صفحه نخست arrow مقالات arrow یهود arrow جزئیات بازداشت مورخ تجدید نظر طلب، دیوید ایروینگ، از زبان خودش
spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
جزئیات بازداشت مورخ تجدید نظر طلب، دیوید ایروینگ، از زبان خودش چاپ پست الكترونيكي
۲۱ خرداد ۱۳۸۹
 محاکمه من در بزرگ ترين دادگاه کشور در 20 فوريه 2005 شروع مي‌شد. من از سال 1989، به جز سه ديدار چند ساعته در سال‌هاي 1991، 1992، 1993، در اتريش نبوده ام. البته به خاطر بيان نظرات غير قانوني در مورد تاريخ جنگ جهاني دوم در آخرين ديدارم، به سه سال حبس محکوم شدم.
 
 
 
ديويد ايروينگ1

چکيده:


گزارشي که درپي مي‌آيد، توسط ديويد ايروينگ براي امريکن فري پرس نوشته شده است و در آن رويدادهايي توضيح داده شده که منتهي به بازداشت، پيگرد قانوني و زنداني شدن اين مورخ در وين، به خاطر نظراتي که 18 سال قبل در مورد تاريخ جنگ جهاني دوم داشته است، گرديد.


به عقيده من حافظه بشر مانند يک پياز است. هنگامي که شما يکي از پوسته‌ها را مي‌کنيد، مي‌فهميد که لايه ديگري از خاطرات فراموش شده، درست در زير آن قرار دارد. در سال 1983، يک شب هنگامي که در سلول 19، بلوک C، بخش بدنام «لندل» در زندان مخوف ژوزفستات در مرکز وين، در تخت خوابم –که دو فوت عرض داشت- دراز کشيده بودم و به صداي ضعيف پاک کردن راهروي کاشي فرش، توسط دربان در آن سوي درِ محکم شش اينچي -که مرا از دنياي خارج جدا مي‌ساخت- گوش مي‌دادم، متوجه شدم که ناگهان بخش ديگري از نام‌هاي همکلاسي‌هايم در مدرسه برنت وود، در حدود شصت سال پيش را به ياد آورده ام. ساعت حدود سه نيمه شب بود، من نه ساعتي و نه راديو يا تلويزيوني داشتم تا زمان را بدانم. تنها ديوارهاي خالي و تصاوير لحظه‌اي از همکلاسي‌هايم را مي‌ديدم. هنوز اسم آنها را با چهره شان در ذهنم تطبيق مي‌دادم، اما امروز صورت آنها نيز پير شده است و من نمي‌توانم آنها را سريعاً بشناسم.

در 11 نوامبر سال 2005، سفر دو روزه‌اي به اتريش داشتم تا در يک انجمن قدرتمند دانشجويي به نام «المپيا» در وين سخنراني کنم. [ولي اکنون] چهار ماه از رسيدن من به اتريش گذشته است. موضوع سخنراني من مراقبت‌هاي اطلاعات انگليس از مذاکرات جول براند و آدولف آيکمن، همراه با رمزگشايي‌هايي بود که ما در اين مورد انجام داده بوديم. محاکمه من در بزرگ ترين دادگاه کشور در 20 فوريه 2005 شروع مي‌شد. من از سال 1989، به جز سه ديدار چند ساعته در سال‌هاي 1991، 1992، 1993، در اتريش نبوده ام. البته به خاطر بيان نظرات غير قانوني در مورد تاريخ جنگ جهاني دوم در آخرين ديدارم، به سه سال حبس محکوم شدم. بله، من بايد در نگرش همرأيي فرو مي‌رفتم، نوعي از تاريخ که مورخان همرنگ با جماعت آن را بر مي‌گزينند. همه اين را مي‌گفتند، قاضي، هيئت منصفه، مطبوعات اتريشي و آلماني، حتي وکيل خودم دکتر المار کرسبچ. بنابراين نبايد در زندان اين قدر ناراحت باشم. [چراکه] کاملاً تقصير خودم است.

کرسبچ، با يک خنده چرب مخصوص وکيل‌هاي ويني، مرا دلداري داد و با اشاره به نشاني که دريافت کرده بود، با افتخار گفت که در مطبوعات بين المللي پيروز شده است؛ حتي در کشورهاي کمتر آزاد مثل چين، کره شمالي و روسيه. او گفت: «به هر حال شما به طور انکار ناپذيري يک شهيد محسوب مي‌شويد». من به تلخي پاسخ دادم: «هدف من اين نبود، من تنها مي‌خواستم براي آن دانشجويان صحبت کنم و [بعد] به خانه ام برگردم.» من [دخترم] جسيکا را قبل از اينکه از ماشين اجاره ايم در فرودگاه پياده شوم، در ايستگاه پارک «ساينت جيمز» نزديک مدرسه اش پياده کردم. فکر هم نمي‌کردم که ماه‌ها طول خواهد کشيد که من او و بنت [مادرش] را دوباره ببينم؟ همين طور در دفتر خاطراتم مي‌نوشتم: قبل از اينکه به باسل در غرب سوئيس پرواز کنم، با احتياط آنجا را به مقصد لندن ترک کردم، در حالي که لپ تاپم را همراه داشتم. از فرودگاه به دوست نمايش نامه نويسم رولف‌هاشوس تلفن زدم، اما او در برلين بود. بنابراين برنامه ناهار با او لغو شد. او بعد از مرگ همسرش باسل را ترک کرده بود و حتي نامه مرا دريافت نکرده بود. تمام شب را با يک ماشين کرايه‌اي ديگر از زوريخ به سمت شرق و به اتريش رانندگي کردم. تصميم گرفته بودم با پرواز مستقيم ريسک نکنم. آنجا پر از پليس ايالتي بود، پليس‌هايي که ما مورخان با آنها آشناييم، مثل گشتاپو‌ها.

بعد از 900 کيلومتر رانندگي، ساعت هشت صبح در وين بودم. در اولين فرصت مناسب، از ايستگاه راه آهن غرب با کريستفر وي دانشجويي که ميزبان من بود، تماس گرفتم. بدون اينکه خودم را معرفي کنم گفتم: «وعده ما يک ساعت ديگر». ما جزئيات را شش ماه پيش طراحي کرده بوديم. رعايت چنين امنيتي ضروري بود. در ششم نوامبر سال 1989، آخرين باري که در وين سخنراني کردم، سازمان‌هاي يهودي، کمونيست و چپ افراطي، پنچ هزار تظاهر کننده را به خيابان‌هاي پايتخت آورده بودند و پانصد پليس ضد شورش مأمور شده بودند که حلقه‌اي فولادي دور «هتل پارک» بزرگ ايجاد کنند.

محل قرار ما در داخل سالن بليط فروشي بود. اوضاع خيلي مطلوب نبود؛ طول سالن پانصد يارد بود و يک بالکن طولاني داشت که من از آنجا مراقب هر نشانه‌اي از دردسر بودم، مثلاً يک پرچم پيچيده شده عجيب، يا اجتماع مردم. مي‌دانستم که دنبال چه نشانه‌هايي باشم. بعد از گذشت يک ساعت، بيرون رفتم تا ببينم که کسي اطراف ماشين پرسه مي‌زند يا نه. يک دانشجوي حدوداً بيست ساله از ايستگاه بيرون آمد و با چشم به هم علامت داديم. من با سرم به طرف ماشين اشاره کردم و سپس با هم به طرف پايين بلوار رانندگي کرديم. مي‌خواستم قبل از اينکه جلوتر برويم، او را امتحان کنم. من با احساس غربت گفتم: «برويم در کافه لندتمان يک قهوه بخوريم». آنجا، جايي بود که در سال 1983، هنگام کنفرانس مطبوعاتي، به دستور کارل بلچا وزير کشور، براي اولين بار بازداشت شدم. دانشجو پاسخ داد: «شما ساعت 6 سخنراني داريد». او موافقت کرد که سه چهار ساعت در ساختمان انجمن دانشجويي استراحت کنم. هنوز نيمي از شک من نسبت به مرتب نبودن کارها باقي بود. از او خواستم تا عکس فوري را که زير دريچه سقف ماشين بود و به عنوان يک سند مبني بر حضور من در وين محسوب مي‌شد، بردارد. اين مي‌توانست برخي گروه‌هايي را که وابسته به لندن هستند، عصباني کند. کميسيون نمايندگان يهودي انگليس، در ژوئن سال 1992 (درحالي که از شنيدن ديدار اخير من از اتريش خشمگين بود)، در نامه‌اي به دولت اين کشور خواستار دستگيري سريع من در ديدار بعدي شد. تعدادي انگليسي اين درخواست را کرده بودند! من نسخه‌اي از نامه آنها را در جريان اقدامات دادگاهي عليه نخست وزير استراليا به دست آورده بودم. اين چيز بسيار عجيبي بود که تاکنون شبيه آن نه ديده شده است و نه شنيده شده، مثل موريانه‌هايي که در حال جويدن قسمت چوبي يک ساختمان پوسيده مي‌باشند. نه اينکه آنها توطئه‌هايي بين‌المللي هستند –آنها هميشه اين مطلب را انکار کرده اند- آنها انسان‌هايي رياکار و دروغ گوهاي بزرگي هستند.

کريستفر که يک دانشجوي حقوق بود، بعد از خوردن چاي ليمويي خود در لندتمان، گوشي خود را که در آنجا آن را همراه مي‌ناميدند برداشت و به زبان انگليسي -که با هيجان آلماني او نامتناسب بود- گفت: «به آنها مي‌گويم که شما استراحت مي‌کنيد». من مضطرب بودم و اين گونه استدلال مي‌کردم: خداي من! او دارد تلفن مي‌زند؟ با يک موبايل؟ آيا موفق مي‌شود؟ او پيش بيني کرده بود که 200 تا 300 نفر در مراسم حاضر شوند.

من از او پرسيدم: «مطمئنيد که خطري وجود ندارد؟» و او با بي حوصلگي پاسخ داد: «افراد ما حرفي نمي‌زنند.» حدوداً 25 دقيقه از تماس تلفني او گذشت تا ما به ساختمان رسيديم.

ماشين را دو بلوک آن طرف تر پارک کرديم. به طور ناخودآگاه به فکر کردن ادامه مي‌دادم. از او پرسيدم: «[اين ساختمان] در پشتي هم دارد؟» او سرش را تکان داد. [اوضاع] خوب نبود. هنوز تصور مي‌کردم که اشکالي وجود دارد، کليد ماشين را به او دادم و گفتم: «اگر از هم جدا شديم، با ماشين برو، من بعداً به تو زنگ مي‌زنم.» پيش بيني مي‌کردم که کار به خشونت و خونريزي بکشد و ماشين خسارت فراواني ببيند.

ما به سمت آخرين کوچه رفتيم. من سه نفر آدمکش تنومند ديدم که از ورودي به آن طرف خيابان خالي حرکت مي‌کنند. آنها حدوداً چهل ساله بودند، ته ريشي داشتند و ژاکت‌هاي بادگير –که براي آن مکان مشکل و نامطبوع بود- پوشيده بودند. چيزي مرا ياد آدمکش‌هايي انداخت که کلاه بيسبال داشتند و در سپتامبر سال 2000، مهماني مرا در شيکاگو بر هم زدند. آن سه نفر، بعد از لحظه‌اي تأمل، عرض خيابان را به صورت اريب به طرف ما طي کردند.

ما بدون در نظر گرفتن آنها، درست از ميانشان عبور کرديم. من با تکان دادن سر گفتم: عصر بخير. به آرامي به کريستفر گفتم: «بپريم آن طرف نرده‌ها» (نرده‌هاي نبش کوچه بعدي). کريستفر گفت: «خيلي دير شده است.» کليد‌هاي ماشين را مخفيانه به من داد و گفت: «آنها ما را تعقيب مي‌کنند. يکي شان را شناختم، پليس ايالتي هستند.» من به اين موضوع شک کردم. چگونه او با نگاه کردن توانست پليس را بشناسد؟ فرصتي براي خداحافظي طولاني نبود. در گوشه کوچه از يکديگر جدا شديم. قدم‌هايم را به طوري که فهميده نشود، تندتر کردم. ماشين ديده نمي‌شد. پيچ بعدي را رد کردم. يکي از آدمکش‌ها در صد ياردي من، تعقيبم مي‌کرد. دو نفر ديگر هم در تعقيب کريستفر بودند.

در آخرين پيچ باز هم سرعتم را بيشتر کردم، به چابکي از وسط خيابان عبور کردم؛ به سمت هدف خاصي حرکت نمي‌کردم. دکمه کنترل را فشار دادم و صداي آهسته باز شدن قفل درهاي ماشين را شنيدم. به سرعت در جلوي سمت راست ماشين را باز کردم و به داخل ماشين پريدم. او در نود ياردي من بود و شروع به تند راه رفتن کرد. گمان کردم که او اسلحه اش را بيرون آورد.

دستان من به دنبال فرمان ماشين مي‌گشت، اما فرمان آنجا نبود. آن ماشين يک ماشين انگليسي نبود و من سمت مخالف نشسته بودم. يا عيسي مسيح! من پير شده ام، شايد هم کاملاً خسته شده ام. ممکن نبود که در داخل ماشين به آن طرف بروم. پنجاه يارد باقي مانده بود. به بيرون پريدم و خودم را به سمت ديگر پرت کردم، بيش از حد سهل انگار نشان مي‌دادم، که [البته] با آن موقعيت اضطراري متناسب بود. موتور دفعه اول روشن شد، آن مرد در حدود 20 ياردي من بود، بعد به 10 ياردي رسيد، اما چرخ‌ها در شن خيابان چرخيدند و من حرکت کردم. يک نگاه کوچک از آينه به او کردم، اصلاً خوب به نظر نمي‌رسيد. يک دفترچه در دستش بود و داشت چيزي را يادداشت مي‌کرد. بنابراين او همان طور که کريستفر گفته بود، پليس ايالتي بود.

بعدها يک روزنامه نگار اسرائيلي، از طريق ارتباط‌هايي که داشت، خبر داد که يک عضو قديمي و مسن المپيا، پليس را آگاه کرده بود. بنابراين من در حال فرار از دست پليس مخفي آنان بوده ام، و آنجا وين بود. لحظات خوبي نبود. من يک حرفه‌اي هستم و تا کنون شنوندگانم را مأيوس نکرده ام. در حياط زندان، زندانيان با تجربه به من گفتند که بايد «ماشين را همانجا رها مي‌کردي». من مي‌توانستم با سيکست [شرکت کرايه ماشين] تماس بگيرم و بگويم که ماشينشان کجاست. من تنها 40 يورو به ضمانت گذاشته بودم. دانشجويان هزينه‌هاي زيادي را به من بدهکار بودند، اما وقت پرداخت آن را پيدا نکرده بوند. 40 يورو ضرر زيادي نبود. به سرعت با ماشين حرکت کردم. چهار پيچ را پشت سر گذاشتم. مخفي شدن در وين آسان بود. نمي‌توانستم اين آهنگ «زيتر» را از سرم بيرون کنم. نُت هري ليم. مي‌خواستم که فاصله ام را با آن افراد قوي هيکل زياد کنم، چرا که در اين سناريو آنها قطعاً آدم‌هاي خوبي نبودند. در محل قرار پارک کردم و با احتياط با کريستفر تماس گرفتم. به او پيشنهاد کردم که «اگر ممکن است، يک ساعت ديگر همديگر را ببينيم، در همان مکاني که عکس گرفتي». او با صدايي خسته گفت: «فکر نمي‌کنم که اين کار به صلاح باشد.»

- «نمي توانيد صحبت کنيد؟»

- «نه»، او در بازداشت پليس ايالتي بود. آنچه که مرا متحير کرده بود اين بود که آنها تلفن همراه يا همان «همراه» کريستفر را از او نگرفته بودند. لغت همراه هنوز مرا اذيت مي‌کرد، در مورد اين لغت به اين فکر مي‌کردم که همراه چه کسي؟

بعد از آن نبايد وقت را هدر مي‌دادم. بايد به خانه مي‌رفتم. از طريق باسل به لندن و در طول مسير هم در هيچ ايستگاهي تماس نمي‌گرفتم. فرض کردم که اگر آنها واقعاً به دنبال من هستند، تمامي مسيرها به سمت غرب تحت نظارت مي‌باشند. البته بعد از شانزده سال اين موضوع کمي مشکل به نظر مي‌رسيد. بالاخره اينها «مردم سالاري‌هاي آزاد» پر از ادعا مي‌باشند. يک کتاب نقشه خريدم و آزاد راه‌ها را چک کردم و به اين نتيجه رسيدم که هنوز مي‌توانم سر وقت به پرواز بازگردم و روز آينده به باسل برسم؛ البته اگر بدون وقفه از طريق ايتاليا از جنوب به غرب و سپس به شمال رانندگي کنم و احتمالاً هزار کيلومتر به اين سفر نهصد کيلومتري ام اضافه کنم.

حالا نوبت من بود تا فرارم را از استاپو دموکراتيک جديد اتريش آغاز کنم. صبر کردم تا هوا تاريک شود و ترافيک ساعت شلوغي ميدان تمام شود؛ احساس کردم که مي‌توانم موفق شوم. شروع به حرکت به پايين آزاد راه A2 –آزاد راه جنوبي- به سوي ايتاليا نمودم. خوش شانس بودم که تلفن همراه با خودم نداشتم. تمامي تلفن‌هاي همراه داراي تراشه GPS هستند که براي کمک به مقامات در نظر گرفته شده اند.

بنزين زدم و ضبط صوت را روي صندلي کنارم گذاشتم، به اين صورت مي‌توانستم ساعات آينده را کنترل کنم. همين طور که نورهاي وين به پشت سر من مي‌رفتند، نُت هري ليم شروع به محو شدن کرد. بعد از گذشت يک ساعت يا بيشتر، ميزان بنزين در صفحه کنترل کاهش يافت و صفحه جهت يابي ماهواره‌اي اعلام کرد: «شما در آزادراه A2 در 140 کيلومتري وين مي‌باشيد»؛ ناگهان شگفت زده شدم، چرا که هرکس ديگري هم مي‌توانست به وسيله اين سيستم موقعيت مرا بفهمد. راهي براي خاموش کردن اين دستگاه خائن به نظر نمي‌رسيد. اما من براي خودم استدلال مي‌کردم که اين يک ماشين سوئيسي است و استاپو در اتريش بود. بعد از گذشت يک ساعت ديگر سرعتم را تا حدود 110 کيلومتر در ساعت کاهش دادم و يک ماشين پليس را کمي جلوتر ديدم. او به روشني در تعقيب [من] نبود. بعد از يک ساعت ديگر، يک ماشين پليس ديگر را در آينه ماشين ديدم؛ خيلي مطمئن نبودم. هر دوي ماشين‌ها دقيقاً با سرعت من حرکت مي‌کردند، حتي وقتي من سرعتم را نسبتاً کم يا زياد مي‌کردم. ناگهان با استفاده از حرکات نظامي مرا مجبور به کاهش سرعت و توقف در شانه راه در ابري از غبار و خاک کردند، در حالي که يک درخواست کوچک نيز براي متوقف کردن من کافي بود. ماشين‌هاي ديگر آن طرف تر در تاريکي ايستادند و هشت افسر پليس بيرون پريدند و در حالي که با هيجان بسيار زيادي فرياد مي‌زدند، شروع به دويدن به طرف من کردند. خواستم که ضبط صوتم را که روي صندلي کناريم برق مي‌زد، بردارم، ديدم پليس‌هايي که در حال دويدن بودند، همگي اسلحه گلاک که يک اسلحه کشيده اتوماتيک مي‌باشد در دست دارند و به طرف سر من نشانه رفته اند. وحشيگري و بي تمدني در بيشترين حد خود بود. احساس کردم که اگر ک يک چيز فلزي را ببينند، ممکن است اصلاً خوششان نيايد. ضبط از دستان عصباني من گريخت. بديهي بود که لندن، بنت و جسيکا را به اين زودي‌ها نخواهم ديد.

منبع:American Free Press

به نقل از: ماهنامه سیاحت غرب، شماره 48
 
1. ایروینگ مورخ بسیار معتبری است در حدی که برخی نشریات سرشناس انگلیس نوشته‌اند هیچ کس نمی‌تواند درباره جنگ دوّم جهانی کار کند و پروفسور ایروینگ را نادیده بگیرد. او اولین کسی است که خاطرات 75000 صفحه‌ای گوبلز را به‌دست آورد و روی آن کار کرد. این خاطرات به‌مدت 50 سال برای مورخین ناشناخته بود و در آرشیوهای سری ارتش سرخ شوروی نگهداری می‌شد.

ایروینگ پس از یک کار شش ساله بر روی اسناد سری شوروی سابق اولین بیوگرافی کاملاً مستند هیتلر را منتشر کرد با نام جنگ هیتلر که جنجال فراوان به‌پا نمود و کار وی را به دادگاه کشانید. ایروینگ در کتاب جنگ هیتلر مدعی است که اصولاً در دوران جنگ هیچ نوعی از کشتار یهودیان (هولوکاست) در کار نبوده است. ایروینگ نشان داد که مهم‌ترین اسناد جنگ دوّم جهانی همه به‌طور مرموزی مفقود شده‌اند.
دیوید ایروینگ از سال ۱۹۸۸ میلادی بارها ادعا کرده بود که «هولوکاست یک افسانه است» و مدارکی در دست دارد که بر اساس آن نسل‌کشی آلمان نازی هیچگاه اتفاق نیفتاده است. وی همچنین در سال ۱۹۸۹ میلادی مدعی شد که در مرکز کشتار آشویتس-برکناو اتاق گاز وجود نداشته است. نهایتا در سال ۲۰۰۶ میلادی، او خطاب به دادگاهی در اتریش، ادعایش را اشتباه و خلاف تاریخ خواند. وی همچنین مدعی شد که افکارش تغییر کرده است.
دیوید ایروینگ پس از اقرار به پافشاری‌اش بر انکار نسل‌کشی، در سال ۲۰۰۶ میلادی، در اتریش به سه ساله زندان محکوم شد. 
 
 
مطلب مرتبط:
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.