spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
آبي ترين دريا چاپ پست الكترونيكي
۳۱ تير ۱۳۸۲

مريم ضمانتي يار

 
 «سيد مرتضي» در حياط كوچك خانه نشسته بود و به درخت نخل باغچه تكيه كرده بود. ديگر ناي ايستادن نداشت. تمام شب بيدار مانده و قدم زده و دعا كرده بود. همسرش لحظات سخت و طولانياي را ميگذراند و قابله نميتوانست به او كمك كند. هر از چندي قابله پريشان احوال از اتاق بيرون ميآمد و ميگفت: سيد! خدا را به جدّت قسم بده! مادر و بچه هر دو در خطرند؛ سيد سر به آسمان بلند ميكرد و ميگفت: مگر كاري غير از دعا از دستم ساخته است...
 اشك از چشمانش جاري بود و صداي نالة همسرش دل او را ميآزرد. براي لحظاتي چشمانش را بست و آهسته زمزمه كرد:
 ـ  خدايا... به فريادمان برس...
 خستگي شب طولاني همراه با گريه و بيخوابي براو غلبه كرد و براي لحظاتي كوتاه چشمانش را برهم گذاشت و خواب او را ربود. چيزي نگذشت كه تكاني خورد و بيدار شد. دلش با بهياد آوردن خوابي كه ديده بود غرق سرور شد. از جا برخاست كنار چاه آب رفت، دلو آبي كشيد و وضو گرفت. آخرين ستاره هاي شب در پرتو فجر صادق رنگ ميباختند و سپيده آرام آرام ميآمد تا آسمان را روشن كند. سيد مرتضي نماز صبحش را خواند و هنوز تعقيبات نماز را به آخر نرسانده بود كه صداي گرية نوزاد در فضاي منتظر و ملتهب خانه پيچيد. سيد از جا كنده شد و بهطرف اتاق دويد. لحظاتي نگذشت كه قابله شادمان از اتاق بيرون آمد و رو به سيد مرتضي كه بيقرار ايستاده بود گفت: سيد! چشمت روشن! خدا پسري بهتو هديه كرد. سيد مرتضي به سجده بر زمين افتاد و خدا را از صميم قلب شكر كرد...
 آفتاب، خانة سيد مرتضي را روشن كرده بود كه قابله به او اجازه داد كه به ديدن همسرش برود. سيد پا به اتاق گذاشت. نوزاد سالم و زيبا در آغوش مادر آرام بهخواب رفته بود. فاطمه با ديدن سيد لبخندي زد و سيد دو زانو كنار بستر او نشست و خم شد و بردست لطيف و نرم نوزاد بوسه زد و آهسته گفت: پسر زيبايي داريم.
 فاطمه نگاهي مادرانه و از سر مهر به پسرش انداخت و گفت: پسر سيد مرتضي حسني حسيني طباطبايي ميخواستي زيبا نباشد؟ سيد مرتضي سر بلند كرد. چشمانش پر از اشك بود. فاطمه نگران شد پرسيد: پسرمان عيبي دارد؟
 سيد سر تكان داد وگفت: نه، خدا نكند.
 ـ  پس چرا گريه ميكني؟
 ـ  گريهام از سر شوق است... در لحظاتي كه تو درد ميكشيدي و كاري از دست من براي تو ساخته نبود، از شدت خستگي و گريه براي لحظاتي خواب رفتم و خواب ديدم امام هشتم عليبن موسي الرضا شمع بزرگي را به شاگردشان محمدبن اسماعيل بن بزيع دادند. محمد شمع را گرفت از پله هاي پشت بام بالا رفت و آن را بر فراز بام اتاقي كه تو در آن بودي روشن كرد. ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفت و همه جا را روشن كرد و من... بيدار شدم...
 فاطمه بغضف گلويش را فرو خورد و بوسه اي بر دست پسرش زد و گفت: خدايا... پسر من و تو... مرتضي...
 سيد مرتضي دست ديگر نوزاد را نوازش كرد و گفت: سحرگاه جمعه و عيد فطر باشد و زمين هم زمين كربلا باشد و خدا به من و تو پسري هديه كند، چه ميشود؟
 ـ  حالا نامش را چه ميگذاري؟ همان محمد مهدي؟
 ـ  حرف مرد يكي است! از روز اولي كه باخبر شدم كه مادر شدهاي نيّت كردم اگر فرزندمان پسر شد نامش را محمد مهدي بگذاريم، تو كه موافقي؟
 ـ  مگر من دلم ميآيد با تو مخالفت كنم. سيد محمد مهدي طباطبايي... بهتر از اين نميشود.
 ـ  سيد جواد هم بيدار شده ميروم او را بياورم تا برادرش را ببيند. عيدي اي كه خدا به من و تو در اين روز عيد فطر داده است براي او هم عزيز و دوست داشتني است.
 سيدمرتضي از اتاق كه بيرون رفت سر بلند كرد. آسمان كربلا را هيچ وقت اين همه آبي و زيبا نديده بود. از وقتي از ايران به عراق آمده و در كربلا ساكن شده بود و كلاس درس علوم ديني را در كربلا برپا كرده بود، هرگز اين همه احساس سرور و شادماني نكرده بود. با خودش عهد كرد اولين جايي كه نوزادش را ميبرد حرم امام حسين و ابوالفضل، عليهماالسلام، باشد و سيد محمد مهدي را به عطر حرم حسيني معطر و خوشبو كند. سيد مهدي با احترام پيش پاي پدر و استادش سيد مرتضي زانو زد. سيد نگاهي پر مهر و پدرانه به سيماي روشن و زيباي او انداخت. با آنكه سن و سالي نداشت در محضر بزرگان كربلا و نجف تحصيل كرده بود و استاد پيرش وحيد بهبهاني او را بسيار دوست ميداشت و همواره هوش سرشار او را در آموختن علوم ديني تحسين ميكرد و با همة كهولت سن، درس دادن به او را دوست ميداشت و حالا  كه اينگونه مؤدب پيش پاي پدر زانو زده بود حتماً حرف مهمي براي گفتن داشت. سيد مرتضي سكوت توأم با احترام او را كه ديد گفت: حرف بزن پسرم. مطلبي براي گفتن داري؟
 سيد مهدي سر بلند كرد و گفت: ميدانيد كه تحصيلاتم به پايان رسيده است.
 ـ  بله ميدانم، منظورت چيست؟
 ـ  ميخواهم اجازه بدهيد تا از كربلا به نجف كوچ كنم و آنجا را به عنوان اقامتگاه دائمي خود برگزينم.
 ـ  تو كه از استادانت وحيد بهبهاني و شيخ يوسف بحراني كه علماي عصرند، با آنكه هنوز خيلي جواني اجازة اجتهاد گرفتهاي، حالا براي كوچ به نجف از پدر اجازه ميخواهي؟
 سيد مهدي سر به زير انداخت و گفت: سيد مرتضي طباطبايي هم به عنوان استاد به من اجازة اجتهاد داده است، امّا حالا ميخواهم به عنوان پدرم بهمن اجازة كوچ به نجف را بدهد.
 دل سيد مرتضي از مهر پسر لرزيد: به فداي تو پسر بزرگوار و عزيزم. تو وقتي در اين سن و سال اجازة اجتهاد داري اجازة كوچ به نجف كه چيزي نيست. هرطور كه صلاح ميداني عمل كن. خانواده ات را هم با خودت ميبري؟
 ـ  اگر اجازه بدهيد.
 ـ  خوشبختانه فاصلة چنداني بين كربلا و نجف نيست. هروقت درس و تدريس بهمن فرصت داد به ديدارت ميآيم.
 ـ  وظيفة من است كه به ديدار شما بيايم. اگر هم روزها درس و تدريس بهمن مجالي نداد شبها ميآيم و برميگردم.
 سيد مرتضي دو دستش را بر روي دستهاي سيد مهدي گذاشت و آنها را گرم و پدرانه فشرد و گفت: هرجا كه باشي برايم عزيزي. تو و سيد جواد نور دو چشمان من هستيد.
 سيد دست پدر را بوسيد و گفت:
 و شما نه تنها پدرم كه استاد من هستيد. مرا از دعاي خيرتان فراموش نكنيد.
 سيد مرتضي بلند شد. بغض گلويش را گرفت و رويش را از سيد مهدي برگرداند تا چشمان پر از اشكش را نبيند و با صداي لرزان گفت: اينطور با من وداع نكن. مگر ميخواهي بهسفر قندهار بروي. نجف همين چند فرسخي است و تو هم اگر دلت هواي ما را نكند، هواي حرم امام حسين را كه ميكند.
 سيد مهدي جوابي نداد. چرا كه بغض گلويش را ميفشرد. ميخواست بگويد فكر ميكنم سالها بگذرد و من نتوانم دوباره در كربلا زندگي كنم ولي حرفي نزد...
         
 شيوع بيماري طاعون، آتش وحشت و اضطراب را در عراق شعله ور كرده بود و مردم شهرها يكي پس از ديگري در دام طاعون گرفتار ميشدند. سال 1186 هجري بود و كمبود آب و نبودن دارو بر تعداد تلفات طاعون ميافزود. كلاس درس همة علما بهخاطر شيوع طاعون تعطيل شده بود و ماندن در نجف بهصلاح نبود. كودكان سيد مهدي درمعرض خطر بودند و او نميخواست به هيچ قيمتي آنها را ازدست بدهد. دست به دامان پدر شد تا راه چارهاي برايش پيدا كند...
 گذشتن از كوچه پسكوچه هاي خاكي و طاعونزده كربلا دلهرهآور بود. بزحمت خودش را به خانة پدرياش رساند. از شدت كوبيدن در، سيد مرتضي وحشت كرد و با خودش گفت: نكند خبري از نجف آوردهاند. در را كه گشود چهرة غبار گرفته و خستة سيد مهدي دلش را لرزاند. پرسيد:
 براي بچه هايت اتفاقي افتاده؟
 سيد سلام كرد و نفس زنان گفت: نه پدرجان. ولي ميترسم كه اتفاقي بيفتد. فكري بكنيد.
 مادر هراسان از اتاق بيرون آمد. چهرة سيد مهدي بدون آنكه حرفي بزند نشان دهندة عمق نگراني او از اين مصيبت بود. سيد مرتضي دست او را گرفت و گفت: آرام باش!
 ـ  نميتوانم پدر، نميتوانم شاهد ازبين رفتن كودكانم باشم.
 ـ  خدا نكند! چه كسي گفته قرار است آنها ازبين بروند. چه تصميمي گرفته اي؟
 سيد به ديوار تكيه داد و نگاهي به آسمان غبار گرفتة كربلا انداخت وگفت: آن دفعه كه از كربلا كوچ كردم دلم به نجف خوش بود و اينكه راه نزديك است و حوزة همة علوم و جمع مجتهدين علم آنجاست. امّا حالا نميدانم چه كنم. چارهاي جز رفتن برايم نمانده است.
 ـ  قصد داري از نجف هم كوچ كني؟ ولي كجا؟ در تمام عراق طاعون شيوع پيدا كرده و هيچ كجا در امان نيست.
 ـ  ميخواهم اگر اجازه بدهيد به ايران بروم و در جوار عليبن موسي الرضا ساكن شوم.
 ـ  بسيار عالي است. ما هم با تو ميآييم. طاعون به احدي رحم نميكند. با سيد جواد دستهجمعي به مشهد كوچ ميكنيم.
 برق شادي در چشمان سيد مهدي درخشيد. بهتر از اين نميشود.
 با اين كارتان ديگر نگران از اينجا نميروم.
 ـ  پس برو، بار سفرت را ببند. ما هم آمادة سفر ميشويم. قبل از آنكه طاعون دامن يكي از افراد خانوادة سادات طباطبايي را بگيرد بايد برويم.
 ـ  بله نبايد يك لحظه وقت را تلف كرد. كودكان من توان مقابله با طاعون را ندارند.
 سيد مرتضي به دنبال سيد مهدي تا جلوي در رفت و گفت: نگران نباش جدشان حامي آنهاست. طلوع آفتاب فردا همگي از كربلا  كوچ ميكنيم و راهي خراسان ميشويم. سفري طولاني و سخت در پيش داريم امّا هرچه باشد بهتر از دچار شدن به طاعون است.
         

 حوزة درس «ميرزا مهدي شهيد» گسترده بود و شاگردان فراواني از سراسر ايران در كلاس درس او بودند. امّا بين آنها جواني تازه وارد توجهش را جلب كرده بود. ميرزا شنيده بود كه او سيد محمد مهدي طباطبايي است و بتازگي از عراق به ايران آمده و از سه تن از علماي كربلا و نجف، اجازة اجتهاد دارد، امّا شيفتة آموختن است. ميرزا مهدي بحث سنگيني را پيش كشيد و سؤالاتي از شاگردانش پرسيد كه همگي در پاسخش درماندند. مجتهد جوان كربلايي در گوشهاي از مجلس نشسته بود. بعد از نجات از چنگ طاعون. آرامش از دسترفته را به دست آورده بود و در جوار امام رضا، عليهالسلام، و در كنار خانوادهاش احساس امنيت خاطر ميكرد و با همة علومي كه در نجف و كربلا تا درجة اجتهاد آموخته بود تشنة فراگيري بود. سكوت استاد را كه ديد مهر از لب برداشت و در برابر بهت حاضرين پاسخي واضح و روشن داد، به نحوي كه استاد ميرزا مهدي شهيد كه خود فقيهي عارف بود در حاليكه از هوش سرشار شاگرد جوان شگفتزده شده بود نيمخيز شد و در برابر همه خطاب به سيد مهدي گفت:  «إنّما أنت بحرالعلوم»  براستي كه تو درياي علومي...
 فرياد تحسين از همه بلند شد. از اينكه استادشان جواني از اهالي عراق را در حوزة درس خراسان به اين لقب ناميده بود همه متعجب شدند و بعد از آن سيد محمد مهدي طباطبايي به سيد بحرالعلوم شهرت يافت.
 ميرزا مهدي دستي بر شانة او زد و گفت تو در انواع علوم ديني و فلسفي استادي و حقيقتاً كه لقب بحرالعلوم شايستة توست.
 ـ  ببين برادر! تو بعد از هفت سال دوري از وطن آمدهاي و هنوز نيامده بار سفر بسته اي؟
 بحرالعلوم درحاليكه سيد رضاي كوچكش را درآغوش داشت او را بوسيد و گفت: ميداني كه دوري از خانواده برايم سخت و دشوار است. هفت سال دوري از وطن را هم به عشق خانواده و حضور تو و پدرمان تحمل كردم. امّا چه كنم اولاً  كه سفر حج بر من واجب است و ثانياً دلم براي زيارت خانة خدا تنگ شده است. تا شروع مناسك حج هم كه فرصت زيادي باقي نمانده. اگر فرصتي بود مدتي ميماندم و بعد ميرفتم.
 سيد جواد دستي بر شانة او زد و گفت: انگار تو هيچ جا قرار نداري.
 مدتي را كربلا ماندي. بعد به نجف رفتي. از نجف هم كه به خاطر طاعون همگي به ايران كوچ كرديم و حالا كه دوباره همگي در نجف گرد آمدهايم، دلت هواي بيتالله كرده است. سيد بحرالعلوم با چشماني نمناك سيد رضاي كوچكش را به برادر سپرد و گفت:
 ـ  چه كنم؟ هواي خانواده ام را داشته باش و نگذار دوري من برادر زاده هايت را آزار دهد.
 سيد جواد پيشاني سيدرضا را بوسيد و گفت: خدا كند همانقدر كه به فكر كودكانت هستي، به فكر دل ما هم باشي.
 سيد سري تكان داد و برادر را گرم در آغوش گرفت و بوسيد: ديگر سفارش نميكنم. هواي پدر و مادرمان را داشته باش.
 سيد جواد آهي كشيد و گفت: خوب است كه مناسك حج زمان معلومي دارد و خانوادهات و خصوصاً اين سيد رضاي شيرين زبان تو پيش ماست. اگر سفر حج نبود و خانواده ات هم همراهت بودند خدا ميدانست كي برميگشتي. نيازي هم به سفارش نيست. در پناه خدا، برو و نگران هيچ چيز مباش.
 سيد بحرالعلوم بار ديگر پسرش را بوسيد و بسختي از او دل كند و به كاروان پيوست و حاجيان بيت الله در ميان سلام و صلوات بدرقه كنندگان، نجف را به قصد مكه ترك كردند.
 سيد بحرالعلوم بعد از طواف صبحگاهي، راهي خانه شد. در كه زد زينالعابدين در را برويش گشود و سلام كرد. سيد به اتاق رفت و او به دنبالش وارد اتاق شد. عادت هر روزش اين بود كه قلياني براي سيد آماده كند تا او بعد از آن، به اتاق ديگر كه كلاس درسش بود، برود و كار تدريس را شروع كند. امّا زينالعابدين به جاي كاري كه هر روز انجام ميداد، دوزانو پيش روي سيد بحرالعلوم نشست. سيد كه متوجه حال او بود، نگاهي به او انداخت و پرسيد: اتفاقي افتاده؟
 زينالعابدين با شرمساري آهسته گفت: آقا! مخارجمان زياد است و ديگر چيزي در بساط نداريم. شرمنده ام امّا براي نان و غذاي فردا ديگر هيچ پولي نداريم. جسارت است ولي شما هم كه هر روز مهمان داريد.
 سيد با كمي ترديد پرسيد: منظورت چيست؟
 زينالعابدين با آنكه مسنتر از سيد بود امّا حرمت سيادت و استادي او دلش را لرزاند. سرش را پايين انداخت كه چشمش به چشمان پرافبهت و نافذ سيد بحرالعلوم نيفتد. سيد كه سكوت او را ديد محكم پرسيد:
 ـ  گفتم منظورت چيست؟
 زينالعابدين پشيمان از لحن شروع كلامش با لحن آرامتري گفت: حساب و كتاب مخارج منزل شما به دست من است و دلم نميخواهد شما در اين غربت دچار مشكل شويد. وضع مخارجمان خيلي بد است.
 سيد آهي كشيد و گفت: خودت كه از ابتداي اين سفر با من بوده اي و ميداني كه به قصد زيارت خانة خدا به مكه آمدم ولي ماندگار شدم. اگر كاروان بموقع به مكه رسيده بود، ما هم اعمال حجمان را انجام ميداديم و به نجف برميگشتيم. ولي چه كنم كه تقديرمان اين بود و حالا بايد تا فرا رسيدن موسم حج سال آينده اينجا بمانيم. همينكه ميتوانيم اجارة اين دو سه اتاق را بپردازيم جاي شكرش باقي است و اين را هم ميدانم كه به تو سخت ميگذرد. حق داري. ولي باور كن براي من هم زندگي در اينجا آسان نيست. همينكه مجبور به تقيه كردن هستم و بناچار در جوار خانة خدا بايد مذاهب چهارگانة اهل سنت را هم تدريس كنم برايم بسيار سنگين است. ولي چاره اي جز گذران اين دوران نداريم.
 زينالعابدين سلماسي شرمنده از لحن غمگين سيد گفت: به فداي جدتان شوم. همة اينها را ميدانم و اين را هم ميدانم كه شما دور از خانواده و خويشان، تك و تنها و دور از وطن چه بر دلتان ميگذرد. امّا هنوز تا موسم حج ماهها باقي مانده است و حتي ديگر پولي براي نان فردا نداريم تكليف من چيست؟ من در كلاس درس شاگردتان هستم امّا در خانه وظيفه ام خدمتگزاري شماست. خدمتگزار هم حق دارد نگران وضع خانة مولاي خودش باشد.
 سيد بحرالعلوم، لبخند شيريني زد و گفت: برايم عزيزي و دلسوزيت هم ارزشمند است...
 زينالعابدين جرأت پيدا كرد و گفت: پس بفرماييد چه كنم؟
 سيد سري تكان داد و گفت: بسيار خوب! برو قليان مرا بياور كه الا´ن شاگردانم ميآيند و بايد به كلاس درسم بروم. خدا بزرگ است. ما هم توكلمان بر اوست. مهمان او هستيم و او ميزبان مهرباني است. خودش ما را دعوت كرده و خودش هم ميداند كه قرار نبود مخارج دوسال اقامت در مكه را همراه بياوريم. درست ميشود. نگران مباش.
 اطميناني كه در نگاه سيد موج ميزد، باعث شد زينالعابدين ديگر كلمه اي بر زبان نياورد. بلند شد و قليان را آماده كرد و پيش روي سيد گذاشت و متوجه شد كه سيد سخت به فكر فرو رفته. خودش را مشغول نشان ميداد امّا همة حواسش به سيد بود كه به گليم كهنة زيرپايش خيره شده بود و در سكوت كامل قليان ميكشيد.
 حال سيد بعد از حرفهاي زينالعابدين دگرگون شده بود و اصلاً يك كلمه حرف نميزد. او هم درمانده و پشيمان از طرح مسأله،  مانده بود كه چه كند. صبح روز بعد مثل هر روز سيد از طواف صبحگاهي برگشت و بهعادت هر روز هم زينالعابدين قليان او را آماده كرد. امّا هنوز آن را جلوي سيد نگذاشته بود كه در زدند. صداي در كه بلند شد رنگ از روي سيد پريد و بوضوح منقلب شد. با شتاب ازجا برخاست و گفت: قليان را بردار و از اتاق بيرون ببر.
 زينالعابدين جا خورد و پرسيد: منتظر كسي هستيد؟ چرا آشفته شديد؟
 ـ  آشفته نيستم. برو...
 ـ  پس اجازه بدهيد در را باز كنم.
 ـ  نه... نه خودم بايد بروم.
 با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. در آستانة در شخصي با لباس عربي ايستاده بود. سيد او را به اتاق دعوت كرد و او وارد اتاق شد و نشست. سيد مهدي با نهايت ادب و احترام درحاليكه دستهايش بشدت ميلرزيد جلوي در دوزانو نشست و به زينالعابدين كه متحير ايستاده بود اشاره كرد كه قليان را بيرون ببرد. او هم حرف سيد را اطاعت كرد و بيرون رفت. امّا به خودش اجازه نداد كه به اتاق برگردد و بداند اين شخص كيست كه سيد بحرالعلوم با آن همه ابهت و هيبت پيش روي او اينقدر خودش را كوچك و حقير ميبيند و بوضوح ميلرزد. چند دقيقهاي با هم حرف زدند آن هم آهسته و با نجوا و با آنكه فاصلهاي بين دو اتاق نبود، نميشد فهميد چه ميگويند تا اينكه آن شخص بلند شد. سيد مهدي هم با شتاب از جا بلند شد. دست او را بوسيد و او را تا جلوي در مشايعت كرد. زينالعابدين جلو آمد و ديد كه شتري جلوي در خانه خوابيده. سيد مهدي با احترام ميهمانش را سوار بر شتر كرد و شتر به راه افتاد. سيد در را پشت سرش بست و به در تكيه داد. رنگش بشدت پريده بود و پيشانياش خيس عرق بود. زينالعابدين بيش از اين طاقت نياورد، جلو رفت و پرسيد:
 ـ  شما حالتان خوب است؟ امّا جرأت نكرد بپرسد او كه بود و چه گفت.
 سيد مهدي سري تكان داد و گفت: بله خوبم. بيا اين حواله را بگير و برو نزديكي كوه صفا. مرد صرافي آنجا دكان دارد. حواله را بهاو بده و بگو هرچه كه در آن نوشته شده بهتو بدهد.
 زينالعابدين حواله را گرفت. به خودش اجازه نداد با آن حالي كه سيد داشت بيش از اين سؤالي بپرسد. فقط گفت: من خيالم راحت باشد؟ شما حالتان خوب است؟
 سيد كه دهانش خشك شده بود و بزحمت حرف ميزد با دست به طرف در اشاره كرد: بله... برو...
 زينالعابدين فوراً از خانه بيرون رفت. تا كوه صفا راهي نبود. از دور دكان بزرگي ديد كه مرد ميانسالي بر در آن نشسته بود. جلو رفت و سلام كرد و حواله را بهدست صراف داد و گفت: استادم اين حواله را داده و گفته مبلغ آن را كامل و يكجا بدهيد.
 صراف از جا بلند شد. حواله را گرفت. به آن نگاه كرد و آن را بوسيد و گفت: تنهايي؟
 ـ  بله تنها هستم.
 ـ  مبلغ اين حواله را نميتواني به تنهايي ببري.
 ـ  منظورت چيست كه نميتوانم تنها ببرم.
 ـ  ببين دستكم سه چهار نفر باربر ميخواهم!
 ـ  من كه سردرنميورم.
 ـ  بالاخره ميخواهي مبلغ اين حواله را براي استادت ببري يا نه؟
 ـ  معلوم است كه ميخواهم.
 ـ  خب تو از عهدة بردن اين بار برنميآيي همين.
 ـ  بار؟! مبلغ يك حواله را ميخواهم ببرم. نيامدهام كه پارچه و...
 ـ  برو سه چهار مرد توانمند خبركن و معطل هم نكن. مبلغ حواله بسيار زياد است.
 زينالعابدين با تعجب به بازار مكه رفت تا چند نفر باربر پيدا كند، در راه ناگهان ياد حرفي كه صبح قبل به سيد زده بود افتاد و ياد حرف سيد و مهماني كه به خانة آنها آمده بود...
 باربري در يك گوشه در ساية ديوار كز كرده بود. زينالعابدين به طرفش رفت و گفت: پيداست از صبح باري گير نياوردهاي كه زانوي غم به بغل گرفتهاي.
 باربر جوان بلند شد و گفت: همينطور است.
 ـ  بيا برويم كه كار پربركتي برايت سراغ دارم. ولي نياز به سه نفر باربر ديگر هم دارم. ولي پولي همراه ندارم كه مزدت را بدهم. بار را كه به مقصد رساندي پولت را ميدهم.
 باربر جوان با تعجب گفت: از بازار مكه بار سنگيني خريده اي و پول هم نداري؟ خيلي عجيب است.
 ـ  ببين جوان ماجراي بار من، براي خود من هم عجيب است چه رسد به تو. ولي همين كه گفتم پولي ندارم كه به تو بدهم.
 باربر بناچار پذيرفت و گفت: حرفي نيست مقصد كه رسيديم پول ما را بده. ولي بارت چيست؟
 زينالعابدين خندة شيريني كرد و گفت: از دكان صرافي براي خانة استادم پول ميبرم!!
 ـ  پول؟! چهار باربر ميخواهي كه پول ببري؟
 ـ  بيش از اين سؤال مكن و بيا برويم. دلم نميآيد استادم بيش از اين منتظر بماند.
 باربر جوان با كنجكاوي و اشتياق به راه افتاد و سهنفر از دوستانش را هم خبر كرد و با هم به دكان صرافي رفتند. صراف تاحدي كه آن چهارجوان قدرت داشتند پول آورد و در كيسه هاي بزرگي ريخت و روي دوش آنها گذاشت و آنها را روانه كرد.
 جلوي در خانة بحرالعلوم، كيسه ها را برزمين گذاشتند. زينالعابدين در زد. سيد در را گشود.
 زينالعابدين سلام كرد و گفت: مبلغ حواله اين چهار كيسة پول بود كه صراف داد تا خدمتتان بياورم. ولي من مزد اين باربرها را نداشتم كه بدهم.
 سيد با چشماني نمناك نگاهي به زينالعابدين و به كيسه هاي پول انداخت و مزد باربرها را داد. باربر جوان پول را كه خيلي بيش از مزد و حقش بود گرفت و گفت: آقا در تمام مدتي كه در بازار مكه كار ميكنم هرگز باري پر از پول نبرده بودم!
 زينالعابدين خنديد: بعد از اين هم تا عمر داري نميبري!
 مردان باربر خرسند و راضي رفتند و زينالعابدين در را بست و پولها را بزحمت به اتاق برد. سيد بيآنكه حرفي بزند آمادة رفتن به مسجدالحرام شد تا كار تدريس را شروع كند و زينالعابدين بيتاب از اين سكوت پرمعني سيد رفت تا پولها را در جاي مناسبي بگذارد...
         

 زينالعابدين براي خريد مايحتاج خانه سيد به بازار مكه رفت. مدتها بود كه براي خانه چيزي نخريده بود و حالا كه حوالة پربركت به دستشان رسيده آنها را بي نياز كرده بود. اگرچه سيد هرچه در خانه داشت يا به مهمان ميداد و يا با فقرايي قسمت ميكرد كه او را به سخاوت و كرامت خوب ميشناختند.
 با خودش فكر كرد سري به آن صراف هم بزنم و بپرسم آن حواله از كه بود. سيد كه يك كلام هم درمورد آن حرف نزده بود. به نزديكي كوه صفا كه رسيد اول فكر كرد اشتباه آمده چرا كه هرچه اطرافش را نگاه كرد اثري از دكان به آن بزرگي نبود. دكان ديگري باز بود كه مردي بر در آن پارچه ميفروخت. زينالعابدين جلو رفت و سلام كرد. مرد پارچه فروش جواب سلام او را داد وگفت: پارچه هاي خوبي دارم بفرما...
 ـ  براي خريد پارچه نيامدهام. صرافي در اينجا دكان داشت. من ديروز حواله اي داشتم و آوردم و او پول آن حواله را به من داد. مطمئن هستم نشاني را درست آمدهام.
 ـ  صراف؟! آن هم اينجا! من يك عمر است اينجا دكان پارچه فروشي دارم و هرگز صرافي در اينجا نديدهام. در كنار دكان من هم كه دكان اين جوان خرمافروش است كه...
 زينالعابدين حرف او را قطع كرد و گفت: پ

ماهنامه موعود سال پنجم _ شماره 26

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.