صفحه نخست arrow مقالات arrow گفتگو arrow جايگاه امام معصوم(ع) در نسبت با كل هستى
spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
جايگاه امام معصوم(ع) در نسبت با كل هستى چاپ پست الكترونيكي
۲۴ شهريور ۱۳۸۲



آيت الله محمد على گرامى از استادان حوزه علميه قم و از شاگردان حضرت امام خمينى و علامه طباطبايى » هستند كه براى گفتگو درباره جنبه هاى مختلف موضوع «غيبت حضرت صاحب الزمان(ع)» خدمتشان رسيديم و ايشان با رويى گشاده و با حوصله بسيار ما را پذيرا شدند و به سؤالهاى ما پاسخ دادند. آنچه در پى مى آيد اولين بخش از گفتگوى ايشان مى باشد كه اميدواريم مورد استفاده علاقه مندان و مشتاقان موعود قرار گيرد. ان شاءالله

موعود: يكى از مسائلى كه در موضوع غيبت امام معصوم(ع) بسيار مورد پرسش قرار مى گيرد اين است كه در زمان غيبت چه فايده اى بر وجود امام مترتب است و مردم از وجود امام چه استفاده اى مى برند؟ آيا نقش امام معصوم تنها به بيان احكام الهى محدود مى شود تا بگوييم وقتى عملا به خاطر عدم حضور امام در جامعه اين كار انجام نمى شود پس امام در زمان غيبت نقش چندانى در زندگى مردم و به طور كلى عالم هستى ندارند؟

آيت الله گرامى: در اينجا بايد به دو مطلب توجه كرد ، اول اينكه به اينكه غيبت در مفهوم «حاضر نبودن در جمع » در بين ائمه اطهار: سابقه داشته است. و غير از امام زمان(ع) كه غيبتشان طولانى است، تعدادى از ائمه: هم غيبتهايى داشته اند مانند حضرت موسى بن جعفر(ع) كه مدتها در زندان ابد بوده اند و در زندان هم از دنيا رفته اند. حضرت امام محمد باقر(ع) هم سالهاى بسيارى را در تبعيد و زندان گذراندند. بسيارى نيز معتقدند كه امام صادق(ع) علاوه بر تبعيد غيبتى داشته اند يعنى در زندان و ممنوع الملاقات بوده اند حضرت امام عسكرى(ع) نيز در زمان حيات، زندان طويل المدتى را گذراندند. در چنين اوقاتى استفاده مردم از آنها با استفاده مردم از امام زمان(ع) چندان فرقى ندارد. يعنى آن موقع خواص اصحاب مى توانستند با آنها تماس بگيرند حالا هم كسانى هستند كه تماس با آقا امام زمان دارند منتهى در تماس آن موقع بيان احكام مى شد ولى در تماس كنونى با آقا امام زمان بيان احكام نيست. يعنى آنان كه با ايشان تماس دارند، وظيفه شان اين است كه احكام را به طرق متعارفه كشف كنند نه از طريق سؤال از ايشان. مطلب ديگر اينكه ، تنها يكى از فوايد وجود امام حضور مردم در برابر ايشان و شهود ايشان است كه براى بيان احكام و تشكيل حكومت و امثال اينها صورت مى گيرد، اما فوايد مهم ديگرى نيز وجود دارد كه در هم در متون فلسفى و هم در متون روايى به آنها اشاره شده است.

موعود: اگر ممكن است در مورد بيان فلسفى كه براى اين موضوع شده است قدرى توضيح دهيد.

آيت الله گرامى: در بحث به طريق عقلى و يا فلسفى بايد گفت كه از نظر مبانى فلسفه، هم از طريق برهان لمى فاعلى و هم از طريق برهان لمى غايى، اين موضوع ثابت شده كه آنچه در عالم از نعمتها هست و يا به عبارت ديگر انواع فيوضاتى كه از طرف حضرت حق به خلق مى رسد هم به وسيله وسايطى مى رسد و هم به خاطر آن وسايط مى رسد. منتهى فلاسفه وسايط را عالم عقول گفته اند ولى به حسب اعتقادات ما و نصوص مذهبى ما اين فيوضات به وسيله انوار اهل بيت(ع) مى رسد. اين هم مفاد براهين مبتنى بر حركت جوهريه است و هم مفاد برهان. قاعده «الواحد لايصدر عنه الا الواحد» و هم مفاد قاعده بديهيه «سنخيت علت و معلول » . اجمال قضيه اين است كه: حضرت حق كه واحد بسيط من جميع جهات است با عالم كثرات كه از هر نظر متشتت اند، نسبتى ندارد. يعنى بين وحدت بساطتى و كثرت و تشتت همه جانبى، هيچ نسبتى وجود ندارد. لذا مى گويند حتما بايد وسايطى در كار باشد تا سنخيتى به وجود آورد. اما اين كه اين وسايط چه بايد باشند و چگونه بايد انجام شوند، شش نظريه مختلف ابراز شده است، كه در اينجا فرصت پرداختن به آنها نيست، اما به طور كلى بايد گفت در اينجا قضيه يك بعد فلسفى دارد و يك بعد ارزشى يا عرفانى.

در بعد فلسفى بايد گفت كه همه عالم به يك اصل واحد بر مى گردد. يعنى كل اين عالم متكثر يك واحد است، مثل بدن ما كه از ميليونها و يا ميلياردها موجود زنده تشكيل شده ولى در عين حال يك واحد است و همه ياخته هاى عجيب و غريب تشكيل دهنده جسم انسانى در واقع تحت پوشش يك موجودند. كره زمين نيز كه در برگيرنده اين همه نبات و جماد و حيوان و انسان است در واقع يكى است. منظومه شمسى هم با همه سيارات اطرافش يك منظومه است. همچنانكه كهكشان با همه منظومه هايى كه آن را تشكيل مى دهند يك كهكشان است و عالم كلا همين طور داراى كهكشانهايى است كه همه به يك واحد بر مى گردند و اينها همه مرتبطين آن واحدند، و تكثر از حدود هر يك در مقايسه با ديگرى است. ولى وقتى قياس را بين خودشان نگيريم بلكه با علت كل مقايسه كنيم، حدود ملغى مى شود و اصل به تعبير فلاسفه وجود انبساطى ظلى است. يك وجود منبسط ظلى است كه از حضرت حق صادر شده و به تعبير قرآن «و ماامرنا الا واحدة كلمح بالبصر» (1) و باز در آيه كريمه ديگرى مى فرمايد:

«انما امره ، اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون » (2)

اصلا امر خدا اين است كه وقتى چيزى را مى خواهد باشد به آن [چيز] مى گويد: «بشو ! مى شود»

بعضى از فلاسفه مى گويند: «انما امره اذا...» اشاره است به عالم امر يا به عالم عقول يا به تعبيرى عالم ابداعيات . ولى در مقايسه با آيه كريمه «و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر» شايد بتوان گفت كه اصلا همه عالم خلق، يك امر است و اين امر واحد را هر وقت خدا اراده كند كه بشود، مى شود «و يقول له كن فيكون » و اين «كن » همان «كن » ازلى دارد. علت نمى تواند حتى لحظه اى از معلول غايب شود. اگر معلول از علت غايب شود، فنا مى شود. ولى در عين حال امر پيوند به همان امر ازلى است نه اينكه چيزى مستقل و جدا از آن امر ازلى باشد. بنابراين در بعد فلسفى همه عالم به يك امر بر مى گردد و آن هم وجود انبساطى ظلى است به عنوان امر واحد. مثل اينكه اصلا كثراتى نيست. اما بنا به دليلى، خود فلاسفه هم اين بحث را روى نظام ارزشى و يا عرفانى پياده كرده اند. به اين بيان كه: درست است همه عالم، به يك واحد برمى گردد ولى تفاوت درجات يعنى اجزاى عالم خيلى زياد است. در اين موجودات عالم، خاك هست كه منشا استعداد خدا شدن است، آتش هست كه آن استعداد را ندارد مثل خاك نيست چنانكه متولدين از آتش هم مثل متولدين از خاك به عظمت نمى رسند. در اين عالم جماد هست كه فاقد استعداد است و استعداد ترابى در آن مرده است. در اين عالم نبات هم هست كه استعدادش حد يقف دارد و بالاتر نمى رود، حيوان هم هست كه بالاتر نمى رود اما يك استعداد خاكى هم وجود دارد كه در اين حدود نمانده و راه را ادامه داده و تا مقام انسانى كه باب الابواب وصول به حضرت حق است رسيده و بالاتر هم مى تواند برود. در هر حال چنين استعدادهاى مختلفى در اين عالم طبيعت وجود دارد و خود اين عالم طبيعت هم جزيى از آن مجموعه كل است. در فوق طبيعت هم عقل داريم. عقول طولانى درجه يك و عقول عرضى داريم ، عالم انشاء داريم ، عالم اختراع داريم، عالم به اصطلاح «مثل معلقه » داريم كه احيانا به آنها هم انشائيات گفته شده است. على اى حال عالم عقل ، عالم نفس و عالم شهادت و ظاهر، هر كدام تفاوتهايى دارند با وجود اينكه همه عالم به يك مجموعه واحد بر مى گردند، اما اندك دقتى نشان مى دهد كه از نظر قرب به علت و قرب به حضرت حق درجات اينها با هم متفاوت است. چنانكه از نظر هدف فاعل يا به عبارتى از نظر هدف حضرت حق نمى توانيم بگوييم كه همه اينها در هدف يكسان بوده اند، چون ارزشها بسيار بسيار متفاوتند. لذا، خود فلاسفه در عين اينكه معتقدند كه طبق قواعد فلسفى كل عالم به يك واحد بر مى گردد و به تعبير قرآن «و ما امرنا الا واحده »، اما به خاطر مطلب اخير يعنى همان تفاوت ارزشها در درجات قرب به علت و در درجات ارزشى مى گويند كه با وجود اينكه مجموعه به يك واحد بر مى گردد اما وقتى علت مى خواهد اين مجموعه را ايجاد كند متوجه يك نقطه خاص است. نظير كسى كه سوار تاكسى مى شود مى رود ترمينال و از آنجا سوار اتوبوسى مى شود و مسافتى را طى مى كند تا برود به مشهد زيارت آقا على بن موسى الرضا(ع). هدف اعلى زيارت ايشان است و بقيه كارها مغفول عنه است و مورد توجه قرار نمى گيرد. به عبارت ديگر مى توان گفت بقيه كارها ، جز زيارت از نظر استقلالى مغفول عنه است. يا از نظر ارزش براى آن اعتبارى قائل نيستيم، كه به هر حال اين هم به حكم مغفول عنه است. در عالم هستى نيز اين چنين است. يعنى موجودات ديگر را همچون مغفول عنه حساب مى كنند و اراده اصلى را متوجه آن موجودات با ارزش، مى دانند و از همين رو گفته اند خدا به وسيله آن موجودات با ارزش ، ديگران را آفريد و به خاطر آن موجودات با ارزش چيزهاى ديگر را ايجاد كرد. در مثالى كه زدم ، اتوبوس و زيارت آقا على بن موسى الرضا(ع) اين قدمهاى قبلى معلول زيارت نيستند به علت فاعلى ولى معلولند به علت غايى. اما در آن مثل خودمان كه مثال خلقت است اصلا ديگران هم معلول وسايط اند به نحو علت فاعلى و هم معلول وسايط اند به نحو علت غايى . يعنى خداوند عالم را ايجاد كرد براى اينكه مى خواست از اين عالم موجودى خداگونه در بيايد. به عبارت ديگر مثلهاى الهى در اين عالم به كمال برسند تا دوباره متصل به خدا شوند. اگر چه اين موجودات خداگونه ممكن اند و خدا واجب ولى نمونه اعلاى الهيت در عالم امكان هستند . معناى «منه المسير و اليه المسير» هم همين است از خدا شروع شده ايم و دوباره مى خواهيم به خدا برسيم. هدف خلقت اين است كه در حقيقت خداگونه درست شود. اما نه خداى واجب بلكه خداى ممكن يعنى بى نهايت ممكن، همان طورى كه بى نهايت واجب داريم. در برخى از دعاهاى ماه رجب، تعبيرهاى جالبى وارد شده است، كه توجه به آنها در روشنتر شدن آنچه بيان شد مفيد است ، اگر چه گاهى بعضى از آقايان به اين دعاهاايراد مى گيرند ، ولى از نظر قواعد ما دعاهاى بسيار خوبى هستند:

«اللهم انى اسئلك بمعانى جميع ما يدعوك به ولاة امرك المامونون على سرك المستبشرون بامرك الواصفون لقدرتك المعلنون لعظمتك ... لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك ، بدؤها منك وعودها اليك ، اعضاد و اشهاد و مناة و ازواد ...» (3)

بار خدايا! من از تو مى خواهم به حق معانى همه آنچه كه واليان امرت با آنها تو را مى خوانند ، هم آنها كه امينان بر راز تو ، شادى كنندگان به امر تو ، وصف كنندگان قدرت تو و هويدا كنندگان عظمت تو هستند... فرقى ميان تو و آنها نيست جز اينكه آنان بندگان تو و مخلوق تواند و بستن و گشايش آنان به دست تو است ، آغازشان از تو و انجامشان به سوى توست، بازوان حق اند و گواهان ، ميزانهاى حق اند و مدافعان آن ...

چنانكه ملاحظه مى شود در اين دعا وسايط فيض الهى بدينگونه توصيف شده اند كه: فرقى بين تو و اين وسايط نيست، جز اينكه آنها بندگان تو هستند. تو بى نهايتى، آنها هم بى نهايت.

بزرگانى هستند كه به اين دعا اشكال كرده اند، تا آنجا كه در خاطرم هست مرحوم آقاى خويى در شرح حال راوى اين حديث و مرحوم شيخ شوشترى در شرح حديث مى فرمايند اين دعايى را كه نقل كرده اند نمى شود پذيرفت. چه كسى مى تواند بگويد: «لا فرق بينك و بينها». (4) به نظر من فرمايش اين بزرگان درست نيست، چون در اين دعا مى فرمايد:

«لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك »

هيچ فرقى بين تو و آنها نيست مگر اينكه آنها بندگان تو هستند.

يعنى در عين اينكه مى گويد: «لا فرق » ولى قيدى را اضافه مى كند كه خود بيان كننده اين است كه «فيه كل الفرق،الا انهم عبادك » فرق اصلى در اين است كه خداوند واجب است و آنها ممكن . ولى خداوند كه خود غيرمتناهى واجب است، موجودات ممكنى را چون خودش غيرمتناهى قرار داده است. در حقيقت اين جمله شبيه جمله اى است كه همه فلاسفه اشراق درباره عالم عقول مجرده تعبير كرده مى گويند: «ما لايتناهى » ، منتها درباره خداوند مى گويند: «فوق ما لايتناهى » . اين مفاد حديث قدسى است:

«عبدى اطعنى اجعلك مثلى انا حى لا اموت اجعلك حيا لا تموت...» (5)

بنده من! مرا اطاعت كن تا ترا مثل خود قرار دهم ، همچنانكه من زنده و غيرفانى هستم ترا هم زنده و غيرفانى قرار مى دهم.

بنابراين در حقيقت هدف خلقت اين بوده كه همه به خدا برسند، «منه المسير و اليه المسير» ولى اين هدف فقط در آن وسايط پياده شد پس عالم همه طفيل آنها هستند و روى مبانى حركت جوهرى ، چون حركت تدريجى است و هر قدمى مقدمه قدم بعدى است همانطور كه همه عالم طفيل بزرگان اند هر درجه پايين هم هدف درجه پايين تر از خويش است. يعنى همانطورى كه در حديث قدسى آمده است: «و لولا شيوخ ركع ، و بهائم رتع و صبية رضع لصببت عليكم البلاء صبا و ترضون به رضا» (6)

مطابق اين حديث اگر پيران قد خميده اى كه براى خدا عبادت مى كنند نبودند خداوند عذاب خود را بر همه نازل مى كرد و نه تنها به خاطر پيران قد خميده اى كه در برابر حضرت حق راكع و ساجدند بلكه به خاطر آنهايى كه حركت اكمالى نكرده اند، اما ضد حركت هم نكرده اند مثل «صبية رضع » ; اطفال شيرخوار خداوند عذابش را بر مردم نازل نمى كند، زيرا آنها اگر چه حركت اكمالى نكرده اند ولى چون حركت نزولى هم نداشته اند نسبت به آن كفارى كه حركت نزولى داشته اند و فساق و فجار ، بهترند. در اصطلاح عاميانه هم مى گويند «طفل معصوم » پس هدف غايى از كل خلقت اين بوده است كه خداگونه هايى در زمين پيدا شوند و ساير موجودات طفيل هستى آنها هستند، و لذا در روايات در مورد امام زمان(ع) وارد شده است كه «بيمنه رزق الورى » نه تنها علت غايى ، بلكه علت فاعلى خلقت هم اينها هستند. به اين بيان وقتى كه بنا شد، سنخيت بين علت و معلول لازم باشد، از واحد بسيط من جميع الجهات ، كثرات در نمى آيند. وقتى كه ما بين اين اجزا عالم نظام ارزشى برقرار مى كنيم مى بينيم كه اينها با هم تفاوتهايى دارند و كان از نظر درجات و رتبه از هم جدا هستند. هر چند كه به يك واحدى هم برمى گردند. پس خدا بسيط من جميع جهات است و اينها كثرات متشتت از هر نظر. آن كه به خدا قريب و نزديك است و در عين حال تناسب بيشترى با بقيه دارد آن واسطه فيض مى شود. خدا به آنها فيض مى دهد و از طريق آنها به ديگران . فلاسفه مشاء مى گفتند: خداوند عقل اول را آفريد و چون در عقل اول وجود و ماهيت است و علم به خود و علم به حق و عشق به خود و عشق به حق حداقل شش جهت كثرتى در عقل اول هست و اين وسيله مى شود براى ايجاد كثرت بيشتر. عقل دوم فلك اقصى و به همين ترتيب تا برسد به عقل فعال كه عقل دهم است. كثرات زيادى در آن هست كه اين نزديك مى شود به كثرات عالم پايين تر . اشراقيون مى گويند نخير ما برهان لازم براى اثبات ده عقل را نداريم، اما اصل عالم عقول بايد باشد. شايد هم آنها بى نهايت باشند و در روايات ما هم تعداد ملائكه مثل بى نهايت توصيف شده است. بنابراين اينها وسايط اند و به وسيله اينها و از طريق اينها فيوضات به بقيه مى رسد.

موعود: كار اصلى اين وسايط چيست؟

آيت الله گرامى: كار اصلى اين وسايط عبارت است از:

1. رساندن كل فيوضات به ديگران

2. وجود آنها براى برخوردارى ديگران از فيوضات الهى

كه اين دو هم از طريق لم فاعلى هم از طريق لم غايى قابل اثبات است. آنچه ذكر شداصل، مبانى فلسفى فلاسفه بود. گاهى مى گويند اولين مخلوق عقل اول است، صادر اول عقل اول است. گاهى هم مى گويند، همه عالم به واحدبرمى گردد و وجود انبساطى ظلى يك وجود است بقيه اش هم حدود و قيود است، حدود و قيود الحاقى . هر دو تعبير را فلاسفه دارند.

موعود: نصوص مذهبى و روايى ما در اين زمينه چه مى گويند؟

آيت الله گرامى: در نصوص مذهبى در جايى مى فرمايد: «اول ما خلق الله العقل » (7) اما درجايى ديگر نيز به نقل از پيامبر اكرم(ص) آمده است: «اول ما خلق الله نورى » (8) در روايت ديگرى كه در بحارالانوار به نقل از پيامبر اكرم(ص) وارد شده ، چنين آمده است:

«يا ابن مسعود ان الله تعالى خلقنى و خلق عليا و الحسن والحسين من نور قدسه ، فلما اراد ان ينشى خلقه فتق نورى وخلق منه السموات والارض...» (9)

خدا مرا و على را و حسن و حسين: را از نور قدس خودش آفريد و چون خواست خلق را انشا كند (يعنى ديگران را) نور مرا شكافت و از نور شكافته شده من آسمانها و زمين درآمد.

اين همان معناى واسطه است كه فلاسفه مى گويند و سپس ادامه مى دهد: «فعند ذلك اظلمت المشارق و المغارب » ; اگر چه آن موجودات مقدس آفريده شده بودند، اما هنوز شرق و غرب جهان در تاريكى به سر مى برد.

«فعند ذلك تكلم الله بكلمة اخرى فخلق منها روحا ، فاحتمل النور الروح ، فخلق منه الزهراء فاطمة فاقامها امام العرش ، فازهرت المشارق و المغارب فلاجل ذلك سميت الزهرا...» (10)

اين بود كه خداوند فاطمه زهرا(س) را آفريد تا با نور او ظلمتها برطرف شود. مى گويند روايت «لولا فاطمه لما خلقتكما» سند ندارد، البته سند دارد ولى بعضى مجهولات در آن هست. اما در هر حال اين روايات طبق قواعد است. با توجه به اين روايات است كه مرحوم مجلسى مى فرمايد:

«فاعلم ان اكثر ما اثبتوه لهذاالعقول قد ثبت لارواح النبى و الائمة: فى اخبارناالمتواترة على وجه آخر فانهم اثبتواالقدم للعقل، و قد ثبت التقدم فى الخلق لارواحهم ...» (11)

بيشتر چيزهايى را كه فلاسفه براى عقول اثبات كرده اند، براى ارواح پيامبر و امامان: در اخبار متواتره ثابت شده است. آنها قدم را براى عقل ثابت كرده اند، اما در روايات ما تقدم در آفرينش براى ارواح پيامبر و امامان: ثابت شده است.

ما مى خواهيم بگوييم كه حسب نصوص مذهبى ما، هر آنچه كه فلاسفه درباره عقول گفته اند درباره پيغمبر و اهل بيت(ع) است و ائمه ، آن وسايط فيض هستند و رواياتى هم كه مى فرمايد: «اول ما خلق الله نورى » يا روايت «لولا انت ...» ، «لولا انتما ...» ، «لولا انتم ...» «لولا هولاء...» «لولا على ...» و «لولا فاطمه ...» همه بر اين موضوع دلالت دارند. در اين روايات قسمت اول متواتر است. اگر اين اهل بيت نبودند ، اگر شما دو تا نبوديد ، اگر شماها نبوديد، اينها تعبيرات مختلف است و متواتر . بعضى از اينها علت غايى را مى رسانند ، اگر شما نبوديد درست نمى كردم ، روى قاعده هم هست چون هدف تكامل است. تكامل هم بسته به حضرت حق است. بالاتر از انسان خداست ولى اين چهارده تن معصوم شده اند و بقيه به يك درجه اى رسيده اند. پس انبيا از آدم تا قبل از حضرت خاتم: به خاطر حضرت خاتم(ص) و اهل بيت او هستند. ديگران به خاطر انبيا هستند. پايين تر به خاطر اوصيا هستند تا برسد به پايين و پايين تر. فساق به خاطر آن «شيوخ ركع » هستند. يعنى اگر اينها نبودند اصلا خلقت لغو مى شد. براى چه اين عالم را درست كنند ؟ اين حالت برهان غايى قضيه است . در برهان فاعلى هم نصوص بسيار است مثلا زيارت جامعه كبيره . تعبيراتى كه در جامعه كبيره هست بسيار زيباست . مثلا در جايى مى فرمايد:

«موالى لااحصى ثناءكم و لا ابلغ من المدح كنهكم و من الوصف قدركم و انتم نورالاخيار و هداة الابرار و حجج الجبار ، بكم فتح الله و بكم يختم الله » اصلا شروع عالم به وجود شما بوده است، اين علت فاعلى است . مى گويد «بكم » نه «لكم »، «بكم فتح الله و بكم يختم الله » شروع و ختم عالم به وسيله شماها بوده است. «بكم ينزل الغيث » يعنى اصلا به وسيله شما باران فرود مى آيد. اين كه بگوييم «باء» به معنى لام است يعنى چه؟ «بكم ينزل الغيث » بعضى از آقايان اشكال مى كردند و مى گفتند تعبير شما درست نيست، چون بر طبق اين تعبير بايد بگوييم كه مثلا امام على(ع) خالق است. بنده هم عرض كردم خوب اگر عيسى(ع) خالق باشد چطور است؟ قرآن صريح مى گويد: عيسى خالق است «و اذتخلق من الطين » ما كه نگفتيم على(ع) در مقابل خدا، گفتيم به اذن خدا. بله آنها خالق اند. انوار مقدس آنها خالق كل آسمانها و زمين است، نه وجود طبيعى آنها كه مثلا فرزند ابى طالب است. ما همه يك سابقه اى داريم قبل از عالم طبيعت . زيرا ما بعدا به ظلمت مبتلا شديم . آنها به ظلمت مبتلا نشدند. پس اين زيارت جامعه را چگونه معنى مى كنيد؟ يا در زيارت آقا ابى عبدالله(ع) ، «زيارت وارث » كه مى گويد: «لم تنجسك الجاهليه بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات ثيابها» آقا امام حسين(ع) كه آن موقع نبودند كه حالا صحبت از تنجيس و غير تنجيس باشد. بلكه نور ايشان بوده است. ما همه مان به نوعى قبلا بوده ايم. ما از عدم كه به وجود نيامده ايم، مگر در خلقت اوليه عالم كه هيچ چيز نبوده است. خدا «خلق الاشياء من العدم » يعنى هيچ چيز نبوده است. در حقيقت آن هم از عدم نبوده است. به يك معنا از ذات است ، ماده اى ندارد و الا علت فاعليش كه موجود بوده است. على اى حال همه ما به يك نوعى بوده ايم. منتها ما دچار ظلمت شده ايم و آنها در همان عالم انوار مانده اند. همانطور كه اينها مى گويند امور به وسيله عقول انجام شد ما مى گوييم به وسيله اين انوار انجام شد.

«بكم فتح الله ، بكم يختم الله ، بكم ينزل الغيث ، بكم يمسك السماء، ان تقع الارض الاباذنه » (12)

اصلا به وسيله شما جاذبه و دافعه برقرار مى شود كه كرات به هم نخورند. «بكم ينفس الهم و يكشف الضر»

خداوند به وسيله شما غم و اندوه و گرفتاريها را برطرف مى كند

شبيه اين تعبيرات در زيارت مطلقه آقا ابى عبدالله(ع) هم وارد شده است، قسمتى از آن كمى فرق دارد ولى آن هم همين طورى است . تعبير اين است، مى فرمايد:

«من ارادالله بدءبكم ، بكم يبين الله الكذب ، بكم يباعدالله الزمان الكلب » (13)

به وسيله شماهازمان سخت برطرف مى شود.

حالا اين شايد اشاره به تاريخ آينده است.

«بكم فتح الله ، بكم يختم الله ، بكم يمحو مايشاء و يثبت »

اصل عالم محو و اثبات به وسيله شماست.

«بكم يفك الضر من رقابنا، بكم يدرك الله ترة كل مؤمن يطلب بها» اصلا انتقامها به وسيله شماست.

اين باز هم جنبه تاريخى است.

«بك

پى نوشتها:

1. قمر، آيه 50

2. يس ، آيه 82

3.قمى،شيخ عباس،مفاتيح الجنان،اعمال ماه رجب

4. عبارت مرحوم آيت الله خويى در اين زمينه چنين است: «غريب عن الاذهان المتشرعية و غيرقابل للاذعان بصدوره عن المعصوم.» (معجم رجال الحديث ، ج 7، ص 83) مرحوم شيخ شوشترى نيز در كتاب الاخبارالداخيلة: ضمن بيان اشكالاتى مى گويد: «و لم ار من تعرض له بالتكلم فيدوانما نقله الاقبال عن الشيخ و البحار عن الاقبال بلا بيان.»

5. الحرالعاملى ،محمد بن الحسن ، الجواهر السنيه فى الاحاديث القدسيه، بيروت ، مؤسسة الاعلمى، 1402 ق ، ص 284

6. المجلسى ، محمدباقر ، بحارالانوار، بيروت ، مؤسسه الوفاء،1403 ق، ج 88 ، ص 315 .

7. همان جا، ج 1، ص 97 .

8. همان جا.

9. همان ، ج 36 ، ص 73 .

10. همان جا

11. همان ، ج 1 ، ص 103 .

12. قمى ، شيخ عباس ، مفاتيح الجنان ، زيارت جامعه

13. همان ، زيارت مطلقه ، امام حسين(ع) ، زيارت اول

14. سوره اعراف ، آيه 180 .

15. الكلينى ، محمدبن يعقوب ، الكافى ، تهران ، دارالكتب الاسلامية، 1365 ، ج 1، ص 144 .

16. همان.

17. قمى ، شيخ عباس ، همان ، زيارت جامعه.

18.الكلينى، محمد بن يعقوب،همان، ج 1،ص 190 .

19. همان ، ص 191.

20. همان ، ص 192.

21. همان ، ص 193.

22. همان ، ص 194 .

23. همان ، ص 196 .

24. همان ، ص 210.

25. همان ، ص 219 .

26. همان ، ص 221 .

27. همان جا.

 


ماهنامه موعودـ شماره2
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.