spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
اگر درياقلي نبود! چاپ پست الكترونيكي
۱۹ خرداد ۱۳۸۹
 ما هر سال در سالگرد حماسة ذوالفقاري، در آبان‌ماه، به آبادان مي‌آييم تا شاهد دوچرخه سواران خوش‌اخلاقي باشيم كه به ياد تو آن نُه كيلومتر را ركاب مي‌زنند تا به مقرّ سپاه برسند. نگو كه نيست، هست! وقتي ما دلمان چيزي را بخواهد هست، نگو كه نیست درياقلي، هست.



حبیب احمدزاده

نام‌گذاري برخي از روزهاي تقويم، بهانه‌اي است براي درنگي بيشتر در حوادثي كه در گوشه و كنار تاريخ جاي خوش كرده‌اند تا عبرتي باشند، براي عبرت‌گيران. حادثة عظيم فتح خرمشهر نيز از همين دست وقايع است و گفتن و شنيدن از آن هميشه نه با تكرار، كه با عبرت همراه است. كتاب «داستان‌هاي شهر جنگي» را به همين مناسبت برگزيديم تا در مجاورت روزهاي حماسه و عشق، در داستان‌هاي آن گشت و گذاري كرده باشيم. حبيب احمدزاده، نويسندة توانا و صاحب سبكي است كه نامش براي بسياري تداعي كنندة داستان‌هايي در حال و هواي جنگ هشت ساله است؛ ادبياتي كه بيشتر با نام ادب پايداري شناخته مي‌شود. او متولّد مهر ماه سال 1343 است و طبع گرم زادگاهش، «آبادان» را مي‌توان در ميان سطر سطر آثارش حس كرد. فارغ‌التّحصيل كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي است و جوايزي چون بهترين كتاب داستان در زمينة دفاع مقدّس (1378) براي كتاب «داستان‌هاي شهر جنگي» و برترين كتب بيست سال داستان‌نويسي دفاع مقدّس (1379) براي همان كتاب را در كارنامة خود به همراه دارد. احمدزاده در نگارش فيلم‌نامه‌هايي چون «آژانش شيشه‌اي»، «چتري براي كارگردان»، «دكل»، «گفت‌وگو با سياه» و.. نيز همكاري كرده است. داستا‌ن‌هاي شهر جنگي، مجموعه‌اي از داستان‌هاي كوتاه اوست كه موفّقيت قابل توجّه آن را چاپ‌هاي متعدّد آن و نيز اقبالي كه برخي از كارگردانان به داستان‌هاي آن داشته‌اند، تأييد مي‌كند. فيلم «اتوبوس شب» و «شب واقعه» با الهام از اين اثر ساخته شده‌اند. اين مجموعه‌ غير از داستان‌هاي جنگي، در بر گيرندة سه نقد و يادداشت دربارة همين اثر و نيز مجموعة نامه‌نگاري‌هاي نويسنده با افسران نيروي دريايي آمريكاست. بخش دوم اين كتاب، يعني نقد و نظرها مي‌تواند براي كساني كه غير از مطالعة آثار داستاني به تحليل و بررسي آنها نيز علاقه‌مندند، قابل استفاده باشد. بخش سوم اين كتاب هم زمينة مناسبي است براي آشنايي بيشتر با فاجعة فراموش ناشدني انهدام هواپيماي مسافربري ايران توسط ناو جنگي آمريكايي در خليج فارس.

٭ ٭ ٭

چرا كسي تو را نمي‌شناسد؟ نام تو، نام كوچكي نيست؛ دريا در ابتداي نام توست! دريا كه كوچك نيست. پهناور است و عمیق، زلال است و موّاج. كسي نيست كه دريا را نشناسد، امّا تو چرا اين‌قدر گمنامي؟

كساني كه نام تو را در كتابي خوانده‌اند يا تو را مي‌شناسند، انگشت خود را بالا بگيرند و ما كه تو را نمي‌شناسيم، آرام سرمان را پايين بيندازيم.نام تو، دريا را به ياد مي‌آورد، «بهمن شير» را به ياد مي‌آورد و «كوي ذوالفقاري آبادان» را. در آن نيمه شب ارتش بعثي‌ها، چقدر راحت با قطع كردن نخل‌هاي قشنگ كوي ذوالفقاري روي بهمن‌شير پل مي‌زنند و بي‌سر و صدا به اين طرف آب مي‌آيند تا محاصرة آبادان را كامل كنند و آبادان هم بسان برادر دوقلويش، «خرمشهر» و مانند يك سيب سرخ در دامن خودخواهشان بيفتد. امّا ضربِ‌شصت بچّه‌هاي سبزگون خرمشهر به آنها اين درس را داده بودكه بايد منطقه‌اي آرام را براي ورود به آبادان انتخاب كنند.

كوي ذوالفقاري آن شب چقدر آرام بود. ما مدافعان كم‌شمار شهر، كيلومترها آن طرف‌تر در ميان دو پل ورودي شهر ـ پل ايستگاه هفت و ايستگاه دوازده ـ انتظار ورود بعثي‌ها را مي‌كشيديم ولي سر و كلّة دشمن از لابه‌لاي نخل‌هاي خوش قامت كوي ذوالفقاري پيدا شد. بعثي‌ها مي‌دانستند كه جنبنده‌اي ميان خانه‌هاي منهدم شدة آنجا نيست. امّا گمان نمي‌كردند كه در ميان آن همه ماشين‌هاي اوراق شده در گورستان اتومبيل‌ها، پيرمردي به نام تو، به نام تو دريا قلي هنوز با دوچرخه‌اش زندگي مي‌كند؛ پیرمردی که دریا ابتدای نام اوست؛ دریاقلی اوراق فروش! آن شب هيچ چشمي جز چشمان تو، آنها را نديد. تو مي‌دانستي كه چند شب پيش خرمشهر از دست رفته و بعثي‌ها روي آسفالتِ جادّه‌هاي اصلي ورودي به شهر آبادان، خاكِ پوتين‌هاي خود را مي‌تكانند.

ما نمي‌دانستيم بعثي‌ها با عبور از جادّه‌هاي «ماهشهر» و آبادان ـ «اهواز» راه‌ها را بسته‌اند و چقدر از مردم ما به دست آنان اسير شده‌اند.
امشب كه تو در لابه‌لاي آهن‌های زنگ زدة اتومبيل‌ها چشمت به بعثي‌ها مي‌افتد، مي‌فهمي كه نوبت شهر توست؛ آبادان!

آرام خودت را در دل سياهي شب جا مي‌كني و دستانت فرمان دوچرخه را لمس مي‌كند. روي زين كه جابه‌جا مي‌شوي، ركاب مي‌زني. پيرمرد چه ركابي مي‌زني! تو كه عضله‌هايت جاني ندارد. آرام‌تر، خسته مي‌شوي، نفست بند مي‌آيد، در نيمة‌راه مي‌ماني ها...؟

امّا نه! ركاب بزن، بعثي‌ها با جادّة «خسرو آباد» چهار كيلومتر فاصله دارند. يعني با تنها جادّZ تسليم نشدZ
شهر و تو تا مقرّ سپاه آبادان نُه كيلومتر فاصله داري.
ركاب بزن! هر كه زودتر برسد تاريخ را عوض خواهد كرد. اگر بعثي‌ها به جادّة خسرو آباد برسند، همة كنارة ايراني اروندرود در دستشان خواهد بود و آنان به تمام ادّعاهاي مرزي خود خواهند رسيد.

ركاب بزن درياقلي! بعثي‌ها براي بلعيدن آبادان بي‌سر و صدا آمده‌اند. آنان تو را نديده‌اند. اي كاش به جاي دوچرخه يك موتور داشتي يا نه! اي كاش از ميان اين گورستان ماشين‌ها، يك ماشين زنده مي‌شد، فقط يك ماشين و تو راحت پشت فرمان مي‌نشستي و مي‌آمدي به مقرّ سپاه آبادان. نه! آن شب اگر تو ماشين هم داشتي در كنار بزرگترين پالايشگاه خاورميانه كه حالا دارد مي‌سوزد، يك ليتر بنزين هم دم دستت نبودكه در حلقوم اين ماشين بريزي، پس ركاب بزن درياقلي... ركاب بزن!

خيال كن كه داستان ماراتن يك بار ديگر تكرار شده است، نه از افسانة خيالي آن مرد يوناني در هزاران سال پيش، كه خبر لشكركشي ايرانيان را با دوندگي به مردمش رساند و تا امروز دوي ماراتن، اين سخت‌ترين دو استقامت شناسي انسان در مسابقه‌هاي المپيك جايي براي خود باز كرده است. دريا، امشب كسي براي تشويق تو در اين مسير نُه كيلومتري نايستاده، تو تنهايي، ركاب بزن درياقلي! اگر بعثي‌ها پا بر روي پدال گاز تانك‌ها بگذارند كار همة ما تمام است.

در اين نيمه شب پاييزي نگذار تركش‌هاي تيزي كه روي جادّه آواره‌اند مزاحم ركاب زدن تو شوند. نگذار امشب تركش‌هاي سرخ و سوزان اين ‌همه گلولة توپ، كه سينة آبادان را مي‌درد، سينة تو را هم بدرد. برو دريا قلي! بگذار ما فردا بدانيم تو چه كرده‌اي. برو درياقلي! چشمان ما طاقت گريه براي آبادان را ندارد. نگذار فردا صبح وقتي دشمنان ولگرد از کنار دوچرخة تركش خوردة تو مي‌گذرند و جنازة غرق به خون پيرمردي را كه دریا در ابتداي نام اوست مي‌بينند، ندانند كه مقصد اين دوچرخه‌سوار كجا بوده است؟

برو درياقلي... ابراهيم ما همة آتش‌ها را براي تو گلستان خواهد كرد. از نور خيره كنندة انفجارها، امتداد جادّه را خوب زير پلك‌هايت نگهدار.
ركاب بزن درياقلي! سريع‌تر از آن درجه‌دار دشمن كه پا بر پدال گاز تانك فشار مي‌دهد. فاصلة اين تانك قُلدر و بزن بهادر، نصف فاصلة تو با مقرّ سپاه است كه برادر حسن بنادري، فرماندة عمليّاتي آن است. ركاب بزن! اين برق‌ها، برق فلاش دوربين نيست، برقي است كه از شكمش آتش مرگ بيرون مي‌ريزد. خدا را چه ديدي؟ شايد براي هر ركاب، فرشته‌هاي خوش‌نويس دارند برايت مي‌نويسند. بگذار بنويسند. اين نوشته‌ها را زياد كن، پس‌انداز كن، تو كه از دار دنيا چيزي نداري.
قبل از جنگ، آن روزها كه هنوز موهاي سپيدِ روي سر و صورتت اين قدر سپيد نبود هم چيزي نداشتي و حتّي شايد نه براي آن جهان باقي، ولي امشب عنايت معبود به تو اين امكان را داده، تا همچون حرّ، دليل ديگري بر خلقت انسان خطاكار باشي.

ركاب بزن دريا قلي! امشب امانتي به بزرگي كوه روي شانه‌هاي توست. آن را به بچّه‌ها برسان. امشب و در اين ميدان از آدم‌هاي پرمدّعا خبري نيست! سرماية صداقت تو، امشب كار دستت داده است. تو و دوچرخه‌ات انتخاب شده‌ايد. بگذار امشب خدا به فرشته‌ها فخر بفروشد و بگويد: بندة مستضعف مرا مي‌بينيد؟

در آيينه‌اي كه به فرمان دوچرخه‌ات جفت شده نگاه كن! ببين چقدر جوان شده‌اي. اين باد پاييزي همة چين و چروك صورتت را با خود برده است. موهاي سفيدت يك‌دست سياه شده. مثل شبق. خون جوشان جواني در رگ‌هايت دويده. اصلاً خستگي دور و برت نمي‌گردد. چه رازي در اين نُه كيلومتر است كه تو را جوان كرده است؟ آيا تو هم به عشق حضرت روح‌الله جوان شده‌اي؟

پا بزن درياقلي! تا چند دقيقة ديگر جلو دژباني سپاه از اسب آهنين خود فرود مي‌آيي و بي‌آنكه نفس‌نفس بزني، با صداي محكم و مردانه مي‌گويي: فقط با برادر حسن بنادري كار دارم. حسن زير نور چراغ قوّة دژباني چهرة جوان تو را مي‌بيند، مي‌شناسد ولي اصلاً تعجّب نمي‌كند!
سر حسن داد مي‌زني: ...از كوي ذوالفقاري آمدند...

و حسن در جا خشك مي‌شود. در يك چشم به هم زدن مقرّ سپاه در هم مي‌ريزد. تازه اوّل كار است. دوباره بايد برگردي. براي جواني مثل تو كه سخت نيست. پابه‌پاي بچّه‌هاي سپاه مي‌آيي و از دور محلّ ورود بعثي‌ها را نشان مي‌دهي. بچّه‌ها چه آتشي سرِ بعثي‌ها مي‌ريزند! جنگِ بودن و نبودن آغاز مي‌شود. تو چه كيفي مي‌كني درياقلي!

صبح كه آفتاب، اوّلين تيغة نوراني‌اش را روانة زمين مي‌كند، بعثي‌ها به جاي رسيدن به جادّة خسروآباد به پشت رودخانة بهمن‌شير برمي‌گردند، امّا جنازة بسياري از آنان مثل تاول، روي پوست شفاف آبِ رودخانه باد كرده است.

بعد از آن نُه كيلومتر، زندگي تو دگرگون مي‌شود. پيش بچّه‌ها مي‌ماني. همة سنگرها خانة تو است.

با همة تركش‌ها و گلوله‌ها آشنا مي‌شوي، امّا آن‌طور كه تقدير رقم زده تركشي براي قطع پايت مي‌آيد و كار خودش را مي‌كند و مدّتي بعد هم زوزة آن گلولة توپ روي ورقة زندگي پُر رنج و محنت زميني‌ات خط مي‌كشد، تا هزار كيلومتر دورتر از موج‌هاي آهنگين بهمن‌شير، نخل‌هاي بي‌سر ذوالفقاري و مردم مهربان شهرت، غريبانه و گمنام در قطعة 34 رديف 92 بهشت زهراي تهران، براي هميشه خستگي ركاب زدنت در آن شب سرنوشت ساز را از تن به در كني، در زير سنگ شكستة سياهي، تنها و فقيرانه، با نامي بزرگ شهيد درياقلي سوراني...

حالا ما كه تو را نمي‌شناسيم، امّا مجسّمة پيرمرد دوچرخه سواري را در ميدان اصلي آبادان مي‌بينيم و مي‌دانيم تويي، نگو كه نيست!1
هست، يعني بايد باشد تا ما تو را بشناسيم. ما هر سال در سالگرد حماسة ذوالفقاري، در آبان‌ماه، به آبادان مي‌آييم تا شاهد دوچرخه سواران خوش‌اخلاقي باشيم كه به ياد تو آن نُه كيلومتر را ركاب مي‌زنند تا به مقرّ سپاه برسند. نگو كه نيست، هست! وقتي ما دلمان چيزي را بخواهد هست، نگو كه نیست درياقلي، هست.

ماهنامه موعود شماره 112

پي‌نوشت:

1. اكنون به ياد بود دلاوري اين مرد و هنرمندي جناب آقاي شيخ‌الحكماء، مجسّمه‌اي در ذوالفقاري آبادان، نصب شده است.
منبع: احمدزاده، حبيب، داستان‌هاي شهر جنگی، صص 105ـ112.



 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.