صفحه نخست arrow مقالات arrow تشرفات arrow مهر نگاه (خاطرات سيّد علي اكبر ابوترابي(ره))
spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
مهر نگاه (خاطرات سيّد علي اكبر ابوترابي(ره)) چاپ پست الكترونيكي
۱۰ آذر ۱۳۸۹
http://mouood.org/images/news2/iekbaal.jpgوقتي كه شهيد سيّد علي اندرزگو از مسافرت «افغانستان» برگشت. خانواده‌اش را در «مشهد» سكونت داد و خودش رفت و آمدي بين مشهد، «قم» و «تهران» داشتند. مدّت اقامتش در مشهد مقدّس معمولاً بيست روز تا يك ماه بيشتر طول نمي‌كشيد و دوباره به تهران مي‌آمد. يك سفر ايشان حدوداً دو ماه طول كشيد. بعد از مراجعتش ديدم كه يك عصا دستش است و در حال حركت، يك مقداري مي‌لنگد. گفت كه جريان فوق‌العادّه‌اي برايم رخ داده است.



فرمود: در تماسي كه با يكي از دوستان داشتم، وعدة ملاقاتي در خانة ايشان گذاشتم. ايشان هر وقت وارد خانة كسي مي‌شد، راه پشت‌بامش را هم ياد مي‌گرفت. معمولاً اين طور بود كه اگر در قفل بود، باز مي‌كرد.

مي‌گفت: نشسته بودم. يك مرتبه صداي زنگ بلند شد. صاحب‌خانه رفت دم در و آمد توي خانه و گفت: مأموران براي تفتيش آمده‌اند.

گويا پسر يا برادر كوچكش كه از خانه بيرون رفته بود، احتمالاً اعلاميّه داشته يا چيز ديگر؛ بنابراين، مأموران به او ظنين شده بودند و او را آورده بودند كه خانه را تفتيش كنند. معمولاًً براي اين طور تفتيش‌ها، نمي‌ريختند توي خانه. اجازه مي‌گرفتند و مي‌گفتند: ما ظنين هستيم و شك داريم. مي‌خواهيم خانه را تفتيش كنيم. حتّي در موقع آمدن به داخل خانه «ياالله» هم مي‌گفتند و مي‌آمدند توي خانه.او گفت: ناگهان، سر و كلّة مأموران پيدا شد. صاحب‌خانه هم نمي‌دانست آقا سيّد علي فردي است كه فعّاليت سياسي و مبارزاتي دارد.

آقا سيّد علي گفت: بدون آنكه كت خود را بپوشم ـ خانه از اين خانه‌هاي جديد بود ـ سريع حركت كردم به سمت پشت‌بام. ديدم رو به رويش يك كوچه است. «ياالله» را گفتم. از پشت‌بام نمي‌شد بپرم روي خانه همسايه، چون فاصله زياد بود و سر و صدا موجب توجّه مأموران مي‌شد. دست را به ديوار گرفتم و يك «ياالله» گفتم و پريدم توي كوچه. ساختمان دو طبقه بود. وقتي افتادم از حال رفتم؛ ديدم استخوان ران پاي راستم زده بالا و نمي‌توانم خودم را كنترل كنم.

همسايه، دم در بود. او هم آشنا بود. پرسيد: چه شده؟

گفتم: حضرت عبّاسي هيچي نگو! اين بيچاره هم خيلي آدم خوبي بود. تا فهميد مأمور آمده و من پريده‌ام پايين، زيربغل مرا گرفت و برد توي خانه و در جاي گرم و نرمي پذيرايي كرد. من هم نمي‌دانستم ديگر چه خبر شده است. بعد از نيم ساعت، سه ربعي، بچّة صاحب‌خانه كه در جريان بود، آمد و ما را توي آن خانه پيدا كرد. بعد از اينكه آب‌ها از آسياب افتاد، ما را برگرداندند توي خانه. بعد از يكي دو روز از آنجا مرا به محلّ امن‌تري منتقل كردند.

اين موضوع زماني بود كه تمام مأموران، در سراسر ايران عكس و مشخّصات او را داشتند؛ آن هم در مشهد. او گفت: اصرار كردند كه مرا ببرند بيمارستان. قبول نكردم.

گفتند: دكتر بياوريم. باز قبول نكردم.گفتم: چند روزي همين‌طور باشد. ده روز از واقعه گذشت و من هنوز درد داشتم. شب جمعه بود يا روز جمعه كه وضو گرفتم و به آنها گفتم: اين اتاق را خالي كنيد! مي‌خواهم تنها باشم و شروع كردم عرض ادب كردن به پيشگاه ائمة معصومان(ع) و توسّل جستن به وجود حضرت وليّ‌عصر(عج). خدمت حضرت عرض كردم: من در راهي قدم برداشته‌ام و دوست دارم در ادامة اين راه از پاي ننشينم. مثل اينكه من لياقت ندارم و از من سلب توفيق شده است. اين را با يك سوزي عرض كردم كه: از همين ابتداي جواني خانه‌نشين مي‌شوم و از تمام آن آرزوهايي كه در سر مي‌پرورانم دستم كوتاه شده است. اگر اين قدم‌هاي من مورد رضايت شماست، عنايتي بفرماييد!

در همين حال، به خواب رفتم. بعد از مدّتي بيدار شدم، بي‌اختيار از جايم بلند شدم و ايستادم. با وجود اينكه قبل از آن توانايي حركت نداشتم، امّا شروع كردم به حركت كردن و با يك عصا به راحتي راه رفتن. مثل انساني كه از قبل به صورتي عادّي خوابيده و بعد به صورت طبيعي بلند مي‌شود. او با همان عصا بعد از چند روز به قم آمدم. ديدم كه به راحتي راه مي‌رود؛ در حالي كه استخوان بالاي ران راستش بيرون زده بود و برجستگي زيادي داشت. ولي به راحتي راه مي‌رفت كه البتّه يك مدّت اين پا را سنگين بر مي‌داشت. كم كم عصا را كنار گذاشت؛ ولي استخوان همچنان بيرون زده بود.

او گفت: مسئله‌اي كه اصلاً قابل تصوّر نبود اين است كه بدون مراجعه به دكتر يا عمل جرّاحي يا جا انداختن توسط شكسته‌بندهاي كارآزموده،  بعد از همان توسّل و يك ساعت خوابيدن، سالم با پاي خودم آمدم بيرون.

تا اينكه به يك دكتر در «ميدان ونك» مراجعه كردم. گفت: حتماً‌ بايد عمل بشود و براي عمل هم او اين اواخر، شايد هفت هشت ماه (چند ماه قبل از شهادتش) در مشهد بستري شد و پا را عمل كرد. او با مشاهدة شايد صدها مورد ديگر كه خودش اين مورد را حس كرده بود، يك حالت اطمينان خاص و ايمان بالاتري نسبت به وجود اقدس پروردگار عالم و حضرت وليّ‌عصر(عج) داشت كه رمز موفقيّتش و به دام نيفتادنش بود. اينها واقعيّت‌هايي است كه مي‌تواند تقويت‌كنندة ايمان و يقين و به وجود آورندة اخلاص در ما باشد.

ماهنامه موعود شماره 116
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2019 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.