌ شهر مي‌روي‌ و از مردم‌ سراغ‌ خانه‌ حسن‌بن‌علي‌ را مي‌گيري‌. وقتي‌ به‌ خانه‌ او رسيدي‌ خواهي‌ ديد كه‌ در باز است‌ و سفره‌ طعام‌ را پهن‌ كرده‌اند. ناهارت‌ را بخور و گرفتاريت‌ را هم‌ با او در ميان‌ بگذار. رهگذر پرسيد:
 ـ مي‌شود براحتي‌ او را ديد؟
 باغبان‌ جواب‌ داد:
 ـ چرا نمي‌شود؟ او در همان‌ اطاقي‌ كه‌ از مهمانان‌ پذيرايي‌ مي‌كند نشسته‌ است‌ و منتظر افرادي‌ چون‌ تو است‌.
 برو، خودت‌ خواهي‌ ديد و يقين‌ داشته‌ باش‌ كه‌ در آنجا مشكلت‌ را هم‌ برطرف‌ خواهند كرد.
 ـ گفتي‌ حسن‌بن‌علي‌؟
 ـ بله‌... حسن‌بن‌علي‌.
 مرد گفت‌:
 ـ سالها آرزوي‌ ديدار اين‌ خاندان‌ را داشته‌ام‌. حتماً خواهم‌ رفت‌. اما از كدام‌ طرف‌ بايد بروم‌؟
 باغبان‌ در حاليكه‌ تكيه‌ بر بيل‌ داشت‌ و عرق‌ از چهره‌اش‌ پاك‌ مي‌كرد گفت‌:
 ـ از اين‌ راه‌...
 و اشاره‌ به‌ سويي‌ كرد.

 مرد گفت‌:
 ـ از محبتي‌ كه‌ كردي‌ شرمنده‌ام‌. ان‌شاءالله اگر عمري‌ باقي‌ بود جبران‌ خواهم‌ كرد.
 لبخند بر لبهاي‌ مرد باغبان‌ نشست‌ و گفت‌:
 ـ احتياجي‌ به‌ جبران‌ ندارد. زودتر حركت‌ كن‌، در پناه‌ خدا برادرم‌!
 مرد خداحافظي‌ كرد و از راهي‌ كه‌ باغبان‌ نشانش‌ داده‌ بود به‌ سوي‌ شهر رفت‌ در حاليكه‌ فكر باغبان‌ پير و نانهاي‌ جوينش‌ مشغولش‌ داشته‌ بود.
       
 شهر در آرامش‌ نيمروز، مي‌رفت‌ تا از مرز ظهر بگذرد. صداي‌ مؤذن‌ از مسجد رسول‌ خدا برخاست‌. صداي‌ زنگ‌ كارواني‌ كه‌ وارد شهر مي‌شد از دور به‌ گوش‌ مي‌رسيد. مردي‌ در كناري‌ مشغول‌ وضو گرفتن‌ بود. بچه‌ها در سايه‌ نخلها به‌ بازي‌ مشغول‌ بودند و صداي‌ مؤذن‌ به‌ هر كوي‌ و برزن‌ سر مي‌كشيد. آواي‌ اذان‌، رسا و گيرا در فضا مي‌پراكند:
 «أشهد أنّ محمداً رسول‌الله»
 مرد غريب‌ زيرلب‌ درودي‌ فرستاد و از رهگذري‌ سراغ‌ خانه‌ حسن‌بن‌علي‌، عليهماالسلام‌، را گرفت‌. گذرنده‌، با دست‌ به‌ كوچه‌اي‌ اشاره‌ كرد. تشنگي‌ او فرو نشسته‌ بود ولي‌ گرسنگي‌ توان‌ او را بريده‌ بود. غريبانه‌ و پرسان‌پرسان‌ دنبال‌ خانه‌ را گرفت‌. مدتي‌ از ظهر مي‌گذشت‌ كه‌ در مقابل‌ دري‌ باز توقف‌ كرد.
 بله‌، همانجا بود... مضيف‌خانه‌  حسن‌بن‌علي‌.
 وارد شد. در اطاقي‌ بزرگ‌، جمعي‌ نشسته‌ بودند و سفره‌اي‌ با غذايي‌ ساده‌ گسترده‌ بود. سلامي‌ كرد و جوابي‌ نيكو شنيد.
 سر راست‌ كرد، مردي‌ در حدود سي‌ و پنج‌ سال‌ با لبخندي‌ دائمي‌ بر لب‌ جواب‌ سلامش‌ را داده‌ بود. با او احوالپرسي‌ كرد و خوشامد گفت‌ و به‌ سفره‌ دعوتش‌ نمود. وقتي‌ كناره‌ سفره‌ نشست‌، دعوت‌كننده‌ با وقاري‌ كه‌ تنها در قديسان‌ مي‌توان‌ سراغش‌ را گرفت‌ از مسكن‌ و مقصدش‌ پرسيد و مرد غريب‌ خلاصه‌ و مختصر جواب‌ گفت‌ و شروع‌ به‌ خوردن‌ كرد.
 وقتي‌ قدري‌ از گرسنگي‌ آسوده‌ شد با چشم‌ دنبال‌ حسن‌بن‌علي‌، عليهماالسلام‌، گشت‌ و حدس‌ زد كداميك‌ بايد باشند ولي‌ براي‌ اطمينان‌ از مردي‌ كه‌ كنار دستش‌ مشغول‌ صرف‌ غذا بود آهسته‌ پرسيد:
 ـ كداميك‌ از اين‌ مردان‌ حسن‌بن‌علي‌ است‌؟
 مرد پاسخ‌ داد:
 ـ همان‌ كه‌ جواب‌ سلامت‌ را داد و احوالت‌ را پرسيد.
 حدسش‌ درست‌ بود. بدقت‌ به‌ چهره‌ آسماني‌ آن‌ معصوم‌ نگريست‌. جلالي‌ در آن‌ رخسار ملكوتي‌ بود كه‌ هر بيننده‌ را مجذوب‌ مي‌كرد. مرد همانطور كه‌ مشغول‌ غذا خوردن‌ و تماشاي‌ حسن‌بن‌علي‌ بود به‌ ياد مرد باغبان‌ و آن‌ نانهاي‌ خشكش‌ افتاد كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ بود بشكندشان‌.
 با خود گفت‌:
 ـ شرط‌ مروت‌ نيست‌ كه‌ من‌ اينجا خود را سير كنم‌ و از اين‌ غذا براي‌ او نبرم‌.
 به‌ اين‌ خيال‌ قدري‌ به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ كرد و وقتي‌ كسي‌ را متوجه‌ نديد، مقداري‌ نان‌ برداشت‌ و لابلاي‌ آن‌ قدري‌ غذا ريخت‌ و آهسته‌ در بقچه‌اي‌ كه‌ لباس‌ سفرش‌ را در آن‌ نهاده‌ بود گذاشت‌.
 اين‌ حركت‌ از چشمان‌ حسن‌بن‌علي‌، عليهماالسلام‌، پنهان‌ نماند. ديد كه‌ مرد غريب‌ لقمه‌اي‌ مي‌خورد و لقمه‌اي‌ در بسته‌اش‌ پنهان‌ مي‌كند.
 وقتي‌ غذا تمام‌ شد و سفره‌ را برچيدند، حضرت‌ او را صدا كرد و در نزد خود نشاند و آهسته‌ فرمود:
 ـ برادر، چرا در هنگام‌ غذا، خودت‌ را به‌ زحمت‌ مي‌انداختي‌؟ مي‌خواستي‌ راحت‌ غذايت‌ را بخوري‌ و بعد هرچه‌ مي‌خواستي‌ برمي‌داشتي‌ يا مي‌گفتي‌ برايت‌ در ظرفي‌ كنار بگذارند تا با خودت‌ ببري‌. از اين‌ گذشته‌ تو مي‌تواني‌ تا هر وقت‌ كه‌ بخواهي‌ پيش‌ ما بماني‌.
 مرد غريب‌ شرمنده‌ از كار خويش‌ گفت‌:
 ـ به‌ خدا قسم‌ براي‌ خود برنمي‌داشتم‌، بلكه‌ خواستم‌ براي‌ كسي‌ ببرم‌.
 حضرت‌ فرمود:
 ـ مي‌خواستي‌ او را هم‌ همراه‌ بياوري‌.
 مرد گفت‌:
 ـ او در بيرون‌ شهر است‌. من‌ خسته‌ و تشنه‌ و گرسنه‌ از راه‌ رسيده‌ بودم‌. در ابتداي‌ باغهاي‌ اطراف‌ شهر در نخلستاني‌ با او برخوردم‌ و در حاليكه‌ از شدت‌ كار و گرمي‌ هوا، عرق‌ از سر و رويش‌ مي‌ريخت‌ از او طلب‌ آب‌ و غذا كردم‌. او هرچه‌ داشت‌ پيش‌ من‌ نهاد. در سفره‌اش‌ فقط‌ چند قرص‌ نان‌ جو بود، آنهم‌ بقدري‌ خشك‌ و سخت‌ بود كه‌ نتوانستم‌ بخورم‌. وقتي‌ در محضر شما مشغول‌ غذا خوردن‌ بودم‌ به‌ ياد او و آن‌ غذاي‌ فقيرانه‌ غيرقابل‌ خوراكش‌ افتادم‌ و دلم‌ به‌ حالش‌ سوخت‌. داشتم‌ براي‌ او غذا كنار مي‌گذاشتم‌. او در حق‌ من‌ نيكي‌ كرد، خواستم‌ فراموشش‌ نكرده‌ باشم‌.
 حضرت‌ فرمود:
 ـ اين‌ نشانه‌ها كه‌ تو مي‌دهي‌ برايم‌ آشناست‌. آيا محاسنش‌ سپيد نبود؟
 مرد با تعجب‌ گفت‌:
 ـ بلي‌ موي‌ صورتش‌ سپيد بود. رويي‌ چون‌ آفتاب‌ داشت‌، پيشاني‌اش‌ بلند و چشمانش‌ درشت‌ بود و لباسي‌ وصله‌دار بر تن‌ داشت‌، او نشاني‌ منزل‌ شما را به‌ من‌ داد، آيا او را مي‌شناسيد؟
 حضرت‌ فرمود:
 ـ بله‌، برادر. من‌ او را مي‌شناسم‌. او هميشه‌ غذايش‌ همانطور است‌. او با توانايي‌ چنين‌ روزگار مي‌گذراند.
 مرد با تعجب‌ پرسيد:
 ـ او كيست‌ كه‌ شما را مي‌شناسد و مرا به‌ اينجا راهنمايي‌ مي‌كند و شما هم‌ او را مي‌شناسيد ولي‌ به‌ خانه‌ شما نمي‌آيد كه‌ غذاي‌ بهتري‌ بيابد؟
 لبخندي‌ بر لبان‌ مقدس‌ حسن‌بن‌علي‌، عليهماالسلام‌، نشست‌ و چشمان‌ خدابينش‌ غرق‌ اشك‌ شد و فرمود:
 ـ او پدر من‌ «علي‌» است‌.
 غريب‌ رهگذر، مبهوت‌ به‌ لبان‌ حضرت‌ مجتبي‌، عليه‌السلام‌، مي‌نگريست‌ در عمق‌ دو چشم‌ به‌ بهت‌ نشسته‌اش‌ همه‌ وجدان‌ و عاطفه‌اش‌ بود كه‌ به‌ اشك‌ تبديل‌ مي‌شد. احساس‌ كرد كه‌ زمزمة‌ جويبار يگانگي‌ است‌ كه‌ او را به‌ باغستانهاي‌ توحيد مي‌برد.
 
 


پي‌نوشتها:
 1. آبادي‌ در ميانه‌ ريگستان‌
 2. مضيف‌خانه‌ = مهمانخانه‌: بزرگان‌ عرب‌، مهمانخانه‌اي‌ داشتند كه‌ از مساكين‌ و در راه‌ ماندگان‌ نگهداري‌ مي‌كردند.
ماهنامه موعود سال پنجم-شماره 25
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.