spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

عضویت در خبرنامه

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

addtomyyahoo4Subscribe in NewsGator OnlineAdd to My AOL
Subscribe with BloglinesAdd to netvibes
Add to Google

 
امانتي در دلِ دريا چاپ پست الكترونيكي
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
 همان روزهاي نخستين سفر، در كشتي با خودم فكر كردم بروم طبقة پايين كشتي كه اغلب خلوت بود و كيسه‌ام را سر فرصت خالي كنم و حساب و كتاب كنم. 150 ليره را درآوردم، 50 ليره براي سوغات و خريد درون جيب كوچك آن گذاشتم و مابقي را دسته‌بندي كردم و مرتب درون كيسه جاي دادم. نمي‌دانم چقدر طول كشيد كه سر به زير مشغول بودم امّا همين‌كه آمدم كيسه را به كمرم ببندم، ديدم صدايي از بالاي سرم، توجّه‌ام را جلب كرد.
 
 
 
شيداسادات آرامي

ماجرا در هفتة دوم مرداد ماه، وقتي آغاز شد كه زن جوان دريافت، همسرش با قبول پيشنهاد او، براي آوردن جعفر سمسار از خانه بيرون رفته است. آن روز، براي اوّلين بار، كار گِل‌مالي ديگچه‌هاي مسي را به جاي نيم‌ساعت، يك ساعت طول داد و حتّي وقتي كه ديگچه‌ها بعد از آب‌كشي، زير نور تند آفتاب شيروان مي‌درخشيدند، باز هم به دلش نچسبيد. ناچار بود همه را جز يكي دو تا، روي باقي اثاثيه بدهد برود. اگر تميز و سفيد بودند، با قيمت بيشتري هم فروش مي‌رفتند. زن در انديشة خود، همسرش را در حالي كه سال‌خورده شده، ديد كه در خدمت مردي آسماني و بزرگ، عمر مي‌گذراند.

در هفتة اوّل مرداد ماه، روز پنج‌شنبه، وقتي هُرم هواي گرم، توي ساية بيدهاي مجنون گوشة حياط، كسالت‌بار و آزاردهنده شده بود و حتّي نسيمي كه گاه از جانب كوه‌هاي خراسان مي‌وزيد، هم، توان جابه‌جايي هواي دم كرده را نداشت.

سر ظهر بود كه زن سفرة پارچه‌اي را كه پر بود از نقوش بتّه‌جقّه‌اي سبز و قهوه‌اي روي تخت چوبي زير سايه‌سار پهن كرد و خرده نان‌ها را درون كاسة لعابي پر از ماست و خيار ريخت. پسركي با كيسة نخي كه سرش با بندي محكم شده بود خيز برداشت روي تخت و مرد و دو دختر كه دست هر يك چيزي بود، نيز روي تخت نشستند. زن، ساكت و آرام، كشمش و پيازهاي خرد شده را هم به كاسة لعابي سبز اضافه كرد، دست آخر هم چند پر ريحان و نعناع خشك شده.

بچّه‌ها دست از بازي برنمي‌داشتند يكي از آنها چيزي را پرتاب كرد و آن دو تاي ديگر از تخت پريدند و دنبال هم دويدند. حياط خانه، درَندشت بود، يك مربع بزرگ بود با حوضي پنج ضلعي فيروزه‌اي در وسط كه دور تا دورش پر از گلدان‌هاي شاه‌پسند بود و بچّه‌ها، هرگوشه كه مي‌رفتند جلوي ديد بود. مگر آنكه مي‌رفتند پشت ستون‌هاي سفيدي كه جلوي اتاق‌ها روي ايوان خانه، عمود شده بود. آن دست حوض، اتاق‌ها بودند 5 اتاق دور تا دور و يك پنج دري مهمانخانه با درهاي چوبي آبي كنار هم و اين طرف حوض، روبه‌روي اتاق‌ها، رديف بيد و چنار و نارون بود. زير سايه‌سار درختان، دو تا تخت چوبي كنار هم كه رويش حصير گذاشته بودند و دورش مخدّه‌هاي رويه مخمل با گلدوزي دست‌دوز. بچّه‌ها برگشتند روي تخت و يكي گفت:

ـ آخ جون آب‌دوغ خيار.
مرد گفت: چقدر دلم تنگ شده بود براي آب دوغ دور همي.
زنش ـ پروانه ـ خنديد. يكي از بچّه‌ها گفت: مگر در سفر چه مي‌خورديد؟

مرد گفت: غذا مي‌خورديم، هرجوري كه مي‌دادند. مثلاً در خشكي منزلي كه كرايه مي‌كرديم، پول مي‌داديم و صاحب آن خانه برايمان رشته پلو يا غذاي گوشتي مي‌پخت، در كشتي، هر كه هرچه همراه داشت مي‌خورد. گاه دو سه نفر با هم شريك مي‌شديم.

مرد به بهانة خوردن غذا ساكت شد، نمي‌خواست بيشتر توضيح دهد. علّتش را جز خودش كسي نمي‌دانست.

سراسر وقت ناهار، با شيطنت و صحبت بچّه‌ها، سپري شد و آن روز مي‌رفت تا مثل همة روزهاي خوب خدا، بي‌آنكه تصميم خاصّي گرفته شود، بگذرد، امّا اين‌طور نشد. چون مقدّر شده بود، در هفتة اوّل مرداد ماه، درست بعد از ناهار و چاي، حاجي عبدالكريم، بنشيند روي تخت، به مخدّه تكيه دهد و بچّه‌هايش را ببيند كه سالم و سلامت روي بالشتك‌هاي مخصوصشان توي سايه‌سار بيدها خوابيده‌اند و زنش پروانه، بعد هفته‌ها، مهمان‌داري و بشور و بسّاب‌ها در فرصتي، نشسته كنار او به چاي خوردن و صحبت و مرور خاطرات.

مرد با بادبزن حصيري كه كنار دستش افتاده بود، كمي پروانه را باد زد و گفت:
ـ سنجاق زير گلويت را باز كن، اينجا به جايي مشرف نيست، باز كن و راحت باش.
 
پروانه با تُن صداي پايين، فقط گفت: راحتم. امّا متبسّم، استكان كمر باريك چاي را توي نعلبكي گذاشت و سنجاق نقره كار فيروزه‌اي را از زير گلويش باز كرد و روسري سه‌گوش را كمي عقب كشيد. دو سه تار مويي كه روي پيشاني‌اش چسبيده بود، او را شبيه دختركان معصوم روستاهاي شيروانات و اطراف آن كرده بود. خودش حس كرد، بادي كه از بادبزن حاج عبدالكريم به سوي او مي‌وزد، دلكش‌ترين نسيمي است كه در عمرش به سوي او وزيده است و با خود فكر كرد كه دلش چقدر براي اين روزهاي خوب و خوش تنگ شده و اين حرف‌ها را به خود ميرزا هم گفت.

ميرزا باقي چاي پروانه را خورد و مهربانانه گفت: من هم همين‌طور. آدم‌ها وقتي از هم دور مي‌شوند، تازه قدر يكديگر را مي‌دانند.
 
ـ تو راست مي‌گويي حاجي. فراق آدم‌ها را بيشتر به ياد گذشته مي‌اندازد.
 
ـ هان! پس تو هم دلتنگ بوده‌اي؟
پروانه چشمان مورّب و سياهش را به چشمان حاجي عبدالكريم دوخت:
 
ـ اگر از دلتنگي تو بيشتر نبوده باشد، كم هم نيست. به واسطة آنكه تو سرگرم اعمال حج بودي و من بودم كه جاي خالي تو را هر روز مي‌ديدم.

و سكوت كرد امّا حس كرد، مرد جوانش بعد از اين سفر 6ـ7 ماهه، چقدر پخته شده است. انگار كه بزرگ‌تر شده، هرچند چهره‌اش هيچ تغييري نكرده بود. يا همان محاسن كوتاه و مشكي و پرپشت نشان مي‌داد و تنها تفاوتش كلاه سفيد توري بافت روي سرش بود. امّا پروانه، مطمئن شده بود كه كار سر حجرة بزازي توي بازار، اين همه او را مرد نمي‌كرد كه سفر چندين ماهه.

حاجي هم پنداري در همان حواشي، انديشه مي‌كرد چون از پروانه پرسيد:
ـ در اين چند ماه، غلامرضا مواجب را سر وقت مي‌آورد.
ـ مي‌آورد
حاجي، به مخدّه لم داد: با بچّه‌ها سختي كشيدي هان؟
ـ سخت كه بود، امّا چون از امانت‌هايي نگه‌داري مي‌كردم كه روزي بايد سالم تحويل مي‌دادم، سختي‌اش را مي‌پوشاند. خداوند، بسيار ياري‌مان كرد.

حاجي با عشق به چشم‌هاي پروانه كه سياه و درخشان بود و پوست آفتاب‌سوخته‌اش را تحت شعاع قرار مي‌داد، چشم دوخت و دست‌هاي حنا بستة او را در دستان بزرگ و زبر و مردانه‌اش گرفت و گفت:

ـ اي كاش براي تو و بچّه‌ها از مكّه، چيزي مي‌آوردم.
و سر به زير و شرمنده ادامه داد: اگر كيسة پولم را در راه و قبل از رسيدن به مكّه، از دست نداده بودم، بي‌شك...
 
پروانه نگذاشت حاجي ادامه دهد و بلافاصله گفت:

ـ فراموش كن. سلامتي تو بهترين سوغات من است. امّا مفصّل تعريف كن كه چه اتّفاقي براي كيسه‌ات افتاد، خبرش را داشتم. بگو چه كردي با اين مصيبت؟

حاجي نمي‌دانست از كجا بايد شروع كند. در حالي كه چهار زانو مي‌نشست، گفت:
ـ يادت هست كيسة طوسي رنگي برايم دوختي كه درون آن هم جيب كوچكي كه با زيپ باز و بسته مي‌شد،...
ـ خب!
 
 حاجي عبدالكريم با اشتياق ادامه داد: در همان روزهاي نخستين سفر، در كشتي با خودم فكر كردم بروم طبقة پايين كشتي كه اغلب خلوت بود و كيسه‌ام را سر فرصت خالي كنم و حساب و كتاب كنم. 150 ليره را درآوردم، 50 ليره براي سوغات و خريد درون جيب كوچك آن گذاشتم و مابقي را دسته‌بندي كردم و مرتب درون كيسه جاي دادم. نمي‌دانم چقدر طول كشيد كه سر به زير مشغول بودم امّا همين‌كه آمدم كيسه را به كمرم ببندم، ديدم صدايي از بالاي سرم، توجّه‌ام را جلب كرد. ديدم اي دل غافل، در سقف بالاي سرم كه كف عرشه به حساب مي‌آمد، پنجره‌اي براي هواكش تعبيه شده بود كه من از آن غافل بودم و مردكي شرور، از منافذ آن، به من و كيسه و سكه‌ها، خيره مانده بود. آنقدر كه با وجود خيره ماندن چشم‌هايمان به هم، هنوز نگاه برنمي‌داشت. پيدا بود كه از ابتداي ورود به طبقة پايين و آغاز شمارش، همه را در فراغت و دقّت ديده، به روي خودم نياوردم و رفتم، سر جايم نشستم كه پس از مدّتي سر و صدايي از طبقة بالاي كشتي، مسافران را از استراحت بيدار كرد. مردي مي‌گفت: «اي مردم! چه نشسته‌ايد به آسودگي خيال، حال آنكه كيسة سكّه‌هايم به سرقت رفته است».

از منفذ بالا را ديد زدم، همان مردك سياه چرده و ريز نقش را ديدم، بي هيچ نشاني از مردانگي.
_ ماتم زده و غم زده در همان طبقة زيرين ماندم. ساعتي گذشت و از مسافراني كه از طبقة بالا مي‌آمدند، ماجرا را سؤال مي‌كردم. آنها گفتند: مردي است كه ادّعا مي‌كند كيسة طوسي رنگش كه جيبي كوچك داخل آن دوخته شده، همراه 150 ليرة داخل آن را گم كرده، مرد غريبه گفت: گويا كسي از او دزديده است و به همين علّت، ناخدا سه نفر را مأمور بازرسي مسافران و وسايلشان كرده، تازه هر كسي دزد كيسه باشد، به دريا انداخته خواهد شد. پروانه متأثر از مصيبتي كه همسرش به آن دچار شده بود، يا گريه‌اش گرفته بود يا از شدّت خيره شدن به صورت مرد، اشك در چشمانش حلقه زده بود و همچنان بي‌هيچ كلامي فقط گوش مي‌داد.

حاجي ادامه داد: در برزخي گرفتار آمده بودم كه خدا نصيب هيچ كس نكند. هرچه فكر كردم چاره‌اي نديدم كه به خاطر جان و آبرويم، از مالم بگذرم. كيسة طوسي رنگ را از كمرم باز كردم و در تنهايي به كنار آمدم كه دستم به راحتي به آب خروشان مي‌رسيد. آهسته خطاب به مولايم اميرالمؤمنين(ع) گفتم:‌

ـ علي جان! تو امين خدا هستي و من اينك بندة بي‌پناه خداوند. كيسة سكه‌هايم را به تو مي‌سپارم. بگير.
حاجي سرش را پايين آورد و سكوت كرد و پروانه حيرت‌زده پرسيد: حاجي! تو چه كردي؟ كيسه را در آب انداختي؟ با آن همه سكه؟ حاجي حرفي نمي‌زد، امّا پروانه هنوز هيجان‌زده بود: پس باقي سفر را چه كردي؟ مكّه، مدينه، پناه بر خدا. باقي را برايم بگو!
 
حاجي عبدالكريم گفت:

ـ دست خالي، با دلي اندوهناك، سر جايم نشستم كه بعد از دقايقي اگر چه كوتاه، امّا براي من، يك عمر، آن سه نفر مأمور ناخدا، همراه آن مردك از خدا بي‌خبر، به طبقة زيرين كشتي آمدند و شروع كردند به تجسّس مسافرانِ آن طبقه و از جمله من، نگاه آن مردك، وقتي از خشم لبش را مي‌جويد و صورت زنانه و بدون ريش او تيره و سرخ شده بود، بسيار آزار دهنده بود. اصرار مي‌كرد كه مرا تفتيش كنند و مأموران ناخدا، مستأصل مي‌گفتند، «بندة خدا، همين جامه را بر تن دارد، كه ما چندين بار گشتيم». دست آخر هم ناخدا، كلّي با او جرّ و بحث كرد كه چرا به مسافران خانة خدا، بهتان مي‌بندي و فلان و بهمان و در بين مسافران، اين‌طور جا افتاد كه او فردي دروغ‌گوست و مسافران از او فاصله مي‌گرفتند. امّا هرچه بود، اينها كه براي من كيسة پول نمي‌شد.

سرت را درد نياورم پروانه، كجا بودي كه اوضاع رقّت‌بار مرا ببيني. وقتِ رسيدن به مكّه، از كشتي پياده شدم و تنها توانستم با فروش بعضي وسايل كه به آنها احتياجي نداشتم و يكي دو دست از لباس‌هايم پول اندكي دست و پا كنم و اعمال حج را به جا بياورم، بعد هم به مدينه رفتم و پس از زيارت قبر مطهّر حضرت رسول(ص) رهسپار عراق شدم.

پروانه پرسيد: عراق!

حاجي عبدالكريم گفت:
ـ عراق! درست گفتي. رفتم تا كيسة امانتي‌ام را از اميرالمؤمنين(ع) پس بگيرم.
پروانه خنديد و پياله‌اي از آب كوزه گذاشت مقابل حاجي. دلش براي مردش ‌سوخت كه در غربت سختي كشيده، حال آنكه او در كنار فرزندانش خوب و خوش و تنها دلتنگي را تحمّل كرده است.

حاجي با پشت دست، آب از سبيلش گرفت و ادامه داد:
 
ـ در عراق، پیش از هر كار، به زيارت قبر اميرالمؤمنين(ع) رفتم و خالصانه و با يقين به اينكه حرف‌هايم را مي‌شنود، عرضه داشتم: سالار من! كيسة پولي را كه در درياي عمان به شما سپردم؛ اينك سخت به آن محتاجم، عنايت فرماييد كيسه را بدهيد. گريان و دلشكسته، شب به كاروانسرا برگشتم و بعد از مختصر شامي، خوابيدم. وقت سحر وجود مقدّس اميرالمؤمنين را در خواب ديدم كه فرمود:
 
ـ برو قم و كيسه‌ات را از ميرزاي قمي1تحويل بگير.
ـ ميرزاي قمي ديگر كيست؟ اسمش را تا حال نشنيده‌ام.
 
حاجي گفت: من هم نشنيده بودم. فردا روز دوباره به حرم مطهر رفته و دربست و توسّل و گريه كردم كه چرا جوابم را نمي‌دهي، شب عين همان خواب شب قبل را ديدم. در روز سوم، مستأصل‌تر از قبل، به حرم رفتم و نماز و دعا خواندم كه يا علي! كيسه‌ام را بده بروم پي كارم. شب سوم، باز هم حضرت مرا در خواب به ميرزاي قمي حواله فرمود.
 
پروانه پرسيد: واقعاً ميرزاي قمي كه بود، حاجي عبدالكريم!
ـ همين سؤال را در خواب از حضرت سؤال كردم، ايشان فرمودند، مرجع تقليد و شناخته شده است. برو.
 
ـ گفتم يا علي‌جان! مشكلم اين است كه چطور خودم را به قم برسانم، در حالي كه اكنون در عراقم و در نهايت فقر و تنگدستي. چيزي ندارم و علي(ع) فرمودند كه: به بازار برو، به اين نشاني و از علي2صرّاف نامي، بيست ليره بگير و برو.

حاجي خيره به آسمان ادامه داد:
ـ فردا اوّل صبح، رفتم سراغش. بندة خدا از اسمم پرسيد. گفتم: فلانم. بعد گفت: كاري داري؟ گفتم: حواله دارم، تنها پرسيد چقدر است؟
گفتم: بيست ليره.

بعد هم از كشوي ميز، آن مبلغ را داد و بي هيچ حرف ديگري از همان صرّافي، راهي بازار شدم و پارچة پيراهني زربافت تو و سوغات بچّه‌ها و فاميل را از آنجا خريدم و يكراست راهي ايران و شهر قم شدم.

پروانه، از تعجّب ديگر نمي‌توانست سؤالي بپرسد. فقط نگاه مي‌كرد و خوب گوش مي‌داد. مردش ماجراي عجيبي را پي‌درپي و بي‌هيچ وقفه‌اي به آساني بيان مي‌كرد. ماجراهايي كه هر كدامش مي‌توانست مدّت‌ها، فكر پروانه را به خود جلب كند. 

حاجي ادامه داد: ـ در قم، بعد از زيارت قبر فاطمة معصومه(س)، رفتم به در خانه‌اي كه بعد از پرس‌وجو، دريافتم مولايم مرا در نجف به او حواله داده است.

حاجي ادامه داد:
ـ وقت قيلوله رسيدم در خانه‌اش؛ خانه‌اي كاهگلي و ساده، در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي آفتاب خوردة شهر قم. در را كه زدم، نوكرش آمد دم در. گفتم: با ميرزا كار دارم. گفت: وقت قيلوله آمدي، ايشان خواب هستند.

پروانه! خستگي يك طرف، هيجاني كه براي ديدنش داشتم، از طرفي ديگر طاقت نياوردم، اصرار پشت اصرار كه عمو جان! عرضم كوتاه است. از راه دوري آمده‌ام. گرفتارم. بيدارشان كنيد. عرض كوتاهم مهم است. آنقدر اصرار كردم كه نوكر با تغيّر گفت:
ـ خيلي عجله داري؟ عرضت كوتاه است. باشد. چرا وقت نمي‌شناسي، خودت برو، در اندروني را بزن و آقا را از ...

داشت بندة خدا حرف مي‌زد، نايستادم تا تمام كند، رفتم جلوي اندروني و دقّ الباب كردم.
پروانه همچنان كه به حرف‌هاي حاجي گوش مي‌داد،‌ بچّه‌ها را ديد كه از خواب بيدار شدند و بي‌سر و صدا رفتند لب حوض پي بازي و حاجي در عالم خاطرات خود با خونسردي ادامه داد:

ـ وقتي در زدم خيلي طول نكشيد كه صدايي از داخل خانه خطاب به من گفت:
حاجي عبدالكريم، تأمّل كن. آمدم. پروانه يكّه خورد. ابروهاي به هم پيوسته‌اش زيگزال شده بود:
ـ تو كه گفتي، نمي‌شناختي‌اش اسمت را از كجا مي‌دانست؟

ـ الله اعلم. من از كجا بدانم؟ وقتي در را باز كرد، او را ديدم به هيئت علما؛ چهره‌اي نوراني و مهربان داشت، با محاسني بلند و سپيد. قبايي كرباسي و كهنه بر تن داشت. ساده بود و آشنا. كيسه‌ام را از زير عبايش بيرون آورد و گفت: بشمار، ببين همه چيز درست است؟
 
پروانه! به جان تو كيسه همان بود كه تو دوخته بودي، طوسي رنگ با جيبي در داخل، پول‌ها را شمردم، بي‌كم و كاست، بود، اصلاً دست نخورده، به همان شكل كه در كشتي شمرده و تقسيم كرده بودم، از خوشحالي بازگشت سرمايه‌ام، دستانش را بوسه‌باران كردم و وقت رفتنم گفت:

ـ به وطنت برو و بدان! راضي نيستم اين موضوع را تا وقتي كه زنده‌ام، جايي بازگو كني.
پروانه، كمابيش ارتعاش دردناك اضطراب را درونش احساس مي‌كرد، شايد هيچ‌گاه اين‌همه در پهلويش، حس خلأ و گزش را تجربه نكرده بود. رو به حاجي با سردي گفت:‌

ـ حاجي! الآن نه وقت شوخي است. همة حرف‌هايت را با ساده‌لوحي باور كردم. اين است مزد صداقت من كه هر چه مي‌خواهي مي‌گويي؟ حاجي برآشفت: قسم به خداي عزّوجلّ كه جز راست و حقيقت نگفتم. كيسه را از دست ميرزاي قمي بازستاندم. به همان شكل كه گفتم.

پروانه نگاه به حصير روي تخت دوخته بود، گفت: خبرش را داشتم كه پول‌هايت را در كشتي از دست داده‌اي و آنكه عازم عتبات شده‌اي به بعد را نه، حاجي قبول كن كه هضم حرف‌هايت سنگين است.

براي لحظه‌اي چنان سكوت عميقي حكم‌فرما شد كه گويي كلّ شهر شيروان خراسان، در خواب عميقي فرو رفته است. هيچ صدايي از هيچ كجا شنيده نمي‌شد. گويا بچّه‌ها، با دست و پايي در حال بازي، بين زمين و هوا معلّق درآمده‌اند. در توقّف ناگهاني زمان، كودكان به شكل مجسّمه‌هاي خندان مي‌نمودند. انگار بادي نمي‌وزيد و شاخه‌هاي بيد هرگز در عمرشان به هم برخورد نكرده‌اند. هيچ بلبلي نخوانده و هيچ موج صدايي در هوا تشكيل نشده است. چرا؟ چون سكوت مبهم و گنگي، همة وجود پروانه را پر كرده بود. اوّلين عكس‌العمل او، بعد اين ثانيه‌هاي بهت، گريه بود.

ـ چرا اين‌طور شدي پروانه!
و پروانه هم‌زمان با سيل اشك كه از چشمة چشم‌هاي مورّب و سياهش مي‌جوشيد، گفت:‌

ـ بندة خدا! پس چرا شهر قم و آن عالم بزرگ را رها كردي و آمدي؟ چطور دلت آمد كه از او به اين آساني دست بكشي و براي كسب معنويت و رشد از وجودش چشم‌پوشي كني؟ حاجي، مي‌خواهم بدانم، چطور دلت راضي شد؟ چطور؟
حاجي درمانده گفت:

ـ اين چه حرفي است؟ چه مي‌كردم؟ نمي‌آمدم؟
پروانه اشك‌هايش را پاك كرد، صدايش بم شده بود، سري به حال يأس تكان داد و گفت:

ـ بايد كه براي خدمت به او و كسب كمال مي‌ماندي. چطور محضرش را درك كردي و به اين قدر اندك بسنده كردي و قانع شدي.
ـ حاجي با تأمّل گفت: نمي‌دانم، شايد تو راست بگويي، امّا حال آن وقت مرا درك كن. شوق ديدار تو و بچّه‌ها و پدر و مادرم و اقوام و دوستان باعث شده بود كه در آن لحظات به هيچ چيز جز بازگشت فكر نكنم. شگفتي‌ام در همان چند دقيقه‌اي بود كه در آن واقع مي‌شدم، حال نيز كه فرصت از دست رفته است. فكرش را نكن. افسوس چه فايده دارد؟

پروانه مثل حاجي نبود كه فكرش را نكند. اين را از حرف‌هاي بعدي او، مي‌توان دريافت. او آن‌قدر از سخنان حاجي شگفت‌زده بود كه ديگر گرمش نبود. به عكس، گزندگي سرما را در پاهايش احساس مي‌كرد. آهسته سربلند كرد. در چشمان سياهش، التماس موج مي‌زد.
ـ قبول كن كه هنوز وقت نگذشته است. مي‌توان بار سفر بست و براي هميشه به شهر قم كه از شهرهاي متبرّك است، سفر كرد و اين روزهاي باقي ماندة عمر را در محضر ميرزاي قمي سپري كنيم. برخيز حاجي، كه هنوز وقت نگذشته است. هرچه داريم مي‌فروشيم و پول نقدي فراهم مي‌كنيم. حاجي عبدالكريم مسحور حرف‌هاي پروانه، دائماً چهرة آرامش‌بخش و ملكوتي ميرزاي قمي را مي‌ديد كه به او لبخند مي‌زند. شرم و آزردگي خاطر در وجودش بههم آميخته بود با خود انديشيد خوب است براي همة عمر خود از وجود عالمي چون ميرزاي قمي بهره بگيرد.

بعد از اين صحبت‌ها، از هفتة دوم مرداد ماه بود كه، بوي سفر، همه جاي خانه پيچيد و سراسر هفتة دوم، به فروش دار و ملك و باغ و حجره گذشت و پروانه هم تا توانست ديگ و ديگچه‌ها را سابيد و گل‌مالي كرد و شست و جز به ضرورت ظرف و بغچه و رختخواب براي خودش برنداشت. هفتة سوم، خودشان بودند و بچّه‌ها و چند دست اسباب ضروري زندگي و البته به علاوه پول نقدي كه براي امرار معاش مهيا شده بود.

هفته‌ها گذشت و زمان افسارِ گذشتِ هفته‌ها و ماه‌ها را در دست ‌گرفت و با خود مي‌كشيد. همچنان كه شترها پشت سر هم در بيابان‌ها نرم و با وقار پيش مي‌رفتند و بغچه‌ها و ديگچه و پريموس و رختخواب‌ها را با خود مي‌بردند. حاجي و زنش ـ پروانه ـ روي قاطرها، چرت مي‌زدند و در عالم خواب و بيداري روز خداحافظي از شهر و خويشان را يادآوري مي‌كردند. بچّه‌ها خداحافظي از دوستانشان را بارها و بارها در ذهن مرور كرده بودند و با چشم اميد به روزهاي پيش رو و آشنايي با دوستان تازه، سختي راه سفر را بر خود هموار مي‌كردند. در بيابان فقط صداي بي‌وقفة باد و صداي سمّ حيوانات، به گوش مي‌رسيد. حتّي راهنماي قافله نيز كم صحبت مي‌كرد و اغلب اوقات به افق‌هاي دور بيابان چشم مي‌دوخت. در روزهاي پاياني سفر، كه كاروان شب و روز در حركت بود و حيوانات هم خسته بودند، صحبت‌هاي بين افراد كاروان خيلي كمتر شده بود و در شبي كه هوا بسيار تاريك بود و اثري از ماه در آسمان ديده نمي‌شد و هيچ آتشي هم روشن نكرده بودند، حاجي وقت گذاشتن خرما در دهان حس كرد بغض سنگيني راه گلويش را بسته است. خرما را فرو داد و آشوب دلش را نديده گرفت. در شب‌هاي بعد، بچّه‌ها دنبال ستاره‌هايي بودند كه هر شب تعقيبشان مي‌كردند و دريافتند كه افق، در مقايسه با قبل، كمي پايين‌تر آمده، چرا كه ظاهراً ستارگان را بر سطح بيابان مي‌ديدند و همان‌جا بود كه راهنما گفت به زودي به آبادي قم كه همان مقصد است، خواهند رسيد.

بعد از طلوع آفتاب بود كه قافله چند نفري شترها و خانوادة حاجي عبدالكريم شيرواني، غافل از پرندة سياه مرگ كه با بال‌هاي عظيم و گشودة خود، ساية ماتم را بر شهر گسترانيده بود، با دلي پر اميد، وارد شهري غريب شدند. حاجي خاطرة ورود ماه‌هاي قبل را به ياد آورد و آن منظره دلهره‌آور را پروانه ديد، عكس العملي نشان نداد تنها مثل كسي كه پلك زدن  را فراموش كرده باشد رو به حاجي گفت: 
ـ اين ممكن نيست. دير شد... خيلي دير... حاجي! غير ممكن است. اين حقيقت ندارد.

و خودش را از قاطر پايين انداخت در حالي كه چادر سياه و روبندي سپيد او را احاطه كرده بود... و بچّه‌ها با ديدن آنچه مادر ديده بود شگفت‌زده پرسيدند:

ـ پدر جان مگر امروز عاشوراست؟ اينجا چه خبر است؟ چه كسي از دنيا رفته است؟ و حاجي آرام گفت: كسي از دنيا نرفته، فرصتي از دست رفته.

حاجي عبدالكريم شيرواني2 و خانواده‌اش براي هميشه در شهر مقدّس قم ماندند و تا ساليان بعد، مردم همچنان پيرمرد سالخورده‌اي را هر روز مي‌ديدند كه در قبرستان شيخان قم، سر قبر ميرزا ابوالقاسم گيلاني معروف به ميرزاي قمي، قرآن مي‌خواند، گريه مي‌كند و آنجا را جاروب و نظافت مي‌كند. هيچ كس از مردم قم، از حكايت اين پيرمرد سالخورده و خانواده‌اش خبردار نشد و كسي نفهميد اين قافلة چند نفره در روز ورود به قم، چه حالي داشتند وقتي دانستند روزهاي گذشته، ميرزاي قمي از دنيا رحلت كرده است و آرزوي خدمت در محضر او را براي هميشه از دست داده‌اند...


ماهنامه موعود شماره 110

پي‌نوشت‌ها:

٭ با استفاده از: دارالسّلام و كرامات الصالحين مرحوم نراقي.
1. ابوالقاسم بن محمد حسن، معروف به ميرزاي قمي، از فقهاي بنام شيعه است. وي اصالتاً گيلاني و تولّدش در سال 1152ق. در جابلُق بوده است و تحصيلات او در عراق نزد آيت‌الله بهبهاني و ديگر علما بوده است. وي پس از تحصيلات عازم قم شده و همان‌جا ماندگار مي‌شود كه به ميرزاي قمي معروف مي‌شود. وي داراي تأليفات متعدّدي مي‌باشد: كتاب قوانين در اصول، جامع الشتات در فقه (به زبان فارسي)، غنايم (فقه استدلالي)، مناهج در فقه، معين الخواص در فقه و رسائل ديگري در فقه، اصول، كلام و حكمت، منظومه‌اي دربارة علم معاني و بيان، ديوان شعري در حدود 5 هزار بيت.
وي در سال 1231 ق. در شهر قم وفات يافت و شهر قم چون روز عاشورا عزادار شد و پيكرش با تشييع شيعيان در قبرستان شيخان، به خاك سپرده شد. (برگرفته از كتاب كنيه و القاب؛ معارف و معاريف(دايرة المعارف جامع اسلامي، ج5، ص644))
2. اسم مستعار است.
ـ در كتاب‌ها آمده است كه حضرت آيت‌الله العظمي بروجردي هر موقع حاجتي داشت مي‌آمد شيخان سر قبر ميرزاي قمي و مي‌فرمودند: «جناب ميرزا بيا بين من و عمّه‌ام واسطه شو».
آورده‌اند كه شخصي آمده بود سر قبر حضرت معصومه(س) يك هفته دائم التماس مي‌كرد كه من يك خانه مي‌خواهم بعد از يك هفته خطاب به ايشان گفت: خانم جان! يك هفته دائم التماس كردم، خبري نشد. بعد در شب، خواب حضرت را مي‌بيند كه به او مي‌گويند، يك هفته دل مرا خون كردي، اگر خانه مي‌خواهي سر قبر ميرزاي قمي برو.
ـ در كتاب «حضرت معصومه، چشمة جوشان كوثر» آمده، شيخ عبّاس قمي در خواب ميرزاي قمي را مي‌بيند و از او مي‌پرسد كه آيا حضرت معصومه(س)، حقّ شفاعت مردم قم را دارد و ميرزاي قمي در جواب مي‌گويد، شفاعت مردم قم از من هم برمي‌آيد، حضرت معصومه(س) حقّ شفاعت همة عالم و آدم را دارد.



 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2020 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.