spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
تفسير ادبي دعاي ندبه چاپ پست الكترونيكي
۱۷ مهر ۱۳۸۹

مصطفي آبيار
عصر انتظار، با سه مشكل عمده روبه‌روست:
1. نابه ساماني‌ها و آشفتگي‌هاي دروني انسان‌ها؛
2. مفاسد و تباهي‌هاي اجتماع؛
3. ناشايستگي‌هاي حاكمان و ناكارآمدي حكومت‌ها؛
امّا يك چيز است كه اين قطعه از تاريخ بشر را از تمام روزگاران گذشته جدا مي‌كند؛ بلكه بر آنها برتري مي‌دهد و آن، احساس خودجوش انسان‌هاي اين عصر در نياز به «منجي» است.
انسان عصر انتظار، مكتب‌هاي گوناگون بشري را تجربه كرده و از فراورده‌هاي رنگينشان جز طعمِ تلخ ناكامي چيزي نچشيده و براي فلسفه‌بافي‌ها و طرح‌اندازي‌هاي رؤيايي‌شان تعبيري نيافته است و در آرزوي «انسان برتر» و «نجات‌دهنده»، ناباورانه به دنياي خيال‌انگيز اسطوره‌ها و حماسه‌ها چشم دوخته است.
«دعاي ندبه»، پيامي به «عصر انتظار» است، كه تصويري واقعي نه اسطوره‌اي و تخيّلي را از انسان‌هايي برتر، كه هر يك در زمان خود «چراغ هدايت» و «كشتي نجات» بود‌ه‌اند، مي‌نماياند و با اشاره به «مشكلات عصر انتظار»، اصلاح جهان در حكومت صالح مهدوي را دست‌يافتني مي‌داند.
چهره‌اي كه ندبه از منجي ترسيم مي‌كند؛ در حالي كه صورتي دلپذير دارد، تجسّم عيني خود را در وجود پيشوايان گذشته نشان داده و بر كرسي حقيقت نشسته است؛ چرا كه ندبه از لحظه‌هاي آغازين خلقتِ اين پيشتازانِ قافلة بشري كه «بار امانت» را عاشقانه بر دوش گرفتند و مستانه «پيمان» سپردند كه دل‌فريبي‌هاي دنياي پست، آنها را اسير خود نسازد، شروع مي‌كند و با عبور از زواياي سرنوشت‌ساز و نقطه‌هاي پر رمز و راز زندگي آنان، از فطرت‌هاي بيدار و وجدان‌هاي بي‌زنگار مخاطبان خود، بهترين گواه را بر شايستگي اين انسان‌هاي نمونه، براي رهبري و نجات بشر مي‌سازد.
از آدم مي‌گويد ... از نوح، ابراهيم، موسي و عيسي مي‌گويد ... از محمّد(ص) و خاندان او مي‌گويد ... «عكسي از مه‌رويان بستان خدا» را به تصوير مي‌كشد، تا جان را به جلوة جمال آنها بشوراند و از درجات معنوي و درون‌مايه‌هاي روحي و انساني آن بزرگان سخن مي‌گويد، تا از طرفي نهاده‌هاي تعالي و معنويّت در فطرت انسان‌ها را در ميدان جاذبيّت كمالات آنها بجنباند و جان‌هاي فسرده در رحم دنيا را به تپش وادارد:
هين بگو تو اي اميرالمؤمنين
تا بجنبد جان به تن همچون جنين
و از طرف ديگر، شايستگيِ اين آزادْشدگان از اسارت نفس امّاره را براي نجات انسان‌ها و جوامع بشري بر كرسي انصاف بنشاند و به انسان عصر انتظار، بياموزد كه شفاي دردها، مرهم‌ زخم‌ها و حيات جان و دل را از اين سرچشمة جوشان فيض الهي بخواهيد و منجي را در اين سلسله بجوييد.
پيامبر اكرم(ص) را پروريدة سايه‌سار محبّت الهي، از خميرة نجابت و برتري، افضلِ پيغمبران و مبعوثِ به جنّيان و انسيان توصيف و از زبانِ بي هواي او، خاندانش را پاك از هر آلودگي و از جنس نبوّت و از شجرة رسالت معرفي مي‌كند. علي(ع) را مانند هارون براي موسي(ع)،‌ جانشين پيامبر(ص) مي‌داند و با عناويني چون:
باب شهر علم نبوّت؛
وصيّ وارث كمالات رسالت؛‌
پيشتاز ميدان‌هاي گذشت و شجاعت؛
فاروق هدايت از ضلالت در دوران فتنه و ظلمت؛
يكّه‌تاز عرصه‌هاي فضيلت؛
در راه خدا، بي‌باك از هر گونه ملامت؛
و صاحب حوض كوثر، در نوشانيدن شراب حقيقت به اهل ولايت؛
و فروغي از چهرة تابناك آن خورشيد هدايت ترسيم مي‌كند.
«اين شرح بي‌نهايت، كز حسن يار گفتند»، اگر چه «حرفيست از هزاران،‌ كاندر عبارت آمد» ولي خود بهترين گواهِ امتداد خطّ هدايت نبوي، در سلوك علوي و تجلّي آفتاب حقيقت محمّدي(ص) در وجود علي(ع) است.
... طنين آواز دلنواز ندبه هم‌چنان ادامه دارد، تا اينكه پيكِ دعوتِ الهي، پيام‌آوري كه ندبه، اين «منظومة نجات» را از زبان خاندان او سروده است، به جوار حق مي‌خواند و چراغ هدايت نبوي در جوار عزّت و رحمت الهي مي‌آرامد...
... «بادهاي فتنه‌اي» كه چشمانِ اشك‌بارِ آن رسول رحمت وزش آنها را مي‌ديد و «صاعقه‌هاي كينه و عداوتي» كه لبان لرزانِ آن مسافر ديار ابديّت، در آخرين زيارتش بر مزار شهداي احد ريزششان را در گوش علي(ع) زمزمه مي‌كرد، بي‌رحمانه بر صفحه‌هاي ندبه مي‌تازد و اوراق عطرآگينش را به بوي غربت مي‌آميزد و بهارستان پرآذينِ آن ‌را به خزاني مرده و زمستاني فسرده مي‌ريزاند.
اكنون، ‌همان علي(ع)، همان انسان برتر، همان پيشتاز پيروي از سنّت و سيرة محمّد(ص)؛ بلكه همان تجلّي نبوّت در آيينة امامت، به جرم جانبازي در راه حقيقت و خشم بر زورمدارانِ بي‌فتوّت و خروش بر زراندوزان بي‌ مروّت، بايد آماج طغيان بغض و كينة نابكاران باشد و خود و خاندان پاكش را در راه «نجات» حقّ و حقيقت قرباني كند.
اينجاست كه نام ندبه نيم‌رخي از مسمّاي خود را مي‌نماياند و بغض ندبه در تفسير «صبر بر خار در چشم و استخوان در گلو» مي‌تركد... ندبه است كه سر بر «چاهِ» ولايت مي‌گذارد و غريبانه و دردمندانه بر پرپر شدن «گل‌هاي بوستان نبوّت» و ناديده گرفتن مقام و منزلت «يادگاران سواره بر دوش و سينة محمّد و بر خاك افتادنِ «ماه‌هاي هدايت» و سوختن «ستارگان فضيلت» سرشك ماتم مي‌باراند..
... گاه در لاله‌زار دشت امامت، حسن و حسين را صدا مي‌زند، گاه از افق‌هاي گلگون خاندان عصمت، خورشيدهاي تابنده و فرزندان برگزيدة حسين را سراغ مي‌گيرد و ...
... از خاموشي چراغ‌هاي فروزنده و بر خاك افتادن رايت‌‌هاي روشني‌دهنده مي‌پرسد شايد كسي پيدا شود و معمّاي ديرين «گريز خفّاشان از روشنايي» را بگشايد و پرده از راز «ستيز اهريمنان با پري‌سيرتي و فرشته‌خويي» بردارد.
امّا تو اي ندبه، ‌اين رنج‌نامه‌اي كه سرودي، ‌خود از بهترين افشاگري‌هاست و اكنون اين فرياد مظلوميّت توست كه از دوران‌هاي سياه اموي و قرون ننگين عبّاسي و تمام روزگاران گذشته و اينك در پهنه‌اي به وسعت تمام دل‌هاي حق‌جوي عصر انتظار طنين افكنده است.
آري؛ تمام اينها، پنجة چپاولگر مصيبت‌ها، به حكم حكيمِ «إِنَّ الْأَرْضَ للهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» و «وَ لَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ» در نصرت صالحان و «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» در رستگاري پرهيزكاران نمي‌تواند گل‌هاي اميد و شكوفه‌هاي نويد را از گلستان ندبه بريزاند:
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و رهِ انتظار دوست (حافظ)
... بالأخره، نسيم رحمت الهي مي‌وزد و ابرهاي اندوه و افسردگي را از آسمانِ ندبه مي‌پراكند و طلايه‌هاي آفتاب «مهدويّت»، ‌از افق‌هاي انتظار، گونه‌هاي نمناك ندبه را مي‌نوازد و تحقّق وعده‌هاي الهي در «نجات مستضعفان و صالحان» را بشارت مي‌دهد:
جمال بخت، ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل، به فرياد دادخواه رسيد
كجاست صوفيِ دجّالْ‌فعلِ ملحدْشكل؟
بگو بسوز كه مهدي دين‌پناه رسيد (حافظ)
«ندبه» به معرفي مصلح جهاني مي‌پردازد و اقدامات «نجات‌دهندة» او را در عصر ظهور،‌ شرح مي‌دهد:
اصل اساسي تمام معارف امام شناسي را كه «ولايت مطلقة كلّية الهية» امام معصوم(ع) است، به شكلي دلپذير در وجود آن حضرت مي‌نماياند: او را‌
«باب ‌الله» يعني: گذرگاه ورود به شاهراه نجات؛
«وجه‌الله» يعني: چشم‌انداز جمال و كمال الهي؛
«سبب اتّصال ارض و سماء»، ‌يعني روزنة ريزش رحمت‌ها و عنايات خداوندي بر بندگان، فرزند كمالات محمّدي، دانش‌هاي علوي و نورانيّت فاطمي و وارث علوم كاملة الهي و حجّت‌هاي آشكار ربّاني و نعمت‌هاي فراگير ربوبي معرفي مي‌كند.
و تمام اينها را در حالي كه نشانِ‌ شايستگي منجيِ عصر انتظار، براي نجات انسان از مشكلات اين عصر، مشكلات فردي، اجتماعي و حكومتي است، به عنوان درخشنده‌ترين گوهرهاي درياي «معرفت امام زمان»، بر «آنان كه نمي‌خواهند در مرگ جاهليّت بميرند»، نثار مي‌كند.
«ندبه»، نيازهاي انسان عصر انتظار را به خوبي دريافته و اقدامات «منجي» را در پاسخ به اين نيازها، يعني: هدايت دل‌ها به سوي نور معنويّت و ريزاندن تارهاي گناه از جان‌ها و زدودن مفاسد و آثار و لغزش از چهرة اجتماع و بالأخره در هم شكستن ظالمان و جبّاران تمام روزگاران و بنا نهادن «اساس، بر برتري تقوا» تشريح مي‌كند.
اكنون، زماني است است كه در پرتو اين آموزه‌هاي ناب و زمزمه‌هاي پر التهاب، «ندبه»، جرعه‌نوش كوثر «ولايت»، خود ساقي منتظران تشنه لب آخرالزّمان گشته و نكته‌آموز اين دفتر، خضر راه گرديده است. آري، «ندبه» از زبان «انسان عصر انتظار» پيام خود را ادامه مي‌دهد تا «فرهنگ انتظار» را بياموزد و «انسان عصر انتظار» را آمادة «عصر ظهور» كند.
حال اين پروريدة دعاي «ندبه» است كه در بادهاي مسموم آخرالزّمان و واپسين لحظاتِ عمر عدالت و ايمان، با گونه‌هاي نمناك خود دست در دستان پر مهر دعاي ندبه گذاشته و «شكسته‌وار به درگاهِ» منجي عصر انتظار مي‌آيد، چرا كه «طبيب ندبه به موميايي لطف او» حوالتش داده است:
شكسته‌وار به درگاهت آمدم كه طبيب
به موميايي لطف توام حوالت كرد
خواهم شدن به كوي مغان، آستين فشان
زين فتنه‌ها كه دامنِ آخر زمان گرفت (حافظ)
از جدايي مي‌نالد و از روزگار «مهجوري و مشتاقي»، شكوه مي‌كند و «ني‌نامه»اش را در شكايت از دوران هجران، مي‌سرايد:
تشنة چشمه‌هاي علم و تقوا،
و سرگردانِ مولا؛
گاه او را در سرزمين «رضوي» سراغ مي‌گيرد؛
و گاه از «ديار طوي» جوياي او مي‌گردد.
امّا او از مكتب امامت آموخته كه جايگاه اصلي و ظهور باطنيِ امام، در دل‌هاي ‌مؤمنان است. با اين شناخت‌ها كه از او يافته و راهِ قلبي‌اي كه به سوي او برايش گشوده شده، عطر حضور او را مي‌بويد و در جست‌وجوي روزنه‌اي به «عصرِ ظهورِ» آن سرچشمة حيات و دستگيرة نجات برمي‌آيد... .
... بر بال‌هاي شهود عارفانه‌اش مي‌نشيند و مرزهاي دوري و ديوارهاي جدايي را پشت سر مي‌نهد و به روزگارِ ظهور مي‌رسد: امام را مي‌بيند كه اهل ايمان به دور او حلقه زده و صبح و شام از شعاعِ جمالش فروغ بينايي گرفته و از سرچشمة علمش كوير دل‌هاي خود را آب حيات مي‌نوشانند؛ دوستان و مؤمنان بر اريكه‌هاي عزّت، طعم پيروزي را مي‌چشند و تلخابه‌هاي شكست را در كامِ دشمنان مي‌ريزند؛ بشريّت، نجات يافته و عدالت، تا منتهاي آن گسترده شده ... و جَبهه‌هاي سپاس مؤمنان، بر درگاه الهي ساييده مي‌شود ... .
... زمزمة مناجاتِ «ندبه» اين خلسة دلپذير را مي‌شكند:
 «پروردگارا، اي گردانندة بلاها و اي شنوندة ناله‌ها، ستم‌ها را از من بران و لهيب سينه‌ام را به ديدار مولايم فرو نشان، تا در سايه‌سار عنايتش بيارامم ... و از زلال كوثر نبوّت، به دست مولايم سيرابم گردان».
... دعا پايان مي‌پذيرد و بر ساحل سكوت پهلو مي‌گيرد؛ امّا «انسانِ عصر انتظار»،‌ هنوز هم به اميد لبخند صبح «ظهور»، دوردست‌هاي انتظار را به نظاره نشسته تا شايد برقي از افق انتظار بجهد و لبانِ خشك و ترك‌خورده‌اش را به خنده‌اي بشكفانند و دل رميدة او را انيس و مونس شود:
ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميدة ما را انيس و مونس شد
اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل
مي‌گويمت دعا و ثنا مي‌فرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزيز خود به نوا مي‌فرستمت
در راه عشق، مرحلة قرب و بعد نيست
مي‌بينمت عيان و دعا مي‌فرستمت
هر صبح و شام،‌ قافله‌اي از دعاي خير
در صحبت شِمال و صبا مي‌فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا مي‌فرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي‌فرستمت
مولي [حافظ] سرود مجلس ما ذكر خير توست
بشتاب هان كه اسب و قبا مي‌فرستمت (حافظ)
تفسير ادبي دعاي ندبه
                                                                               مصطفي آبيار
عصر انتظار، با سه مشكل عمده روبه‌روست:
1. نابه ساماني‌ها و آشفتگي‌هاي دروني انسان‌ها؛
2. مفاسد و تباهي‌هاي اجتماع؛
3. ناشايستگي‌هاي حاكمان و ناكارآمدي حكومت‌ها؛
امّا يك چيز است كه اين قطعه از تاريخ بشر را از تمام روزگاران گذشته جدا مي‌كند؛ بلكه بر آنها برتري مي‌دهد و آن، احساس خودجوش انسان‌هاي اين عصر در نياز به «منجي» است.
انسان عصر انتظار، مكتب‌هاي گوناگون بشري را تجربه كرده و از فراورده‌هاي رنگينشان جز طعمِ تلخ ناكامي چيزي نچشيده و براي فلسفه‌بافي‌ها و طرح‌اندازي‌هاي رؤيايي‌شان تعبيري نيافته است و در آرزوي «انسان برتر» و «نجات‌دهنده»، ناباورانه به دنياي خيال‌انگيز اسطوره‌ها و حماسه‌ها چشم دوخته است.
«دعاي ندبه»، پيامي به «عصر انتظار» است، كه تصويري واقعي نه اسطوره‌اي و تخيّلي را از انسان‌هايي برتر، كه هر يك در زمان خود «چراغ هدايت» و «كشتي نجات» بود‌ه‌اند، مي‌نماياند و با اشاره به «مشكلات عصر انتظار»، اصلاح جهان در حكومت صالح مهدوي را دست‌يافتني مي‌داند.
چهره‌اي كه ندبه از منجي ترسيم مي‌كند؛ در حالي كه صورتي دلپذير دارد، تجسّم عيني خود را در وجود پيشوايان گذشته نشان داده و بر كرسي حقيقت نشسته است؛ چرا كه ندبه از لحظه‌هاي آغازين خلقتِ اين پيشتازانِ قافلة بشري كه «بار امانت» را عاشقانه بر دوش گرفتند و مستانه «پيمان» سپردند كه دل‌فريبي‌هاي دنياي پست، آنها را اسير خود نسازد، شروع مي‌كند و با عبور از زواياي سرنوشت‌ساز و نقطه‌هاي پر رمز و راز زندگي آنان، از فطرت‌هاي بيدار و وجدان‌هاي بي‌زنگار مخاطبان خود، بهترين گواه را بر شايستگي اين انسان‌هاي نمونه، براي رهبري و نجات بشر مي‌سازد.
از آدم مي‌گويد ... از نوح، ابراهيم، موسي و عيسي مي‌گويد ... از محمّد(ص) و خاندان او مي‌گويد ... «عكسي از مه‌رويان بستان خدا» را به تصوير مي‌كشد، تا جان را به جلوة جمال آنها بشوراند و از درجات معنوي و درون‌مايه‌هاي روحي و انساني آن بزرگان سخن مي‌گويد، تا از طرفي نهاده‌هاي تعالي و معنويّت در فطرت انسان‌ها را در ميدان جاذبيّت كمالات آنها بجنباند و جان‌هاي فسرده در رحم دنيا را به تپش وادارد:
هين بگو تو اي اميرالمؤمنين
تا بجنبد جان به تن همچون جنين
و از طرف ديگر، شايستگيِ اين آزادْشدگان از اسارت نفس امّاره را براي نجات انسان‌ها و جوامع بشري بر كرسي انصاف بنشاند و به انسان عصر انتظار، بياموزد كه شفاي دردها، مرهم‌ زخم‌ها و حيات جان و دل را از اين سرچشمة جوشان فيض الهي بخواهيد و منجي را در اين سلسله بجوييد.
پيامبر اكرم(ص) را پروريدة سايه‌سار محبّت الهي، از خميرة نجابت و برتري، افضلِ پيغمبران و مبعوثِ به جنّيان و انسيان توصيف و از زبانِ بي هواي او، خاندانش را پاك از هر آلودگي و از جنس نبوّت و از شجرة رسالت معرفي مي‌كند. علي(ع) را مانند هارون براي موسي(ع)،‌ جانشين پيامبر(ص) مي‌داند و با عناويني چون:
باب شهر علم نبوّت؛
وصيّ وارث كمالات رسالت؛‌
پيشتاز ميدان‌هاي گذشت و شجاعت؛
فاروق هدايت از ضلالت در دوران فتنه و ظلمت؛
يكّه‌تاز عرصه‌هاي فضيلت؛
در راه خدا، بي‌باك از هر گونه ملامت؛
و صاحب حوض كوثر، در نوشانيدن شراب حقيقت به اهل ولايت؛
و فروغي از چهرة تابناك آن خورشيد هدايت ترسيم مي‌كند.
«اين شرح بي‌نهايت، كز حسن يار گفتند»، اگر چه «حرفيست از هزاران،‌ كاندر عبارت آمد» ولي خود بهترين گواهِ امتداد خطّ هدايت نبوي، در سلوك علوي و تجلّي آفتاب حقيقت محمّدي(ص) در وجود علي(ع) است.
... طنين آواز دلنواز ندبه هم‌چنان ادامه دارد، تا اينكه پيكِ دعوتِ الهي، پيام‌آوري كه ندبه، اين «منظومة نجات» را از زبان خاندان او سروده است، به جوار حق مي‌خواند و چراغ هدايت نبوي در جوار عزّت و رحمت الهي مي‌آرامد...
... «بادهاي فتنه‌اي» كه چشمانِ اشك‌بارِ آن رسول رحمت وزش آنها را مي‌ديد و «صاعقه‌هاي كينه و عداوتي» كه لبان لرزانِ آن مسافر ديار ابديّت، در آخرين زيارتش بر مزار شهداي احد ريزششان را در گوش علي(ع) زمزمه مي‌كرد، بي‌رحمانه بر صفحه‌هاي ندبه مي‌تازد و اوراق عطرآگينش را به بوي غربت مي‌آميزد و بهارستان پرآذينِ آن ‌را به خزاني مرده و زمستاني فسرده مي‌ريزاند.
اكنون، ‌همان علي(ع)، همان انسان برتر، همان پيشتاز پيروي از سنّت و سيرة محمّد(ص)؛ بلكه همان تجلّي نبوّت در آيينة امامت، به جرم جانبازي در راه حقيقت و خشم بر زورمدارانِ بي‌فتوّت و خروش بر زراندوزان بي‌ مروّت، بايد آماج طغيان بغض و كينة نابكاران باشد و خود و خاندان پاكش را در راه «نجات» حقّ و حقيقت قرباني كند.
اينجاست كه نام ندبه نيم‌رخي از مسمّاي خود را مي‌نماياند و بغض ندبه در تفسير «صبر بر خار در چشم و استخوان در گلو» مي‌تركد... ندبه است كه سر بر «چاهِ» ولايت مي‌گذارد و غريبانه و دردمندانه بر پرپر شدن «گل‌هاي بوستان نبوّت» و ناديده گرفتن مقام و منزلت «يادگاران سواره بر دوش و سينة محمّد و بر خاك افتادنِ «ماه‌هاي هدايت» و سوختن «ستارگان فضيلت» سرشك ماتم مي‌باراند..
... گاه در لاله‌زار دشت امامت، حسن و حسين را صدا مي‌زند، گاه از افق‌هاي گلگون خاندان عصمت، خورشيدهاي تابنده و فرزندان برگزيدة حسين را سراغ مي‌گيرد و ...
... از خاموشي چراغ‌هاي فروزنده و بر خاك افتادن رايت‌‌هاي روشني‌دهنده مي‌پرسد شايد كسي پيدا شود و معمّاي ديرين «گريز خفّاشان از روشنايي» را بگشايد و پرده از راز «ستيز اهريمنان با پري‌سيرتي و فرشته‌خويي» بردارد.
امّا تو اي ندبه، ‌اين رنج‌نامه‌اي كه سرودي، ‌خود از بهترين افشاگري‌هاست و اكنون اين فرياد مظلوميّت توست كه از دوران‌هاي سياه اموي و قرون ننگين عبّاسي و تمام روزگاران گذشته و اينك در پهنه‌اي به وسعت تمام دل‌هاي حق‌جوي عصر انتظار طنين افكنده است.
آري؛ تمام اينها، پنجة چپاولگر مصيبت‌ها، به حكم حكيمِ «إِنَّ الْأَرْضَ للهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» و «وَ لَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ» در نصرت صالحان و «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» در رستگاري پرهيزكاران نمي‌تواند گل‌هاي اميد و شكوفه‌هاي نويد را از گلستان ندبه بريزاند:
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و رهِ انتظار دوست (حافظ)
... بالأخره، نسيم رحمت الهي مي‌وزد و ابرهاي اندوه و افسردگي را از آسمانِ ندبه مي‌پراكند و طلايه‌هاي آفتاب «مهدويّت»، ‌از افق‌هاي انتظار، گونه‌هاي نمناك ندبه را مي‌نوازد و تحقّق وعده‌هاي الهي در «نجات مستضعفان و صالحان» را بشارت مي‌دهد:
جمال بخت، ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل، به فرياد دادخواه رسيد
كجاست صوفيِ دجّالْ‌فعلِ ملحدْشكل؟
بگو بسوز كه مهدي دين‌پناه رسيد (حافظ)
«ندبه» به معرفي مصلح جهاني مي‌پردازد و اقدامات «نجات‌دهندة» او را در عصر ظهور،‌ شرح مي‌دهد:
اصل اساسي تمام معارف امام شناسي را كه «ولايت مطلقة كلّية الهية» امام معصوم(ع) است، به شكلي دلپذير در وجود آن حضرت مي‌نماياند: او را‌
«باب ‌الله» يعني: گذرگاه ورود به شاهراه نجات؛
«وجه‌الله» يعني: چشم‌انداز جمال و كمال الهي؛
«سبب اتّصال ارض و سماء»، ‌يعني روزنة ريزش رحمت‌ها و عنايات خداوندي بر بندگان، فرزند كمالات محمّدي، دانش‌هاي علوي و نورانيّت فاطمي و وارث علوم كاملة الهي و حجّت‌هاي آشكار ربّاني و نعمت‌هاي فراگير ربوبي معرفي مي‌كند.
و تمام اينها را در حالي كه نشانِ‌ شايستگي منجيِ عصر انتظار، براي نجات انسان از مشكلات اين عصر، مشكلات فردي، اجتماعي و حكومتي است، به عنوان درخشنده‌ترين گوهرهاي درياي «معرفت امام زمان»، بر «آنان كه نمي‌خواهند در مرگ جاهليّت بميرند»، نثار مي‌كند.
«ندبه»، نيازهاي انسان عصر انتظار را به خوبي دريافته و اقدامات «منجي» را در پاسخ به اين نيازها، يعني: هدايت دل‌ها به سوي نور معنويّت و ريزاندن تارهاي گناه از جان‌ها و زدودن مفاسد و آثار و لغزش از چهرة اجتماع و بالأخره در هم شكستن ظالمان و جبّاران تمام روزگاران و بنا نهادن «اساس، بر برتري تقوا» تشريح مي‌كند.
اكنون، زماني است است كه در پرتو اين آموزه‌هاي ناب و زمزمه‌هاي پر التهاب، «ندبه»، جرعه‌نوش كوثر «ولايت»، خود ساقي منتظران تشنه لب آخرالزّمان گشته و نكته‌آموز اين دفتر، خضر راه گرديده است. آري، «ندبه» از زبان «انسان عصر انتظار» پيام خود را ادامه مي‌دهد تا «فرهنگ انتظار» را بياموزد و «انسان عصر انتظار» را آمادة «عصر ظهور» كند.
حال اين پروريدة دعاي «ندبه» است كه در بادهاي مسموم آخرالزّمان و واپسين لحظاتِ عمر عدالت و ايمان، با گونه‌هاي نمناك خود دست در دستان پر مهر دعاي ندبه گذاشته و «شكسته‌وار به درگاهِ» منجي عصر انتظار مي‌آيد، چرا كه «طبيب ندبه به موميايي لطف او» حوالتش داده است:
شكسته‌وار به درگاهت آمدم كه طبيب
به موميايي لطف توام حوالت كرد
خواهم شدن به كوي مغان، آستين فشان
زين فتنه‌ها كه دامنِ آخر زمان گرفت (حافظ)
از جدايي مي‌نالد و از روزگار «مهجوري و مشتاقي»، شكوه مي‌كند و «ني‌نامه»اش را در شكايت از دوران هجران، مي‌سرايد:
تشنة چشمه‌هاي علم و تقوا،
و سرگردانِ مولا؛
گاه او را در سرزمين «رضوي» سراغ مي‌گيرد؛
و گاه از «ديار طوي» جوياي او مي‌گردد.
امّا او از مكتب امامت آموخته كه جايگاه اصلي و ظهور باطنيِ امام، در دل‌هاي ‌مؤمنان است. با اين شناخت‌ها كه از او يافته و راهِ قلبي‌اي كه به سوي او برايش گشوده شده، عطر حضور او را مي‌بويد و در جست‌وجوي روزنه‌اي به «عصرِ ظهورِ» آن سرچشمة حيات و دستگيرة نجات برمي‌آيد... .
... بر بال‌هاي شهود عارفانه‌اش مي‌نشيند و مرزهاي دوري و ديوارهاي جدايي را پشت سر مي‌نهد و به روزگارِ ظهور مي‌رسد: امام را مي‌بيند كه اهل ايمان به دور او حلقه زده و صبح و شام از شعاعِ جمالش فروغ بينايي گرفته و از سرچشمة علمش كوير دل‌هاي خود را آب حيات مي‌نوشانند؛ دوستان و مؤمنان بر اريكه‌هاي عزّت، طعم پيروزي را مي‌چشند و تلخابه‌هاي شكست را در كامِ دشمنان مي‌ريزند؛ بشريّت، نجات يافته و عدالت، تا منتهاي آن گسترده شده ... و جَبهه‌هاي سپاس مؤمنان، بر درگاه الهي ساييده مي‌شود ... .
... زمزمة مناجاتِ «ندبه» اين خلسة دلپذير را مي‌شكند:
 «پروردگارا، اي گردانندة بلاها و اي شنوندة ناله‌ها، ستم‌ها را از من بران و لهيب سينه‌ام را به ديدار مولايم فرو نشان، تا در سايه‌سار عنايتش بيارامم ... و از زلال كوثر نبوّت، به دست مولايم سيرابم گردان».
... دعا پايان مي‌پذيرد و بر ساحل سكوت پهلو مي‌گيرد؛ امّا «انسانِ عصر انتظار»،‌ هنوز هم به اميد لبخند صبح «ظهور»، دوردست‌هاي انتظار را به نظاره نشسته تا شايد برقي از افق انتظار بجهد و لبانِ خشك و ترك‌خورده‌اش را به خنده‌اي بشكفانند و دل رميدة او را انيس و مونس شود:
ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميدة ما را انيس و مونس شد
اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل
مي‌گويمت دعا و ثنا مي‌فرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزيز خود به نوا مي‌فرستمت
در راه عشق، مرحلة قرب و بعد نيست
مي‌بينمت عيان و دعا مي‌فرستمت
هر صبح و شام،‌ قافله‌اي از دعاي خير
در صحبت شِمال و صبا مي‌فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا مي‌فرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي‌فرستمت
مولي [حافظ] سرود مجلس ما ذكر خير توست
بشتاب هان كه اسب و قبا مي‌فرستمت (حافظ)


ماهنامه موعود شماره 116


 
بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.