spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
گلستانه چاپ پست الكترونيكي
۲۴ شهريور ۱۳۸۹

رضا اسماعيلي
به انگيزة فرا رسيدن بهار قرآن، ماه مبارك رمضان، گلستانة اين شماره را به دست‌چيني از «توحيديه»هاي شاعران پارسي‌گوي اختصاص داده‌ايم.
«توحيديّه‌» اشعاري است كه شاعران در تسبيح و ستايش حضرت حق (جلّ جلاله) سروده و به ذات اقدس پروردگار تقديم كرده‌اند. سنّت توحيديّه‌سرايي به رغم برخورداري از پيشينه‌اي هزار ساله، امروز، به هر علّت به دست فراموشي سپرده شده است. در حالي كه بايد گفت «عمود» خيمة شعر آييني، «توحيديّه»‌سرايي است. از همين رو شايسته است كه شاعران معاصر با اقتدا به بزرگاني چون: فردوسي، نظامي، سنايي، عطّار، مولانا، سعدي، حافظ و ... جهت تبرّك و تيمّن ديوان اشعار خود، از اين پس «توحيديّه»‌سرايي را با دغدغة بيشتري دنبال كنند، چرا كه طبق آموزه‌هاي اصيل ديني، يگانه راه تقرّب به آستان جانان و كسب توفيق در بندگي، عبور از منزل «معرفت الله» است كه آن نيز جز به مدد «ذكر» و تسبيح حضرت حق، محقّق نخواهد شد:
ذكر بايد گفت تا فكر آورد
صد هزاران معني بكر آورد
اميد آن كه «ذكر سروده‌»هاي اين شماره كه آميخته به نَفَس حقّ شاعران عارف پارسي زبان است، كام جان شما روزه‌داران تقواپيشه را شيرين كند.
يادتان باشد در لحظات ناب خلسه و خلوص و در دقيقه‌هاي عرفاني خلوت با حضرت دوست، ما «موعوديان» را نيز از دعاي خير بي‌نصيب نگذاريد.
يا علي
لب و دندان «سنايي» همه توحيد تو گويد
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي
نروم جز به همان ره، كه توام راهنمايي
همه درگاه تو جويم، همه از فضل تو پويم
همه توحيد تو گويم، كه به توحيد سزايي
تو حكيمي، تو عظيمي، تو كريمي، تو رحيمي
تو نمايندة  فضلي، تو سزاوار ثنايي
بري از رنج و گدازي، بري از درد و نيازي
بري از بيم و اميدي، بري از چون و چرايي
نتوان وصف تو گفتن، كه تو در فهم نگنجي
نتوان شبه تو جستن، كه تو در وهم نيايي
همه عزّي و جلالي، همه علمي و يقيني
همه نوري و سروري، همه جودي و جزايي
همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي
همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي
لب و دندان «سنايي» همه توحيد تو گويد
مگر از آتش دوزخ، بُودش روي رهايي
سنايي غزنوي
مناجات
اي همه هستي ز تو پيدا شده
خاك ضعيف از تو توانا شده
زيرنشين عَلَمَت كائنات
ما به تو قائم، چو تو قائم به ذات
آنچه تغيّر نپذيرد تويي
و آن كه نمرده‌ست و نميرد تويي
ما همه فانّي و بقا بس تو راست
مُلك تعالي و تقدّس تو راست
خاك به فرمان تو دارد سكون
قُبّة خضراء تو كني بي‌ستون
غنچه كمر بسته كه ما بنده‌ايم
گل همه تن جان كه به تو زنده‌ايم
روشني عقل به جان داده‌اي
چاشني دل به زبان داده‌اي
چرخ، روش، قُطب، ثُبات از تو يافت
باغ وجود آب حيات از تو يافت
بنده «نظامي» كه يكي گوي توست
در دو جهان خاك سر كوي توست
خاطرش از معرفت آباد كن
گردنش از دام غم آزاد كن
نظامي گنجوي
الهي!
الهي! سينه‌اي ده آتش افروز
در آن سينه، دلي وان دل همه سوز
هر آن دل را كه سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گِل نيست
دلم پُر شعله گردان، سينه پُر دود
زبانم كن به گفتن آتش‌آلود
كرامت كن دروني درد پرورد
دلي در وي، درون درد و برون درد
دلم را داغ عشقي بر جبين نِه
زبانم را بياني آتشين دِه
سخن كز سوز دل تابي ندارد
چكد گر آب ازو، آبي ندارد
دلي افسرده دارم، سخت بي‌نور
چراغي زو به غايت روشني دور
بده گرمي دل افسرده‌ام را
فروزان كن چراغ مُرده‌ام را
چو در هر گنج صد گنجينه داري
نمي‌خواهم كه نوميدم گذاري
به راه اين اميد پيچ در پيچ
مرا لطف تو مي‌بايد، دگر هيچ
وحشي بافقي
مناجات
اي دو جهان ذرّه‌اي از راه تو
هيچ‌تر از هيچ به درگاه تو
پشت فلك طوق سجود از تو يافت
شام عدم شمع وجود از تو يافت
هست كُنِ هر چه به عالم تويي
وان كه همه نيست كند هم تويي
چون ز فنا نيست شود هستي‌ام
جام رضابخش در آن مستي‌ام
من كه بُوم؟ خاك زبون آمده
صورتي از نيست برون آمده
تا كنم از هستي خود با تو ياد
كز خود و هستيِ خودم شرم باد
گر ز تو موجود نباشد به زيست
آدميِ فاني و معدوم كيست
چون سر دعوي كشد آن كس ز هست
كاو ز قفاي دو عدم گشت پست
هستي مطلق كه در او حق تُراست
آن ز تو گوييم كه مطلق تُراست
فكرت ما را سوي تو راه نيست
جز تو كس از سرّ تو آگاه نيست
در تو زبان را كه تواند نهاد؟
هاي هويت را كه تواند گشاد؟
راز تو بر بي‌خبران بسته در
با خبران نيز ز تو بي‌خبر
وصف تو ز اندازة دانش فزون
كار تو ز انديشة مردم برون
هيچ كس از پيچ كمندت نجست
حَبل قضاي تو كه يارد گسست؟
حكم تو را در خم اين نُه زره
رشته دراز است و گره بر گره
زين همه دندان كواكب به گاز
يك گرهش را نگشادند باز
گر همه عالم به هم آيند تنگ
بِه نشود پاي يكي مور لنگ
جمله جهان عاجزِ يك پاي مور
واي كه بر قادر عالم چه زور
بِه كه ز بي‌چارگيِ جانِ خويش
معترف آييم به نقصان خويش
بر درت اي مايه دِه زندگي
پيشة ما چيست به جز بندگي
سوي تو، ني دعوت طاعت بريم
عاجزي خود به شفاعت بريم
اميرخسرو دهلوي
دعوت حق
سوي ما آ، كه نباشد سفري بهتر ازين
روي ما بين كه نباشد نظري بهتر ازين
طاعت ما كن و اخلاص به دست آور و صدق
سوي ما نيست تو را راهبري بهتر ازين
دل بنه بر غم ما، نيست چو ما دلداري
سر بنه بر درِ ما نيست سري بهتر ازين
بگذر از هر چه به جز ما و درآ در ره ما
اهل همّت نشناسد گذري بهتر ازين
كوش تا صاحب اسرار معارف گردي
شجر عمر ندارد ثمري بهتر ازين
بگذر از صورت هر چيز و به معني بنگر
نبُود صاحب دل را نظري بهتر ازين
دُرّ توحيد ز اصداف معاني به كف آر
نيست در بحر حقايق گهري بهتر ازين
ثمر وصل بچين از شجر عشق كه نيست
ثمري بهتر از آن و شجري بهتر ازين
روي معشوق هم از ديدة معشوق ببين
بهر ديدار نباشد نظري بهتر ازين
چون بلا روي نهد تير دعايي به كف آر
نَبُود تير قضا را سپري بهتر ازين
با جفاجوي وفا كن كه ز جورش برهي
بهر بدخوي نباشد حجري بهتر ازين
سخن فيض بَرِ مستمعان شيرين است
صاحب ذوق ندارد شكري بهتر ازين
فيض كاشاني

ماهنامه موعود شماره 115



 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.