spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
عطش چاپ پست الكترونيكي
۱۸ آذر ۱۳۸۹
 مرد برگشت. با نگاهي مهربان، امّا ژرف در چشمان راهب خيره ماند؛ انگار داشت كتاب دل او را مي‌خواند. آنگاه لب به سخن گشود و گفت: آيا بيت‌المقدّس را مي‌شناسي؟
مرد راهب با عجله گفت: من... من بيت المقدّسي نمي‌شناسم، مگر بيت المقدّسي كه در شام (فلسطين) است. مرد گفت: نه آنجا محراب پيامبران است. بيت المقدّس منظورم آن نيست
 
 
مرضيه دانش‌زاده

چند دانه عرق بر پيشاني راهب نشسته بود. چشمان آبي و كنجكاوش را به قلّة كوه دوخت. نفس نفس مي‌زد. دستانش را كه به چوب‌دستي تكيه داده بود، مي‌لرزيد. راه زيادي آمده بود و هنوز تا قلّه، راه زيادي مانده بود. خسته بود ولي شوق ديدن مرد هندي، بي‌تابش مي‌كرد. امّا به خودش نهيب زد كه صبر كن. اگر خدا بخواهد، مي‌رسي. عجله كار شيطان است. پس به ساية تخته سنگي كه در همان نزديكي بود، پناه برد و نشست. نفس عميقي كشيد و با گوشة آستين، عرق را از صورتش پاك كرد. به شيب تند كوه نگاه كرد. باورش نمي شد اين همه راه را از كوه بالا آمده باشد. لبخند اميدي روي صورتش نشست. با خودش گفت: «من از يمن، از دورترين نقطة عربستان، روزها و شب‌ها، سواره و پياده، از شهرها و كشورها گذشته‌ام تا به هندوستان بزرگ رسيده‌ام. حالا توي شهر سندان هستم، بالاي كوه.» آن وقت به آسمان صاف و آبي نگاه كرد و گفت: «خدايا، مغرور نمي‌شوم تو مرا تا اينجا آوردي، بقية راه را هم خودت ياريم كن تا بتوانم به آرزويم برسم و آن مرد هندي را ببينم و از علم و قدرتش استفاده كنم. همان قدرتي را كه آصف، وزير حضرت سليمان داشت كه به كمك اسم اعظم، تختي را كه در شهر «صنعا» بود، براي حضرت سليمان آورد.»

راهب از جا برخاست، به ديري كه در قلّة كوه بنا شده بود، چشم دوخت. راه دراز بود امّا او شادمان بود، چوب‌دستي‌اش را محكم بر سنگ كوه كوبيد و بالا رفت.

٭٭٭

راهب چشم به در بستة دير دوخته بود. نمي دانست چگونه مي‌تواند وارد شود. در دلش ترسي همراه با حيا و شرم از ديدار مرد هندي موج مي‌زد. سه روزي صبوري كرد و به خودش اجازه نداد، درِ دير را بكوبد تا اينكه روز چهارم همان طوري كه روي سنگي نشسته و در افكارش غوطه‌ور بود، صدايي شنيد. صدا از همان نزديكي بود. با خود فكر كرد شايد كسي ديگر مثل او براي ديدن مرد هندي از كوه بالا آمده باشد. بلند شد. هنوز چند قدمي برنداشته بود كه با تعجّب يك گاو سياه و سفيد بزرگ جلويش ظاهر شد. ترسيد. كمي عقب رفت. بر پشت گاو پشته‌اي هيزم بار شده بود. پستان‌هاي گاو پر شير بود. گاو، آرام همان‌طور كه سر به زير انداخته بود، جلو رفت و در مقابل در دير ايستاد، آنگاه با سر در را فشار داد و داخل شد. مرد راهب هم ناباورانه از فرصت استفاده كرد و داخل شد. كلبه‌اي چوبين و كوچك بود. در سمتي كوزه و كاسه و سجّاده و در گوشه‌اي ديگر، مردي ميان‌سال و بلند قامت با پيراهني سفيد، امّا كهنه و دستاري كه بر سر انداخته بود، مقابل پنجره ايستاده بود. پنجره رو به كوهستاني عميق و تو در تو باز مي‌شد. انگار كه مرد هندي در بالاترين نقطة جهان ايستاده بود. نگاهش در عمق كوهستان گره خورده بود. راهب آرام به طرفش رفت. دانه‌هاي اشك از گوشة چشمان مرد چكيد و در محاسن موج‌دار و بلندش فرو رفت. راهب با تعجّب گفت: «سبحان الله! چقدر مثل تو در اين زمانه كم است.» راهب لحظه‌اي سكوت كرد و به سخنان مرد گوش كرد و سپس گفت: «اي بندة صالح خدا! به من خبر داده‌اند كه نزد تو اسمي از اسماي خداي تعالي است كه به‌ وسيلة آن اسم، در يك شب به بيت المقدّس مي‌روي و برمي‌گردي.»

مرد برگشت. با نگاهي مهربان، امّا ژرف در چشمان راهب خيره ماند؛ انگار داشت كتاب دل او را مي‌خواند. آنگاه لب به سخن گشود و گفت: آيا بيت‌المقدّس را مي‌شناسي؟

مرد راهب با عجله گفت: من... من بيت المقدّسي نمي‌شناسم، مگر بيت المقدّسي كه در شام (فلسطين) است. مرد گفت: نه آنجا محراب پيامبران است. بيت المقدّس منظورم آن نيست؛ بلكه منظورم آن خانه‌اي است كه مقدّس و پاكيزه شده است، بيت آل محمّد(ص) است. مرد راهب تكاني خورد و با تعجّب زير لب زمزمه كرد: بيت آل محمّد(ص)! كمي صبر كرد و آنگاه نزديك‌تر رفت. سرش را پايين انداخت و با صدايي كه آهنگ خواهش داشت، گفت: من از شهري دور به سوي تو سفر كرده‌ام و براي رسيدن به تو از درياها گذشته‌ام و سختي‌هاي زيادي كشيده‌ام تا اينكه به خواسته و حاجتم برسم. مرد هندي باز در چشمان راهب نگريست. اشك در چشمش حلقه زد. لبانش لرزيد. آهي از اعماق وجودش كشيد و گفت: اي مرد! به خدا قسم كه من نيستم مگر حسنه‌اي از حسنات پسر پيغمبر، منظورم حضرت موسي بن جعفر(ع) است كه او را واگذاشتي و به اينجا آمدي. راهب ابرو بالا انداخت و دهانش باز ماند. لحظاتي چون چوب درخت، خشكيد. مرد هندي ادامه داد: فرزندم از هر كجا آمده‌اي، برگرد و به مدينه برو. مدينة حضرت محمّد(ص) كه به آن مدينة طيّبه مي‌گويند و نام آن در عصر جاهليّت يثرب بود. در مدينه به محلّي برو كه به آن بقيع مي‌گويند، بعد سؤال كن كه خانة مروان كجاست؟ پس در آن‌جا سه روز بمان. مواظب باش تا كسي نفهمد كه براي چه كار آمده‌اي. سپس به آن پيرمرد سياه‌پوستي كه بر در آن خانه حصير مي‌بافد، مهرباني و محبّت كن و به او بگو: «كسي كه در كنج خانه منزل مي‌كرد مرا به سوي تو فرستاده است و آنگاه حال حضرت موسي بن جعفر(ع) را از او بپرس و جا، مجلس و ساعت ورود ايشان را سؤال كن. آن پيرمرد تو را راهنمايي خواهد كرد. راهب كه هنوز مات حرف‌هاي مرد هندي بود، گفت: وقتي... وقتي آن جناب را ملاقات كردم، چه... چه كنم؟ مرد گفت: هر گاه آن حضرت را ملاقات كردي، از آنچه در گذشته اتّفاق افتاده و آنچه در آينده اتّفاق خواهد افتاد، سؤال كن. از علوم دين در گذشته و هر چه باقي مانده بپرس، او به همة سؤال‌هاي تو پاسخ مي‌دهد.

كلام مرد هندي با لبخندي مليح پايان گرفت و مرد راهب كه هنوز حيران سخنان مرد هندي بود، با خودش زمزمه كرد كه: بيچاره من كه آن همه راه را آمدم تا حقيقت را در سرزمين تو بيابم؛ در حالي كه نمي دانستم خورشيد حقيقت در سرزمين خودم مي‌تابد.

٭٭٭

غلام از چاه اُمّ الخير آب كشيد. كوزه را پر آب كرد. كوزه از عطش افتاد. غلام آرام آمد و كوزه را كنار حصيري كه از برگ خرما بافته شده بود، گذاشت. مرد راهب و زني مسيحي روي حصير، چهار زانو نشسته بودند. عطش ديدار امام و شنيدن كلام ايشان، لبانشان را خشكانده بود و چشمة اشكانش را جاري ساخته بود. امام، همچون اقيانوسي بيكرانه، امّا آرام در مقابلشان نشسته بود. با اجازة امام، زن مسيحي شروع به پرسش كرد. امام بي‌كم و كاست به همة سؤال‌هاي زن، پاسخ داد. سپس امام سؤال‌هايي از زن پرسيد كه او نتوانست پاسخ دهد. زن در سكوتي محض فرو رفت. از پاسخ‌هايي كه شنيده بود، حيران و شگفت زده بود. شيريني و حلاوت ايمان را به خوبي در دل و جانش حس مي‌كرد. پس يك‌باره زبان به شهادتين گشود و چهره‌اش از شادي و سپاس اين نعمت گلگون شد.

و حالا نوبت به مرد راهب رسيده بود. مانده بود كدام سؤال را بپرسد تا جانش از حلاوت پاسخ امام شيرين شود. سؤال‌هايي كه سال‌ها در انبار سينه‌اش خاك خورده بود و هيچ پاسخي نيافته بود. سپس بي‌درنگ پرسيد و پرسيد انگار كه سؤال‌هايش هرگز پاياني ندارد و امام با حوصلة تمام، همه را پاسخ مي‌داد. وقتي آرام آرام عطش راهب فرو نشست و قلبش قرار گرفت، هر آنچه از مرد هندي ديده و شنيده بود، با شوق براي امام بازگو كرد. آنگاه پرسيد: فدايتان گردم نام آن مرد چيست؟ حضرت موسي بن جعفر(ع) پاسخ دادند: نام او متمّم بن فيروز است. او از ابناي عجم است و از كساني كه به خداوند يكتا كه شريك ندارد، ايمان آورده و او را با اخلاص و يقين پرستيده است و از قوم خود گريخته است چون ترسيده كه آنها دين او را ضايع كنند. پس خداوند به او حكمت بخشيد و او را به راه راست هدايت فرمود و او را از متّقيان قرار داد و ميان او و بندگان مخلص خود آشنايي و دوستي قرار داد. او هر سال به مكّه مي‌آيد و حج مي‌گزارد و هر ماه يك عمره به جاي مي‌آورد و به فضل و ياري خداوند از هند به مكّه مي‌آيد و خداوند اين‌چنين شكرگزاران را جزا و پاداش مي‌دهد. سپس راهب مشتاقانه پرسيد: مولاي من دوست دارم بدانم هشت حرفي كه از آسمان نازل شده كه چهار تاي آن در زمين ظاهر شد و چهار تاي ديگر آن در آسمان باقي مانده، چيست؟ مي‌خواهم بدانم آن چهار حرفي كه در آسمان باقي مانده بر چه كسي نازل مي‌شود و چه كسي آنها را تفسير خواهد كرد؟ و بي‌صبرانه، چشم به دهان امام دوخت. امام موسي كاظم(ع) مهربانانه فرمود: خداوند آنها را بر قائم(عج) ما نازل مي‌كند و او آنها را تفسير خواهد كرد. (در حالي كه) آنها را بر صدّيقان، رسولان و هدايت شوندگان نازل نفرموده است. راهب با لحني پر از خواهش و متواضع گفت: آيا به من دو حرف از آن چهار حرف را كه در زمين است، ياد مي‌دهيد؟ حضرت فرمودند: «به تو همة آن چهار حرف را مي‌گويم. پس اوّل توحيد است و دوم رسالت حضرت رسول اكرم(ص) است، در حالي كه از آلايش خالص شده و سوم ما اهل بيت پيغمبر(ع) هستيم و چهارم، شيعيان ما.(كه آنها) از ما مي‌باشند و ما از رسول خدا(ص) هستيم و رسول خدا(ص) از خدا (كه مراد از اين اتّصال آن ديني است كه با ولايت و محبّت باشد).» پس امام سكوت كرد. راهب سر به زير انداخت. شانه‌هايش لرزيد و اشك اَمانش نداد. لحظاتي گذشت. نسيم، صورت خيس راهب را نوازش داد. راهب به سختي بغضي را كه طعم شيرين شادي و رضايت داشت را فرو خورد و با شوقي وصف ناشدني گفت: مولاي من! يابن رسول الله! شهادت مي‌دهم كه نيست معبودي جز خداوند. او يكتاست و شريكي براي او نيست و به درستي كه محمّد(ص) رسول خداست و اينكه آنچه از نزد خداي تعالي آورده است، حق است. آنگاه نفسي تازه كرد. حس كرد جهان پيش چشمش روشن‌تر مي‌درخشد. به آسمان نگريست، خورشيدي در آسمان نديد. دانست كه خورشيد حقيقت در برابر او نشسته است؛ خورشيدي پر از نور و روشنايي و لبريز از گرماي عشق و محبّت.

٭ اصول كافي؛ منتهي الآمال.

ماهنامه موعود شماره 118


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2019 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.