spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
معجزه‌ی آهو چاپ پست الكترونيكي
۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹

گرم‌ترين روز فصل بود. حدود يک ماه بود که هيچ باراني نباريده بود. محصول داشت خشک مي‌شد. شير گاوها خشکيده بود. اثري از آب در رودخانه نبود. چنان فصل خشکي بود که کشاورزان، در آستانة ورشکستگي بودند. هر روز، همسرم و برادرش با زحمت بسيار زيادي، زمين‌هاي کشاورزي را آبياري مي‌کردند. اگر به زودي باراني نمي‌آمد، ما نيز هر آنچه محصول داشتيم، از دست مي‌داديم.

يک روز در حالي که مشغول آماده کردن ناهار بودم، ديدم که پسر شش ساله‌ام، بيلي، به طرف انبار مي‌رود. من فقط پشت او را مي‌ديدم. برخلاف روزهاي ديگر، بي‌خيال راه نمي‌رفت؛ بلکه بسيار با احتياط گام برمي‌داشت و تلاش مي‌کرد بي‌سر و صدا راه برود. طولي نکشيد که وارد انبار شد. سپس به سرعت، از انبار خارج شد و به طرف خانه دويد! بار ديگر، او را در حالي که با گام‌هاي بلند به طرف انبار مي‌رفت، ديدم. حدود يک ساعت، رفت و آمدهاي بيل ادامه داشت. با احتياط، وارد انبار مي‌شد، سپس به طرف خانه مي‌دويد.

ديگر طاقت نياوردم. يواشکي او را تعقيب کردم تا سر از کارش دربياورم. آرام آرام، وارد انبار شدم. يک‌دفعه، با صحنة بسيار عجيبي رو به رو شدم. بچّه آهويي ديدم که سرش را روي دستان پسرم گذاشته بود و دو تا آهوي ديگر نيز بالاي سر آنها ايستاده بودند. به نظر مي‌رسيد برّه آهو، تازه متولّد شده باشد.

همين که خواست دوباره به خانه برگردد، پنهان شدم تا مرا نبيند. او را با چشمانم تعقيب کردم. بيلي، در حالي که يک فنجان دستش بود، به طرف شير آب رفت و به زحمت، آن را باز کرد و فنجانش را پر از آب کرد؛ سپس با دقّت، آن را بست و با احتياط، به طرف انبار آمد. زير نور آفتاب، نفس نفس زدن‌هايش را احساس مي‌کردم. بار ديگر، وقتي خواست به طرف شير آب برود، من نيز پشت سر او رفتم تا به او کمک کنم. وقتي که مي‌خواست شير آب را باز کند، پيش‌دستي کردم و شير آب را باز کردم. همين که متوجّه من شد، اوّل کمي ترسيد؛ ولي وقتي لبخندم را ديد، کمي آرام شد.

به او کمک کردم تا آب را براي آن بچّه آهو ببرد و من هم به آشپزخانه رفتم و کوزه‌اي پر از آب برداشتم و به دنبال او راه افتادم. کوزة آب را کنارش گذاشتم و کمي دورتر از انبار نشستم و آنها را تماشا کردم. بهترين و زيباترين صحنه‌اي بود که در طول زندگي‌ام مي‌ديدم. بسيار قشنگ بود.
 
همين‌طور که آنها را تماشا مي‌کردم، اشک از چشمانم جاري شد. دو سه روز بعد، حال برّه آهو بهبود يافت و همراه پدر و مادرش انبار را ترک کردند. همين که آنها مزرعة ما را ترک کردند، ابرهاي باراني در آسمان ظاهر شدند و طولي نکشيد که باراني باريد و همة مردم را خوشحال کرد.

ماهنامه موعود شماره 111

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.