spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
تولد ومرگ فرهنگ ها وتمدن ها چاپ پست الكترونيكي
۱۳ بهمن ۱۳۸۹
 مصاحبه موعود با دكتر محمّد رجبي
به تاريخ نگاه كنيم: آن زمان كه ايرانِ كوروش و داريوشِ تقريباً عدالت پيشه و حق گزار هخامنشي بر جهان پيرامون خود غلبه داشت را با اواخر همان دوران مقايسه كنيد كه كتاب «استر» تورات، بخشي از حوادث آن را گزارش كرده است: هفتاد و هفت هزار و هشتصد و ده نفر از رجال ايراني و خانواده هایشان به جرم مخالفت با نفوذ يهوديان در سياست كشور، به توصية استر ملكة يهودي ايران و مردخاي عمويش، با حكم پادشاه وقت و توسط يهوديان ساكن ايران ظرف دو روز (13و 14 فروردين) قتل عام ميشوند و براي ايرانيان نحوست آن روز و براي يهوديان شادي آن روز و فردایش (عيد پوريم) به ميراث ميماند.
 


  • همواره از علل ظهور و افول دورههاي تاريخي يا به عبارت بهتر، دورههای فرهنگي و تمدّني گفتوگو ميشود، ولی هرگز به پاسخ قانعكنندهاي که علمي باشد، منجر نگرديده است. به اعتقاد شما، اوّلاً، كدام پاسخ قانع كننده است و ثانياً، اگر هيچ كدام را قانع كننده نميدانيد، ريشة اين حيراني را در كجا ميدانيد و ثالثاً، نظر خود شما آیا بر اين است كه به هر حال برون رفتي از اين بنبست وجود دارد يا خير؟

ميدانيد آنچه به نام «علم تاريخ» مرسوم شده است، هرگز معطوف به چنين پرسوجويي نيست و طبعاً پاسخي «علمي» هم براي آن ندارد. علم تاريخ به تحليل و تبيين «حادثه»ها يا «وقايع» جزيي و مشخّص تاريخي ميپردازد و ميكوشد تا با استفاده از مستندات مكتوب و نامكتوب، به زعم خود علّت يا علل بروز يك حادثه يا واقعة معيّن را دريابد و تشريح كند. اصولاً داعية «علم تجربي» جديد آن است، تنها «چگونگي»ها را توضيح ميدهد و به «چرايي»ها نميپردازد؛ زيرا از حيطة «تجربة حسّي» فراتر ميرود. علوم انسانی هم که ميكوشند در حدّ اعلاي رشد و كمال خود به فیزيك قرن هفدهم ميلادي تشبّه پيدا كنند، قاعدتاً همين جهت را دارند، وگرنه «علم» شناخته نميشوند. علم تاريخ هم يكي از اين علوم است.

البتّه بايد توضيح داد که علم جديد و از جمله علوم انسانی آن، همواره پرسش از «چرايي» را با شرح «چگونگي» پاسخ ميدهند؛ مشروط بر آنكه قابل تحليل حسّي تجربي يا به عبارت ديگر «مادّي» باشد که اغلب در بيان سانتيمانتال رسانهاي از آن به «ملموس» ـ دست مالي شده! ـ ياد ميكنند. پرسش از اينکه «چرا باران ميبارد؟»، اين پاسخ عملي را در بر دارد كه ابر چگونه شكل ميگيرد و متراكم ميشود و در فشار و دماي خاص، چگونه تقطير ميشود و به صورت باران فرو ميريزد. امّا اگر پرسشگر بخواهد بداند، صرفنظر از اين «چگونگي» چرا بايد چنين روندي بر جهان حاكم باشد؛ علم جديد پاسخ را در صلاحيّت تجسّس تجربي خود نميداند و پرسشگر را به «فلسفه» ارجاع ميدهد؛ زیرا اصول و مبانی خود علم نیز بر معقولات ثانی فلسفی استوار است.

فلسفه از آنجا که فراتر از تجربه، به مفاهيم كلّي معقول ميپردازد و به ويژه، ادراك كلّيترين «روابط» را مطمح نظر قرار ميدهد، ميداني برای طرح چنين «چرايي»هاست. امّا پاسخهاي فلسفه، به تعداد فيلسوفانِ داراي حوزة خاصّ فلسفي، متفاوت است؛ زيرا نظرگاههاي فلسفي هر یک از آنها به خدا، هستي، جهان، انسان و مسائل او، يكسان نيست و هر كدام بر حسب دريافت خود، پاسخي را ارائه ميدهند.

حال در مواجهه با اين پرسش كه كدام پاسخ قانع كننده است، بايد گفت تا پاسخي قانع كننده نباشد، نام «فلسفه» به خود نميگيرد. امّا ميدان حوادث تاريخي و تحوّلات فکری انسان آنقدر وسيع است، که مدّت اعتبار هر پاسخ قانع كنندهاي چندان نميپاید و موارد غيرقابل توجيه متعدّد، يا پيشبينيهای نامحقّق، آن را از درجة اهمّيت ساقط ميكند و مجالی براي طرح پاسخهای «قانعكنندهتر» پيدا ميشود.

با این همه، اين پرسش شما و بسياري ديگر که دردمند و اهل معنا هستند، مبني بر اينكه چگونه ميشود از اين بنبست بيرون رفت، شايد اين پاسخ را داشته باشد که چون اساساً فلسفه با «مفهوم» سر و كار دارد؛ يعني با آنچه مقتضاي فهم انسان و شناخت حصولی ـ باواسطة ـ اوست، دليلي ندارد ثابت كنيم فهم هر كس ـ هر چند فيلسوف باشد ـ كاشف از حاق حقيقتِ فراگير انسان و جهان است.  به عبارت ديگر، با كدام مبناي مقبول عقلاني ميتوان ثابت كرد که آنچه من ميانديشم، بيان «نفس الامر»؛ يعني حقيقتِ واقعيّت است، نه آنچه ديگري ميانديشد.

  • امّا آنچه در ذهن همة ما جای گرفته این است که میتوان با تکیه بر یک مکتب استوار فلسفی که بیشترین مقبولیت را در بین اهل فلسفه پیدا کرده است، به قطعیّت رسید.
 
بله، ساده لوحان قرون وسطايي ما پاسخي كودكانه دارند: فلسفه ای که «برهان» دارد، محقّ است و آنكه ندارد، بطلانش آشكار است و ما که اهل برهانیم حاضريم با تمام مدّعيان «بحث كنيم» و با اقامة براهين متين، فلسفههاي آنها را كه در واقع سفسطه است، ابطال نماييم. غفلت اين اصحاب اسكولاستيك وقتي به نهايت ميرسد که از بد حادثه، با فلسفههاي تحليلي انگليسي مواجه شوند و برهانهاي متين منطقي خود را به گزارههاي صوری آن بيارايند و حقيقت و واقعیّت عالم و آدم و مسائل گذشته و حال و آيندة حوزة نظر را در چند فرمول سحرآميز، كپسولوار بستهبندي و تحليل كنند. اينكه آيا اين تلقيات منطقي و گزارههاي معنادار جدید ايشان يا براهين متين قبلي آنها، در عمل دردي از دردها را دوا ميكند يا گرهي را ميگشايد، موضوعي نيست که ارتباط «منطقي» با «بحث نظري» حضرات داشته باشد؛ زيرا ساحت عمل از ساحت نظر جداست؛ مهم اقناع نظري است که آن هم حاصل ميشود؛ درست به همان نحو که ديگرانی در گذشته و حال نيز به نوبة خود از پاسخ برهاني خويش قانع بوده و هستند!

  • آیا دغدغة یافتن پاسخ قطعی و یقینی که فراتر از براهین مفهومی منطقی باشد، در هیچ دورانی از تاریخ فلسفه مطرح نبوده است ؟

چرا؛ از قرنها پيش يعني از همان زمان كه فلسفه آغاز شد، افلاطون متوجّه اين حقيقت گرديد که با صرف براهین منطقی نميتوان كليد كشف حقيقت حاكم بر ساحات نظر و عمل ـ نفس الامرـ را يافت؛ بلكه با سير ديالكتيكي عقلاني خاصّی که توأم با اشراق از عالم غيب (عالم مثل) باشد، ميتوان از مرز واقعيّت (نمود) فراتر رفت و به ساحت حقيقت (بود) رسيد.

حكماي اشراقي ـ نوافلاطوني ـ ما نيز همين نظر را دارند که اتّکا، صرف به برهان منطقي، بازي با مفاهيم است؛ امّا آنچه راه به «معنا» (حقيقت) ميبرد، ارتباطي فراعقلاني با ماوراي عالم و آدم است که سير نظري و سلوك عملي خاص ميطلبد. عرفان اسلامي هم که ميكوشد همين طيّ طريق را با اتّكا به تعليمات خاصّ قرآن و پيامبر(ص) و اولیاي دين به انجام رساند و آنچه را حكماي اشراقي آرزويش را داشتند و نتوانستند، محقّق سازد؛ از ابتدا بر تفاوت اساسيِ بين مفهوم و معنا پاي ميفشارد و حكمت مفهومي (فلسفه) را که با «عقل منطقي» سر و كار دارد، از حكمت معنوي (عرفان) که به عشق یا «عقلِ عقل» معطوف است، متمايز ميسازد و اين طریق را نائل به حقیقت ميشمارد.

بزرگترين حكيم معنوي مسلمان که حكمت يا عرفان خود را بر اساس تاريخ و سير آن بنياد نهاد، شيخ محيّ الدّين محمّد بن عربي اندلسی است که تحوّلات تاريخي را عين تجلّي پي در پي اسماي الهي بنابر سير تخاصمي اسماي لطف و قهر ميداند. به اين اعتبار، ظهور و افول دورههاي تاريخي يا دوران فرهنگها و تمدّنها، چيزي جز تحقّق سنّت الهي براي غلبة اسماي لطف ـ در صورت طاعت انسان ـ يا غلبة اسماي قهر ـ در صورت طغيان او ـ نيست.

  • حال اين پرسش مطرح می شود که مقصود از اسماي لطف و قهر الهي و ظهور آنها در تاريخ چيست و چگونه ميتوان به این مهم پي برد؟

این موضوعي است که اساس عرفان نظري ابن عربي را تشكيل داده و كتاب «فصوص الحكم» او که بيانگر اين معناست، با وجود حجم كمي كه دارد، تاكنون بيش از هزار شرح از حكيمان بزرگ معنوي مسلمان در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم اسلام را پديد آورده است. هم متن کتاب و هم جملة اين شروح بر منظري باطنی از تاريخ و ادوار زندگي بشر و حتّي جهان تأكيد دارند که همانا ظهور متوالی اسماي الهی در عالم است و از حکمت معطوف به معرفت آنها به «علم الاسماي تاريخي» یاد میشود که بر تعليمات قرآني و حديثي اسلام استوار است.

همين معنا در آثار مايستر اكهارت، پدر عرفان آلماني که یک قرن پس از عصر ابن عربي میزیسته نيز مطرح شده و از طريق ياكوب بوهمه که شرح تفصیلی تعلیمات وی را نگاشته، به فرانتس فون بادن، حكيم اشراقي آلماني رسيده است. بازگويي فلسفي اين دريافت عرفاني توسط فون بادن، منبع الهام شلینگ، فيلسوف و شاعر آلماني گشت که هگل دوست و همدرس او آراي وي را بر حسب نظر اومانيستي خود، به صورت فلسفة تاريخ خودبنياد خويش تفصیل و سازمان داده است.

بنابراين، همان طور که مفهوم «تاريخ» با آگوستين قدّيس در آخرين ازمنة قرون باستان و پيش از آغاز قرون وسطا وارد فلسفه شد و او به تأسّي از كتاب مقدّس، تاريخ را جنگ حقّ و باطل برشمرد و فلسفة دو بعدي بود و نمود (افلاطونی) یا صورت و مادة (ارسطویی) يوناني را بُعد سوم «زمان» بخشيد و همچون تمام اديان ديگر، قائل به ادوار برای عالم و آدم گرديد، در اواخر قرون وسطا هم مايستر اكهارت ـ بيتأثير يا با تأثير از ابن عربي ـ حكمت معنوي تاريخي خود را بنياد نهاد كه تدریجاً به فلسفههاي تاريخ دوران معاصر تنزّل يافت.

به هر حال مسامحتاً میتوان گفت آنچه را که اهل فلسفة تاریخ از آن به «صورت نوعیة تاریخی» حاکم بر هر دوره یاد میکنند، همان است که در عرفان ابن عربی به «اسم» الهی حاکم بر هر دوره تعبیر میشود. نحوة شناخت و دریافت آن نیز یا به طریق «انّی» ـ سیر از جزئیات به سوی کل ـ است که با پژوهشهای دقیق و حقیقتجویانة تاریخی آغاز و به استنباط اصول نظری حاکم بر تاریخ ختم میشود یا به طریق «لمّی» ـ سیر از کل به جانب جزئیات ـ است که از تعمّق در مبادی و اصول حکمت تاریخی نشئت میگیرد و سپس تمام جزئیات ادوار تاریخی را به گواهی میطلبد.
 
  • بسياري «ابن خلدون» را پدر فلسفة تاريخ ميشمارند؛ در حالي که شما از قدّيس آگوستين ياد كرديد.

البتّه جايگاه آگوستين مورد انكار هيچ كس نيست؛ ولي آنهایی که ابن خلدون را ارج ميگذارند، بيشتر به جهت بيان جامعهشناسانة اوست که ناظر بر علل ظاهری ظهور و سقوط فرهنگها و تمدّنهاي نزديك به زمان وي بوده است. او توانمنديِ (ديناميسم) مضمر در فرهنگ قبايل كوچنشين بيابانگرد را که ناشي از انگيزة نيرومند صيانت ذات آنهاست، در برابر ساز و كار (مكانيسم) يكنواخت و وارفتة فرهنگ زندگي شهرنشينان مرفّه متمدّن، عامل كشمكشهاي تاريخي و تهاجمات پیروزمند اقوام بدوی به سرزمينهاي آباد و انقراض تمدّنهاي پيشرفتة آنها و آغاز مدنيّت برخاسته از فرهنگ نوظهور ساکنان جديد ميشمارد.

آشكار است که اين نظر صائب در بسیاری از حوادث مهمّ تاریخی گذشته را نميتوان بر تمام تحوّلات فرهنگي و تمدّني ادوار قديم و جديد بشر تعميم داد؛ همان طور که فلسفة تاريخ ماركس نيز به رغم تبيين برخي ادوار تاريخي مغرب زمين، نتوانست روند آتي اروپا و آسيا را دريابد و بنابراين بخشی از پيشبينيهاي نظراً قابل قبولش، در عمل به تحقّق نپيوست.

  • به اين ترتيب، نتيجه ميگيريم که نگاه حكمت معنوي يا عرفان به ظهور و افول دورههاي تاريخيِ فرهنگها و تمدّنها، بيشتر مقرون به حقيقت است. امّا اين امر احتياج به تشريح و توضيح و تفصيل دارد و بايستي همچون فلسفههاي تاريخ با محك كارآمدي پيشبينيها سنجيده شود. آيا شما چنين حكمتي را معرفي نميكنيد؟

هنوز براي نتيجهگيري زود است؛ زيرا ما فقط برخي تعارضات نظري در خصوص تبيين سير تاريخ را بيان كرديم. امّا پيشاپيش بايد بگوييم اظهارنظر صددرصد قطعي در مورد سير كلّي تاريخ بشر، بايستي اوّلاً، فراگير تمام جوامع گذشته و حال و آيندة انساني باشد و ثانياً، با تفصيلي دقيق همراه گردد که راهگشاي علم تاريخِ مبتني بر آن گردد؛ زيرا علم تاريخ نيز نظير ساير علوم انساني، همواره بر اساس يك نظرگاه فلسفي خاص بنا گردیده و از آن منظر، جزئيات وقايع تاریخی را تبيين ميكند. از اين رو، همان طور كه مثلاً جامعهشناسيِ ماركسيستي، پوزيتیويستي، فونكسيوناليستي، استروكتوراليستي و غيرذلك داريم، علم تاريخ نيز با همين تنوّع ـ اگر نگوييم بيشتر ـ توسط معتقدان به اين نظرگاههاي فيلسوفانه يا متفلسفانه وجود دارد که علل حوادث و وقايع گذشته را به زعم هر يك از اين ديدگاهها، با استفاده از اسناد «گزينش شده» تحليل ميكند. اين گزينش، هم ميتواند آگاهانه و به عمد صورت گيرد و هم اينكه به طور غيرعمد و ناخواسته، به مقتضاي نوع نگرش مورّخ، خود به خود اتّفاق بيفتد.

به هر حال، پيچيدگي كار جهان و از آن پيچيدهتر، موقعیت انسان صاحب اراده و اختيار ـ كه ميتواند همواره خود و رفتار خود را تغيير دهد ـ و از همه مهمتر، اموري که به هستي و چيستي جهان و انسان مربوط ميشود و به مبدأ مشترك این هر دو باز ميگردد، آنقدر دست يافتن به حاق حقيقت را مشكل مينمايد که حتّي «عشق» فراتر از عقلِ مفهومي ـ که از طريق «دل» طالب دريافت حضوری حقيقت انسان و جهان است ـ نیز نميتواند جامعيّت آن را دريابد؛ زيرا راز روزگار ـ دهر ـ با حكمت مفهومي عقلاني که هيچ، با حكمت معنوي عاشقانه هم «كاملاً» قابل دريافت نيست.

حديث از مطرب و مي گو و «راز دهر» كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به «حكمت» اين معمّا را
در ره «عشق» نشد كس به «يقين» محرم «راز»
هر كسی « بر حسب فهم»، «گمان»ي دارد

تنها كساني که تعليم يافته از عالم غيب بوده و حكيم الهي هستند، ميتوانند با عروجي فراتر از عالم شهادت و دهر، بر تاريخ انسان و جهان اشراف یابند و واجد «جام جهان بين» گردند. در حكمت معنوي يا عرفان اسلامي، اين مهم با گشايش سينه ـ شرح صدرِ ـ مؤمن وارسته از حجب ظلمانيِ جهل و غرور و جور و فجور و فرا رفته از حجابهاي نوراني معارف گوناگون تجربي و عقلي و شهودي، و با پردهگشايي ـ انکشاف ـ از «دل» او ـ كه عرش الهي است ـ امكانپذير میگردد؛ يعني نیل به معرفتی نزدیک به مقام ويژة معرفت اوليا. شايد كمتر جايي در ادبيات حكيمانة عرفاني ما همچون اين غزل حافظ كلام الله مجيد ـ كه اشعارش را «بيت الغزل معرفت» میداند ـ بتوانیم بیابیم که آنچه را گفتیم، به طور جامع و مانع و در ايجاز و بلاغتي اعجازگونه بيان كرده باشد؛ همان غزلي كه بارها خواندهايم ولي كمتر دربارة آن انديشيدهايم:
سالها دل طلب «جام جم» از ما ميكرد
آنچه خود داشت، ز بيگانه تمنّا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش
كاو به «تأييد نظر» حلّ معمّا ميكرد
ديدمش خرّم و خندان، قدح باده به دست
و اندر آن «آينه» صد گونه تماشا ميكرد
گفتم: اين «جام جهان بين» به تو كي داد حكيم؟
گفت: آن روز كه اين گنبد مينا ميكرد
آن همه شعبدهها «عقل» كه ميكرد آنجا
سامري پيش عصا و يد بيضا ميكرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه «اسرار» هويدا ميكرد
آنكه چون غنچه «دل »ش «راز حقيقت» بنهفت
ورق خاطر از اين نكته محشي ميكرد
«فيض روح القدس» ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه «مسيحا» ميكرد
بيدلي در همه احوال «خدا» با او بود
او نميديدش و از دور «خدايا» ميكرد
گفتمش: سلسلة زلف بستان در پي چيست؟
گفت: حافظ گلهاي از «دل» شيدا ميكرد

  • بنابراين، پاسخ اصلي عرفان یا حكمت معنوي در باب انسان و تاريخ او، از قرآن سرچشمه ميگيرد. حال پاسخ قرآن به اين پرسش خطير چيست؟

پاسخ شما در تفصيل همان نكتة اجمالي است که قبلاً از منظر عرفان اسلامي بيان كرديم: جهان، مجلای تجليّات اسماي لطف الهي است؛ زيرا فعل خداوند جز «خير» نيست (بيدک الخير). از اين رو، از آسمان، زمين، خورشيد، ماه، روز، شب، انجير و زيتون و غير اينها گرفته تا فرشتگان، انسان، جان انسان، قرآن، قلم، كتاب و نوشته، نيز به مثابة تجليّات لطف الهي، در كلام الله مجيد مورد سوگند خداوند قرار گرفتهاند. آنچه خداوند براي انسان از جانب خويش مقدّر فرموده است، جز لطف و خير نيست كه از آن به تجلّي اسماي لطف يا جمال الهي تعبير ميشود.

امّا به انسان فردي و جمعي اين اختيار داده شده كه با نشان دادن قابليت خيرِ خود ـ «شكر»ـ، آن دادة الهي را حفظ كند و حقّ آن را به جا آورد و حتّي مستحقّ دريافت مراتب بالاتر آن گردد (لئن شكرتم لأزيدنّكم) يا آنكه با فرو گذاردن حقّ هر نعمت، كه عين ناسپاسی ـ «كفران» ـ است، آيينة لطف الهي را بر گردانيده و خويشتن را در جهت تاريك ـ قهر ـ آن قرار دهد. با اين رويگرداني و اتّخاذ جهت معكوس، تمام خيرات هستي براي انسان نتيجة عكس ماهيّت خويش، يعني «شر» خواهند داشت.

ـ بگو به پروردگار سپيده دمان پناه ميبرم، از شرّ آنچه آفريده است و از شرّ تاريکی هنگامي كه فراگير شود.

ـ این به واسطة آن است که در حقيقت خداوند نعمتی را که بر مردمی ارزانی داشت ديگرگون نميسازد، مگر آنچه آنان خودشان دگرگون ساختند.

بنابراين، آنچه از قرآن مستفاد ميشود و به ويژه در قصص مربوط به اوج و حضيض اقوام گوناگون با ذكر موارد خاص آمده است، داراي دو وجه كلّي ظاهري و باطني است:

وجه ظاهري تعالی مردمان هر دوران، به جا آوردن حقّ نعمات مادّي و معنوي خداوند و حسن استفاده از آنهاست و در مقابل، تباه ساختن یا فرو گذاردن این نعمات يا سوءاستفاده از آنهاست که محروميّت از خير و سقوط ونابودي تدريجي يا دفعي را پديد ميآورد. حقّ خداوند و نعمتهای بیکران معنوی و مادّی او را اداکردن، آن گونه که قرآن تعلیم میدهد، جز شناخت درست آنها و برقرار ساختن نسبت شایسته با آنها نیست که همانا کلید سعادت فرد و جامعه است.

وجه باطني چنان تعالی نیز تذكّر و تفكّر در حكمت پيدايش آن نعمات یعنی چرایی و چگونگی آنهاست كه راه به شناخت پديد آورندة حكيمي ميبرد كه قدرت و علم و رحمت او حقيقتِ اوّل و آخر و ظاهر و باطن كل و جزء عالم است و با نشانههاي خود در بيرون و درون انسان، او را به حقجويي، حقپويي، حقگويي و حقپرستي فرا ميخواند؛ زيرا «حق» جز خداوند نيست: «و میدانند تنها خداوند است كه حقّ آشكار است.» و این، نقطة مقابل بیفکری و غفلت از خود، خدا و پیرامون خویشتن است که سرانجامی جز عقب ماندن از قافلة عالم هستی و افتادن در ورطة نیستی ندارد.

بنابراين، جامعة انساني در هر مرتبه اي از مراتب حق پرستي كه باشد و به هر درجه اي كه حقّ نعمات مادّي و معنوي الهي را پاس دارد، داراي سرنوشتي ميشود كه به زندگي تاريخيش صورت ويژهاي ميبخشد كه ما از آن به فرهنگ و تمدّن خاص چنان جامعهای ياد ميكنيم. متقابلاً، نزول از اين مرتبه نيز به هر درجهاي كه باشد، زمينة سقوط تدريجي يا دفعي اقوام و امم را فراهم ميسازد. به اين آيات قرآن مجيد از سورة مبارکة فجر توجّه كنيم تا آنچه را گفتيم، از كلام خدا دريابيم:

ـ آيا نميبيني كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟ و با شهر ستوندار «ارم» كه نظيرش در هيچ شهري پديد نيامده بود؟ و (با) قوم ثمودي كه صخرهها را در كوهها ـ براي سكونت ـ ميبريدند؟ و (با قوم) فرعوني كه داراي پايگاههاي مستحكم بودند؟ (و با تمام) آن كساني كه در شهرها سركشي ميكردند و تبهكاري را گسترش ميدادند؟ پس تازيانة عذاب پروردگارت بر آنها فرود آمد؛ زيرا پروردگارت در كمينگاه است. ولي انسان ـ چنین است که ـ هرگاه پروردگارش او را به چيزي آزمود و بزرگش داشت و نعمتش بخشید، ميگويد پروردگارم مرا بزرگ داشت. امّا آنگاه كه او را به چيزي (ديگر) آزمود و روزياش را بر وي تنگ گرفت، ميگويد پروردگارم مرا خوار ساخت. نه، چنين نيست (كه خداوند كسي را بي جهت خوار سازد)، بلكه شما يتيم را بزرگ نميداريد و مردم را به سير كردن مستمندان تشويق نميكنيد و ميراث را جمع كرده و ميخوريد و مال و ثروت را بسيار دوست ميداريد...

ـ آيا در ملكوت آسمانها و زمين نمي نگرند و آنچه را که خداوند آفريده است؟...
ـ آيا به شتر نمينگرند كه چگونه آفريده شده و به آسمان، كه چگونه برافراشته و به كوهها که چگونه ايستادهاند و به زمين، كه چگونه هموار گشته است؟ پس يادآور شو، كه تو تنها يادآوري.
ـ به زودي نشانههاي خود را در آفاق و در جانهايشان به آنان نشان خواهيم داد تا براي آنها روشن گردد كه تنها «او» حق است.

  • با فهم و ايمان به اين همه، هنوز اين پرسش مكرّر براي من و بسياري ديگر باقي خواهد ماند كه چرا در گذشته و حال، جوامعي كه پذيراي پرستش خداوند و دين حق نبودند و اهل ظلم و جور و فساد هم بودند، توانستند قدرت عظيمي پیداکنند و بر ديگراني كه اهل توحيد بودند، چيره شوند و حتّي فرهنگ و تمدّن مشرکانة خود را در زمانة خويش بگسترانند؟ يونان و روم در دوران باستان و جهان غرب در امروز، نمودار چنين حكمي هستند.

حكم كردن دربارة ظلم و جور و فساد ديگران آسان است، ولي دربارة توحيد و دينداري خودمان بسيار مشكل مينمايد؛ زيرا با تربيت خودخواهانهاي كه ما داريم، خود را مظهر توحيد و دينداري ميشماريم و هر كه را اندك شباهتي با ما نداشت، گمراه و بدبخت ميدانيم. دليلمان هم اين است كه خداوند حق است، پيامبر حق است و قرآن و عترت هم حق هستند! دقيقاً مصداق «من آنم كه رستم بود پهلوان!» ؛ در حالی که به قول مرحوم سیّد جمال الدین اسدآبادی اگر ما به دنیا اعلام کنیم که مسلمان نیستیم، جهانیان اسلام میآورند!! شما به دورانهاي پيشين ما و ديگران بنگريد و موقعيّتهاي فراتر و فروتر ما و آنها را دقيقاً مقايسه كنيد تا دريابيد «من حيث المجموع» كدام يك عملاً به حق وفادارتر بودهایم.

چنان که گفتیم، پاس داشتن حق و اداکردن حقّ نعمات او را «شكر» ميگويند و خداوند هم ميفرمايد: آنكه دنيا را بخواهد، (و در پي آن گام بردارد) سهمی به او ارزاني ميداريم و آنكه بهرة آخرت را بخواهد نیز سهمي به او عطا ميكنيم و ما پاداش در شكرگزاران را خواهيم داد. 

مهم شكر نعمات معنوي و مادّي خداوند را به جاي آوردن است؛ زيرا قرآن مجيد غايت حكمت دينی را در همين شكرگزاري؛ يعني به شناخت درست و ادای حقّ نعمات باطنی و ظاهری الهي ميداند: «و ما به راستي حكمت را به لقمان عطا كرديم. بر آنكه: شكر خداوند را به جاي آور؛ زیرا آنكه شكر خداوند را به جاي ميآورد، در حقيقت به سود خويش سپاسگزاري كرده است و آنكه ناسپاسي كرد، خداوند بينياز (از سپاس و ستايش) و بسيار ستوده است ».

اگر ديگران به زعم ما حق الله را فرو گذارند و حقّ النّاس و حقّ الدنيا را ادا كنند، از آنها که به گمان خویش حق الله را به جا ميآورند، ولي دو ديگر را و حتّي يكي از آن دو را فرو ميگذارند، پيشترند؛ زيرا شكر نعمات الهي، سپاسگزاري از خالق آنهاست و «آنكه شکرگزار مخلوق نعمت بخش را به جا نياورد، شكرگزار خالق هم نيست». فاعتبروا يا اولي الابصار

به ظواهر سطحي بسنده بكينم؛ این حقیقت را باید پذیرفت که هر كس هر آنچه كِشت، درَوید. ما به اندازة شكر خويش از مواهبي معنوي و مادّي برخورداريم و به قدر حقناشناسی و ناشكري خود از بسياري معنويات اسلام و ماديّات جهان محروم ماندهايم. آنانی هم که در موقعیّت متفاوت با ما هستند، در عین قدرت و ثروت خویش، حسرت همین مقدار آرامش و معنويت ما را ميخورند؛ ولي نباید فراموش کنیم که هر دو طرف در مراتبی ناقص و محتاج كمال هستيم.

به تاريخ نگاه كنيم: آن زمان كه ايرانِ كوروش و داريوشِ تقريباً عدالت پيشه و حق گزار هخامنشي بر جهان پيرامون خود غلبه داشت را با اواخر همان دوران مقايسه كنيد كه كتاب «استر» تورات، بخشي از حوادث آن را گزارش كرده است: هفتاد و هفت هزار و هشتصد و ده نفر از رجال ايراني و خانواده هایشان به جرم مخالفت با نفوذ يهوديان در سياست كشور، به توصية استر ملكة يهودي ايران و مردخاي عمويش، با حكم پادشاه وقت و توسط يهوديان ساكن ايران ظرف دو روز (13و 14 فروردين) قتل عام ميشوند و براي ايرانيان نحوست آن روز و براي يهوديان شادي آن روز و فردایش (عيد پوريم) به ميراث ميماند. طولي هم نميکشد که آن امپراتوري عظيم با هجوم اسكندر مقدونی امیر کوچکترین توابع سابق ایران، فرو میپاشد؛ وقس عليهذا ساير «شاهكار»های تاریخیمان در ادوار گذشته و حال. سرگذشت یونان و روم باستان را هم اگر ما روايت نكنيم، بهتر است. روم دنباله رو یونان بود و فقط كافي است به دو كتاب مهم گيبون و منتسكیو كه به علل عظمت و انحطاط روم پرداختهاند ـ و به فارسی هم ترجمه شده ـ مراجعه نماييد. جالب آنكه اين كتابها در زماني تأليف شدند كه فروپاشي نظام نيرومند و درخشان صفويه توسط افغانهاي عقب ماندة كوهنشين، اروپا را به شدّت تكان داده و به خود آورده بود. دسته گلهايي را هم كه پادشاهان خودشیفتة صفوي به آب ميدادند در كتب روايي همان زمان خودمان بخوانيد تا دريابيد چگونه آنها ثمرات همّت بلند خود در برخي زمينهها را ناخواسته در بلند مدّتِ حکومت خویش بر باد دادند. كتاب «فرهنگ و تمدّن اسلامي در قرن چهارم هجري» آدام متز را نيز بخوانيد كه داستان عظمت پيشين تمام مسلمان در دوران طلايي ايشان است، در حالي كه ظلم و جور و فساد پیدا و ناپیدایی نيز همچون جذام بدنة آن را به تدريج ميتراشید و آمادة سقوط براي دوران بعد ميساخت.

بنابراين، براساس آنچه از آيات متواتر و مؤكّد قرآن مجيد استنباط كرديم، توضيح ميدهيم كه خداپرستي حقيقي اين نيست كه به گمان خود با به جا آوردن ظواهر بعضی واجبات و رعايت برخي محرّمات شریعت، سایر واجبات و محرّمات را فرو گذاريم و به ويژه حقّ مردم و حقّ طبيعت را ادا نكنيم؛ زیرا اينها امانات و هدایای الهي هستند و ما نميتوانيم مدّعی شویم که صاحب امانت و هدیه را حقیقتاً ستايش میكنيم درحالي که امانات و هدایای او را خوار میشماریم و تباه میسازيم. طبعاً اگر ادا كردن حقّ خالق، خلق و خلقت جاندار و بيجان او به درستي انجام ميپذيرفت، بهشت موعود بر روي زمين پديدار ميشد؛ ولي همواره ما انسانها در يكي يا برخي از اين وجوه پيشرفت ميكنيم و از ساير وجوه غفلت ميورزيم و بهره و زیان معنوي و مادّي رفتار دوگانة خود را هم شاهد هستيم. به امروز آمريكا و اروپا و ساير كشورهاي صنعتي و مثلاً پيشرفته نگاه كنيم و تباهي اخلاقي و زيست محیطی آنها را كه به زعم خودشان مصيبت جبرانناپذير اجتماعي و رواني و فيزيولويك به بار آورده است، به خاطر آوريم و اين آية شريفة قرآن در مورد آنها و خودمان به دقّت بينديشيم:

ـ به علّت آنچه مردمان با دستان خويش فراهم ساختند، تباهي در خشكي و دريا آشكار شد تا نتيجة سوء برخي از كردارهايشان را به آنها بچشاند، شايد (از آن راه خطا) باز گردند. 

  • آخرين كلام، راز تحوّل ادوار تاريخي از ديدگاه قرآن چه ميتواند باشد؟

هيچ كس مدّعي كشف راز نيست، ولي آنچه از قرآن مجيد مستفاد ميشود، آن است كه سير زندگي تاريخي ما با نوع نسبتي كه با خالق و خلقت او انتخاب ميكنيم، فراز و نشيب و دگرگوني مثبت و منفي ميپذيرد. در تاريخ اسلام هم پيامبر اكرم(ص) ضمن ابلاغ كلمة توحيد و رسالت خود به علي(ع) و همسرش خديجة كبری(س) فرمود: «اسلام اين شرط را دارد كه آنچه براي خود دوست ميداريد براي من (مسلمان) هم دوست داشته باشيد و آنچه دوست نداريد، براي من نيز روا مداريد.» در حكومت خویش در مدینه نیز همان قدر كه به ساختن مسجد و اقامة عبادت تأكيد ورزيد، به حفر قنوات و آبياري و آبادي اراضي باير و سواد و بهداشت عمومي و اعمال عدالت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همّت گماشت تا به اين كلام راستين خود را كه «دنيا مزرعة آخرت است» جامة عمل بپوشاند و شاهدي بر اين آية هشدار دهندة قرآن باشد كه: «آنكه در اين زندگي دنيا كور باشد، در آخرت نيز كور خواهد بود».

آری، جهان آشكار و نهان (شهادت و غيب) بر ميزان حق ميگردد و بدین سبب است که تطابق نظر و عمل كامل يا ناقص انسانها با حق يا اعراض كامل آنها از حق، سعادت كامل يا نسبي يا شقاوت تاريخي ايشان را رقم ميزند. هر نام و نشان و رنگي كه ميخواهند داشته باشند و در هر زمان و مكاني که به سر برند، استثنايي بر اين قاعدة كلّي نیستند.
 
مصاحبه توسط موعود
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.