spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
رويارويي تمام اسلام با تمام کفر چاپ پست الكترونيكي
۳۰ آبان ۱۳۸۹
 از حوادث مهمّ سال پنجم هجرت كه در ماه شوّال آن سال اتّفاق افتاد، جنگ خندق بود. قريشيان كه در اثر مبارزات طولاني با مسلمانان تا حدودي خسته به نظر مي‌رسيدند و از طرفي تدريجاً عقايدشان نسبت به مراسم ديني قريش و آيين بت‌پرستي سست شده و به حال ترديد درآمده بودند، براي اطمينان خاطر نسبت به مرام و آيين خود، از بزرگان يهود و اهل كتاب سؤال كردند: راستي! شما كه اهل كتاب هستيد و از آيين ما و محمّد اطّلاعات كافي داريد به ما بگوييد: آيا آيين ما بهتر است يا دين محمّد؟

يهوديان از روي دشمني با پيغمبر و عناد با آن بزرگوار، پاسخ دادند:
مطمئن باشيد كه شما بر حق هستيد و آيين شما از دين او بهتر است.

يهوديان براي اطمينان قريش به «مسجدالحرام» آمده و در برابر بت‌هاي مشركان سجده كرده و خواستند با اين رفتار در عمل نيز حقّانيت آيين آنها را ثابت كنند.

قريش «مكّه» با اين جريان از نصرت يهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آيين باطل خود دل‌گرم گشته و آمادگي خود را براي جنگ با مسلمانان اعلام كردند. خبر حركت لشكر قريش به رسول خدا(ص) رسيد و براي مقابله با اين لشكر جرّار در فكر فرو رفتند. چاره‌اي جز آنكه در «مدينه» بمانند و حالت دفاعي به خود گيرند، نديدند، امّا باز هم براي حفظ شهر از حملة دشمن، تدبيري لازم بود. از اين جهت پيغمبر اکرم(ص) با اصحاب خود در اين باره مشورت كرد و سلمان فارسي كه در آن وقت از قيد بردگي آزاد شده بود، پيشنهادي داد كه مورد تصويب قرار گرفت و قرار شد كه بدان عمل كنند. سلمان گفت: آن قسمت از شهر مدينه را كه سر راه دشمن است، خندقي حفر كنند. رسول خدا (ص) اين نظريّه را پسنديد و قرار شد قسمت زيادي از شمال و به خصوص شمال غربي مدينه را به صورت هلالي خندق بكنند. قسمتي را كه پيغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد، قسمت شمالي مدينه بود كه شامل ناحية «احد» مي‌شد و تا نقطه‌اي به نام «راتج» را مي‌گرفت، چون در قسمت جنوب غربي و جنوب، محلّة «قبا» و باغستان‌هاي آنجا بود و در ناحية شرقي نيز يهود |

بني قريظه، سكونت داشتند و لشكر دشمن ناچار بود از همان ناحية شمال و قسمتي از شمال غربي به مدينه بتازد، از اين رو فقط همان قسمت را براي حفر خندق انتخاب كردند.

به دنبال خبر حركت لشكر احزاب، وحشت سرتاسر مدينه را فرا گرفت، با اين تفاوت كه افراد با ايمان با علم به اينكه آزمايش سختي در پيش دارند از اين وحشت داشتند كه آيا مي‌توانند به خوبي از عهدة آزمايش برآيند يا نه؟ و افراد سست عقيده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچّه و اموال و داراييشان وحشت داشتند.
كار حفر خندق شش روزه به پايان رسيد و علّت عمدة اين سرعت عمل و پيشرفت كار هم آن بود كه خود پيغمبر اکرم(ص) نيز مانند يكي از افراد معمولي كار مي‌كرد. مسلمانان كه مي‌ديدند رهبر عالي‌قدرشان نيز با آن همه گرفتاري و مشكلات كلنگ مي‌زند و سنگ و خاك به دوش مي‌كشد، به فعاليت و كار تشويق مي‌شدند و موجب سرعت عمل آنها مي‌گرديد.

عمر بن عوف گويد: سهم من، سلمان، حذيفه، نعمان و شش تن ديگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول كندن آن قسمت بوديم كه ناگهان سنگ سختي بيرون آمد كه كلنگ در آن كارگر نبود و چند كلنگ را هم شكست، ولي خود آن سنگ شكسته نشد. ما كه چنان ديديم به سلمان گفتيم: پيش رسول خدا برو و ماجراي اين سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه مي‌دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را كج كنيم.سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جريان را معروض داشت. پيغمبر از جا برخاست و در حالي كه همة آن نه نفر كنار خندق ايستاده بودند تا سلمان دستوري بياورد پيش آنها آمد و كلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود كلنگي به آن سنگ زد و قسمتي از آن سنگ شكسته شد و برقي خيره كننده جستن كرد كه شعاع زيادي را روشن نمود، همچون چراغي كه در دل شب فضاي مدينه را روشن سازد. پيغمبر بانگ به تكبير (الله اكبر) بلند كرد و مسلمانان ديگر نيز بانگ الله اكبر برداشتند، سپس رسول خدا(ص) كلنگ دوم را زد و قسمت ديگري از سنگ شكسته شد و مانند بار اوّل برق زيادي جستن كرد و دوباره پيغمبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند و براي سومين بار كلنگ زد و برق جستن نمود و همگي تكبير گفتند.

سلمان ماجراي آن برق‌هاي زياد و خيره كننده و تكبير آن حضرت را به دنبال آنها پرسيد؟، پيغمبر در حالي كه ديگران نيز مي‌شنيدند فرمود:
كلنگ نخست را كه زدم و آن برق جهيد، در آن برق قصرهاي «حيره» و «مداين» را كه همچون دندان‌هاي نيش سگان مي‌نمود، مشاهده كردم و جبرئيل به من خبر داد كه امّت من آن كاخ‌ها را فتح خواهند كرد. در دومين برق كاخ‌هاي سرخ سرزمين «روم» برايم آشكار شد و جبرئيل به من خبر داد كه امّت من بر آنها چيره مي‌شوند و در سومين برق قصرهاي «صنعا» را ديدم و جبرئيل مرا خبر داد كه امّتم آن قصرها را مي‌گشايند، پس بشارت باد شما را!

تنها مدّت کوتاهي بعد، اين پيش‌گويي‌ها به حقيقت پيوست.

در اين خلال سپاه انبوه قريش و ساير احزاب هم پيمانشان دسته دسته با تجهيزات جنگي كه داشتند از راه رسيدند و در دامنة كوه احد اردو زدند و چون به لشكر مسلمانان برنخوردند، به سوي مدينه حركت كرده، تا كنار خندق پيش آمدند، به ناچار چون نمي‌توانستند جلوتر بروند در همان سوي خندق اردو زدند.

در اين ميان خبر پيمان شكني يهود بني قريظه نيز به رسول خدا(ص) رسيد و فكر آن حضرت را نگران ساخت. زيرا با اين ترتيب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره كرده بود و اين خطر بود كه

بني قريظه در اين حالي كه مردان مسلمانان رو به روي لشكر احزاب در كنار خندق موضع گرفته‌اند آنها از فرصت استفاده كرده، به داخل شهر حمله كنند و زنان، كودكان و خانه‌هاي مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند. اين خبر پنهان نماند و تدريجاً همة مسلمانان از پيمان‌شكني بني قريظه مطّلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد. براي پهلوانان و سلحشوراني مانند عمرو بن عبدود و عكرمـ↨ بن ابي جهل كه به همراه اين سپاه گران به مدينه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگيرند، بسيار دشوار و ننگين بود كه بدون هيچ گونه زد و خورد و كشت و كشتار و كارزاري به مكّه بازگردند. هيچ يك از آنان در شجاعت، شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده‌تر و با تجربه‌تر از وي در جنگ‌ها نبود و بلكه به گفتة اهل تاريخ در آن روزگار هيچ شجاعي در ميان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت. او را فارس يليل مي‌ناميدند و با هزار سوار او را برابر مي‌دانستند. از اين رو مسلمانان نيز تنها از جنگ با او واهمه داشتند وگرنه همراهان او چندان ابهّتي براي آنها نداشتند.
عمرو بن عبدود كه توانسته بود خود را به اين سوي خندق برساند و آرزوي خود را كه جنگ در ميدان باز با مسلمانان باشد، برآورده سازد، با نخوت و غروري خاص اسب خود را به جولان درآورده و مبارز طلبيد.

علي(ع) اجازه خواست به جنگ او برود. پيغمبر(ص) فرمود: او عمرو است؟. علي(ع) عرض كرد: اگرچه عمرو باشد!

رسول خدا(ص) كه چنان ديد، رخصت جنگ بدو داده فرمود: پيش بيا! و چون علي(ع) پيش رفت. حضرت زره خود را بر او پوشانيد و دستار خويش بر سر او بست و شمشير مخصوص خود را به دست او داد، آنگاه بدو فرمود: پيش برو.

وقتي علي دور شد، پيغمبر فرمود:
به راستي همة ايمان با همة شرك رو به رو شد!

عمرو از اسب پياده شد و اسب را پي كرده، به علي حمله كرد و شمشيري به جانب سر آن حضرت حواله نمود كه علي(ع) سپر كشيد و آن ضربت را رد كرد. با اين حال شمشير عمرو سپر را شكافت و جلوي سرِ علي(ع) را نيز زخم‌دار كرد، امّا علي(ع) در همان حال مهلتش نداده و شمشير را از پشت سر، حوالة گردن عمرو كرد و چنان ضربتي زد كه گردنش را قطع نمود و او را به زمين انداخت. جنگ خندق با تمام مشكلاتي كه براي مسلمانان ايجاد كرده بود و فشار دشواري كه براي آنها داشت با نصرت الهي به سود مسلمانان پايان يافت و احزاب به سرعت به سوي مكّه كوچ كردند. مسلمانان اثاثيه، خيمه و خرگاه دشمن را برداشته و پيروزمندانه به شهر بازگشتند.

پيغمبر خدا براي شست‌وشوي سر و بدن و رفع خستگي به خانه آمد و به درون خيمه‌اي كه دخترش فاطمه(س) به همين منظور در خانه زده بود، درآمد. پس از اينكه بدن را شست‌وشو داده و بيرون آمد، جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوي قلعه‌هاي بني قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقّف به جنگ بني‌قريظه برود. پيغمبر خدا(ص) نماز ظهر را در مدينه خواند و بي‌درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محلّة بني‌قريظه بخواند.

بني قريظه كه از ماجرا مطّلع شدند، وارد قلعه‌هاي خود شده و به استحكام برج و باروي آ‎نها پرداختند و چون علي(ع) و همراهان او به پاي قلعه‌هاي ايشان رسيدند، آنان بالاي ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا(ص) كردند.

محاصرة يهود بني قريظه شروع شد و تا روزي كه تسليم شدند و به وسيلة مسلمانان از پاي درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد.

يهود بني قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره‌اي جز تسليم نداشتند، امّا از سرنوشت خود بيمناك بودند. از اين رو براي سران قبيلة اوس كه هم‌پيمانان آنها بودند، پيغام دادند كه ما چاره‌اي جز تسليم نداريم، امّا شما بايد به ما كمك كرده و با محمّد مذاكره كنيد تا دربارة ما ارفاق كند. با اين پيغام چند تن از افراد قبيلة مزبور به نزد رسول خدا(ص) رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند. پيغمبر(ص) فرمود: آيا حاضريد حكميّت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم؟ گفتند: آري.
فرمود: سعد بن معاذ دربارة ايشان حكم كند. آنها پذيرفتند و سعدبن معاذ را به خاطر زخمي كه داشت و نمي‌توانست با پاي خود راه برود بر الاغي سوار كرده و بالشي براي او ترتيب دادند و به سوي قلعه‌هاي بني قريظه حركت دادند.

سعد گفت: حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت درآيند و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا(ص) بر طبق حكم او عمل كردند.

ماهنامه موعود شماره 116

پي‌نوشت:

به نقل از كتاب: خلاصة زندگاني حضرت محمّد(ص)، سيّد هاشم رسولي محلّاتي، تلخيص: محمّدرضا جوادي.



 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2019 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.